در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدر و مادر با هم بحث کردند و پدر، مادر را به داخل اتاق برد و در را بست. پس از مدتی پدر از اتاق بیرون آمد و از خانه رفت.
وقتی دیون به آرامی در را باز کرد دید که مادرش در حال جدا کردن تکههای لیوان از لابهلای موهای خون آلودش است و چند تا از دندانهایش هم شکسته و از دهانش بیرون افتاده است.
بعد از آن هرگز پدر به خانه برنگشت و دیون با خود قرار گذاشت که هیچ وقت اجازه ندهد کسی او را کنترل کند.
اما متاسفانه نتوانست با این عهدی که با خود بسته بود بماند و در دوران نوجوانی عاشق و دلبسته پسری شد که از او تقاضای ازدواج کرده بود.
او قدم بزرگی در این راه برداشت و با این پسر ازدواج کرد. خیلی زود باردار شد و فرزندی به دنیا آورد. ظاهرا همه چیز خوب و آرام بود. اما وقتی دومین فرزندش را باردار بود و فقط یک ماه به دنیا آمدن نوزاد مانده بود فهمید که همسرش با دوست صمیمی دیون ارتباط دارد. این مساله او را بشدت عصبانی کرد و در حالی که با همسرش بشدت مشاجره میکرد به او گفت که متوجه ارتباط او با دوستش شده است. همسرش نیز با بیوفایی کامل گفت حالا که خودش متوجه شده پس بهتر است از تصمیم او مبنی بر ترک دیون و بچهها و زندگی با دوست دیون نیز آگاه باشد.
ناگهان همه چیز پیش چشم دیون تیره و تار شد. او نباید به هیچ مردی اعتماد میکرد. این قراری بود که با خودش گذاشته بود و آن را زیر پا گذاشته بود و حالا این مرد احساسات او را بشدت لگدمال کرده بود.
از آن روز به بعد همسرش را در حالی میدید که با دوستش که در نزدیکی آنها منزل داشت رفت و آمد میکرد و با هم سوار ماشین میشدند و بیرون میرفتند اما همسرش حتی یک بار هم حال دیون در آستانه زایمان را نمیپرسید.
حال او به حدی بد بود که یک بار تصمیم گرفت دست به خودکشی بزند اما به خاطر فرزندی که در شکم داشت منصرف شد.
وقتی زایمان کرد و به خانه برگشت هیچ کس حتی مادرش یا دوستان صمیمیش را نیز به خانه راه نداد. او کمک هیچکس را نمیخواست. در آن شرایط نمیخواست هیچکس به دیدن او بیاید و تنها کسی را که میخواست به دیدنش بیاید همان شوهر بیوفایی بود که دیگر او را نمیخواست.
روزها در تنهایی و افسردگی ماند. تا اینکه با خودش و خدا خلوت کرد و از خدا خواست که با او حرف بزند و راه را نشانش بدهد. از اینکه چرا این همه بدبختی سرش آمده از خدا هم شکایت داشت. اما یک روز که تلویزیون را روشن کرد دید فردی در تلویزیون میگوید هیچکس به اندازه خدا بندگانش را دوست ندارد. حتی مادری که عاشقانه فرزندش را میپرستد.
احساس کرد که باید تغییری در اوضاع بدهد. او به عنوان نخستین قدم، کارش را که برای سیر کردن شکم خود و فرزندانش گرفته بود عوض کرد. در آن محیط جدید دوستانی پیدا کرد که همگی اهل عبادت و کلیسا بودند.
وقتی آنها او را نیز به کلیسا دعوت میکردند بهانهای میآورد و با خود فکر میکرد خدا او را فراموش کرده اما بتدریج احساس کرد این خود او بوده که خدا را فراموش کرده و اینکه خدا او را خیلی دوست داشته که به اینجا رسانده. شاید اگر زندگی خوبی با همسرش داشت هرگز در پی کمبودها و رنج فراوان متوجه حضور و حمایت خداوند نمیشد.
پس به عبادت روی آورد و احساس لذتی که سالها بود از آن محروم بود چنان در وجودش رخنه کرد که حاضر نبود آن را با هیچ چیزی عوض کند.
او میگفت احساس میکند پنجرهای جدید رو به زندگیاش باز شده که میتواند با باز شدن آن دوباره نفس بکشد و از هر لحظه زندگی که خداوند به او هدیه داده استفاده کند و لذت ببرد.
او که حالا خودش را تسلیم محض خدا کرده بود به حدی راضی بود که میگفت این احساس لذت را با چیزی عوض نمیکند. در ضمن حالا میدانست که چرا در گذشته اوضاع آنطور که میخواسته نبوده زیرا او در کارها و افکارش جایی برای خدا نمیگذاشت تا خداوند هدایت و راهنماییاش کند اما حالا سعی میکرد کارها و گفتارش مطابق دستورات خدا باشد و متوجه شده بود برای کسی که با خداست همه چیز امکانپذیر است و خداوند او را حمایت میکند.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع :cbn
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: