گفت‌وگو با نسرین مقانلو، بازیگر سینما و تلویزیون

نقش‌های خاکستری از شخصیتم خیلی ‌دور است

«ماه‌‌‌وش» فیلمی بود که بتازگی با بازی نسرین مقانلو روی پرده بود. این فیلم به کارگردانی محمد درمنش با 2 سال تاخیر اکران شد. مقانلو در این فیلم نقش یک بازیگر و ستاره فرضی سینمای پیش از انقلاب را بازی کرده که حالا پس از سال‌ها دوری به کشور برمی‌گردد و با موانع و مشکلاتی که بر سر راهش قرار می‌گیرد، مبارزه می‌کند.او علاوه بر بازی در سینما، در زمینه تلویزیون هم پرونده پر و پیمانی دارد و این روزها هم مشغول بازی در سریال «ستاره‌های سربی» محمدرضا آهنج است. یک بعدازظهر با او در فاصله بین ناهار و گریم درباره همین کار و ماه‌‌‌وش گپی زده‌ایم که خواندنش خالی از لطف نیست.
کد خبر: ۳۰۶۰۶۷

ماه‌‌‌وش فیلمی بود که بتازگی از شما روی پرده رفت. پیش از قبول نقش، چقدر با قصه‌اش همذات‌پنداری کردید؟

ماه‌وش، قصه یک بازیگر قدیمی است که پس از انقلاب از ایران می‌رود. ولی حالا تومور مغزی گرفته و سال‌ها دلش می‌خواسته برگردد اما نمی‌توانسته، حالا برمی‌گردد و می‌گوید اگر قرار است بمیرم، می‌خواهم در خاک ایران و در وطن خودم بمیرم. این‌جوری نیست که چون بازیگر آن زمان است، از خدا دور باشد. نمازش را می‌خواند و زیارتش را هم می‌رود. شاید خیلی از مردم فکر کنند ما بازیگرها نه خدا را می‌شناسیم و نه ائمه را قبول داریم. به خدا ما هم این‌جوری نیستیم، بنابراین ماه‌وش می‌تواند قصه زندگی خیلی از خود ما باشد.

به نظرتان این نوع نگاه نسبت به بازیگران قبل یا بعد از انقلاب چقدر تغییر کرده است؟

خیلی. الان مردم بازیگران را دوست دارند. مادر من خانم شهناز نامدار از بازیگران قدیم تئاتر است و از 13 سالگی روی صحنه بوده و عشق و زندگی‌اش تئاتر و مردم بوده است. اعتقادات خیلی محکمی نسبت به امیرالمومنین دارد. من هم با تربیت او بزرگ شده‌‌ام. هم خودش و هم همکارانش خیلی آدم‌های درونی‌ای هستند. نذرشان را می‌دهند و ایمانشان از امثال من خیلی بهتر و قوی‌تر است. من از بچگی در محیط تئاتر با آنها بزرگ شده‌ام و اینها را عینا دیده‌ام. برای همین توانسته‌ام ماه‌وش را با جان و دل حس کنم. قصه‌اش را هم در بین کارهای سینمایی‌ام خیلی دوست دارم. قصه بازیگری که برگشته و دیگر هیچ چیزی برایش مهم نیست. هر اتفاقی که بیفتد، او می‌خواهد اینجا باشد.

خود شما هم در مقطعی مهاجرت کردید. این مهاجرت چه‌قدر به درک قصه «ماه‌وش» کمک کرد؟

خیلی. بخصوص توی سکانس آخر. همیشه گفته‌ام وطن هر کسی برای او بهترین جاست و بیشترین امنیت را بهش می‌دهد. توی 10 سالی که خودم آن طرف بودم، دیدم نمی‌توانم بمانم. همه چیز به درون آدم‌ها برمی‌گردد. ممکن است بعضی‌ها خارج از کشور راحت زندگی کنند، ولی من نمی‌توانم. خیلی برایم سخت است. اینجا را با هیچ جای دنیا عوض نمی‌کنم. مردمم را خیلی دوست دارم. من با برخی سنت‌ها و فرهنگ‌ها بزرگ شده‌ام که اصلا با آن‌جا جور درنمی‌آید. یک ایرانی به تمام معنا هستم. اتفاقا در سکانس آخر این فیلم دقیقا درد همین غربت را کشیده بودم. وقتی هواپیما در تهران می‌نشیند و ماه‌وش با گریه پایین می‌آید، همان حس خودم موقع بازگشت را داشتم که انگار صدای مهماندار هواپیما به من می‌گفت شما به جای امنی برگشته‌اید. کلا ماه‌وش را خیلی دوست داشتم و فضایش منهای زمان و مکان به حس و حال خود من به عنوان بازیگر خیلی می‌خورد.

آن مهاجرت وقفه خیلی طولانی‌ای در بازیگری شما انداخت و باعث شد فرصت سنی خیلی خاصی را از دست بدهید. شاید اگر ایران بودید، الان وضعیت و موقعیت بهتری داشتید.

این جوری فکر نمی‌کنم. اتفاقا به نظرم بیشتر رشد کرده‌ام. همین الان هم جایگاهم را میان مردم دارم. دنبال شهرت نیستم. فکر می‌کنم محبوبیت بهتر از شهرت است و خداوند این را از طریق مردم به من بخشیده. سعی کرده‌ام سالم زندگی کنم و این حرفه برایم مقدس است. جوری که مثل یک کار عادی به آن نگاه نمی‌کنم. دارم با آن زندگی می‌کنم. فکر می‌کنم قسمت این بوده که در آن مقطع مهاجرت برایم اتفاق بیفتد. فکر نمی‌کنم چیزی را از دست داده باشم. اتفاقا خیلی چیزها را هم به دست آوردم.

در سریال جدیدتان چه نقشی دارید؟

فکر می‌کنید چه نقش‌هایی را به من پیشنهاد می‌کنند؟! طبق معمول یک نقش‌ خاکستری است که از شخصیت خود من خیلی دور است. ولی سریال، قصه قشنگی دارد. فکر می‌کنم چالش یک بازیگر در نقش‌هایش خیلی خوب است و خیلی به پرونده کاری‌اش کمک می‌کند. باعث می‌شود در آینده وقتی به کارهایش نگاه می‌کند ببیند که نقش‌هایش کلیشه نیست و از خودش راضی‌تر باشد.

کمی بیشتر درباره‌اش توضیح می‌دهید؟

البته آنقدرها هم منفی نیست. داستان زنی است که چون همسرش کشته شده می‌خواهد از آدم‌هایی که باعث این ماجرا شده‌اند انتقام بگیرد. تماشاچی اول کار فکر می‌کند نقش خاکستری است و این آدم هم منفی است، چون مواد پخش می‌کند.

پس نقش یک ساقی را دارید.

بله، ولی درون خانواده او را هم می‌بینیم و می‌فهمیم که بچه‌دار نمی‌شود و برای همین کلی تلاش می‌کند بچه‌ای را از آدمی که معتاد است بگیرد و مال خودش بکند. حتی کلی پول خرج می‌کند که آن مادر سر راه آن بچه قرار نگیرد. حس انتقام‌جویی‌اش به خاطر ظلمی است که به همسرش شده. برای همین به نظرم خاکستری نیست. ان‌شاءالله خدا این توانایی را به من بدهد که بتوانم از پسش بربیایم.

راستش من نمی‌فهمم چرا خیلی از بازیگرها نسبت به نقش منفی دافعه دارند. به هرحال یک بازیگر باید بتواند همه جور نقشی را از کار دربیاورد.

نه، اتفاقا خیلی خوب است. متاسفانه من تا حالا نقشی که کاملا منفی باشد نداشته‌ام.

نقشتان در «ساعت شنی» منفی نبود؟

خیلی‌ها فکر می‌کنند بازیگرها نه خدا را می‌شناسند و نه ائمه را به خدا ما هم این‌ جوری نیستیم، بنابراین ماه‌وش می‌تواند قصه زندگی خیلی ازما باشد

نه. اتفاقا آن سریال را خیلی دوست دارم. ما حدود 15 بازیگر حرفه‌ای بودیم که دست به دست هم دادیم و یک کار خیلی خوب ساختیم. با این که بعضی جاهایش پخش نشد، یکی از بهترین سریال‌های من است و خیلی دوستش دارم. معتقدم هیچ آدمی به طور مطلق بد نیست. این شرایط زندگی است که آدم‌ها را مجبور می‌کند ناخواسته به راهی کشیده شوند. در ساعت شنی هم خلا درونی زن و آن بچه عقب‌افتاده‌اش و پسرعمویی که آزارش می‌داد باعث می‌شد او چنین شخصیتی داشته باشد. اتفاقا مینا شخصیت خیلی جالبی داشت و برای همین تماشاچی با او همذات‌پنداری می‌کرد. کاراکتر و نوع حرف زدنش مال خودش بود. وقتی می‌فهمید دارند دخترها را از آنجا خارج می‌کنند که به دبی بفرستند، ‌عرق ملی زن ایرانی‌اش تحریک شد و آن شخصیت را کشت. زن‌های ایرانی واقعا صلابت خاص خودشان را دارند. اگر غیر از این پیش بیاید، ناخواسته است. هیچ آدمی دلش نمی‌خواهد ناجور زندگی کند. من دوست داشتم همین‌ها را بگویم و تلنگر بزنم تا آنهایی که این جوری زندگی می‌کنند، اصل خودشان را پیدا کنند.

مبنای انتخاب‌هایتان در سینما و تلویزیون چیست؟ بیشتر سینما را انتخاب می‌کنید یا تلویزیون را؟

من از تئاتر شروع کرده‌ام و قبل از ازدواجم کارم را در سینما شروع ‌کردم. قصه‌های سینما الان کلیشه‌ای شده و شخصیت‌هایی به ما پیشنهاد می‌شود که نمی‌توانی در 90 دقیقه حق مطلب را برایشان ادا کنی. فیلمی مثل «سوپراستار» کار نویی بود و من خیلی دوستش داشتم. با این که 2 سکانس از 7 سکانس من حذف شد، ولی باز هم به قدر کافی تاثیرگذار بود.

مثلا چه جور نقش‌هایی پیشنهاد می‌شود که دوست ندارید بازی کنید؟

خیلی جالب است؛ مثلا بعضی وقت‌ها می‌گویند نقش مادر فلانی را بازی کن. می‌گویم من که 40 سالم است و فقط 4 سال با این آقا اختلاف دارم، چرا باید نقشی را بازی کنم که به من نمی‌خورد؟ می‌گویند پیرتان می‌کنیم. می‌گویم خب من خودبه‌خود دارم پیر می‌شوم. بازیگران دیگری در همین سن هستند که می‌توانند نقش مادر آن شخص را جوری بازی کنند که به باور تماشاچی نزدیک‌تر باشد. درست است که ما بازیگرها بیشتر انتخاب می‌شویم. ولی من هم مسوولم و باید جوابگوی مردم باشم. خیلی‌ها وقتی توی خیابان مرا می‌بینند، می‌گویند شما چقدر جوان‌تر از فلان نقش هستی، چرا آن را بازی کردی؟ اینقدر این را به من گفته‌اند که تصمیم گرفته‌ام نقش این‌جوری بازی نکنم.

این به حساسیت خانم‌ها به سن و سالشان که برنمی‌گردد؟

اصلا روی سن خودم حساسیت ندارم. بالاخره این زندگی دارد می‌گذرد و من هم قبول دارم که یک زن 40 ساله‌ام. اگر قصه‌ای درخور یک زن 40 ساله باشد و حرفی برای گفتن داشته باشد آن را بازی می کنم . اگر من مادر یک آدم 20 ساله باشم قابل قبول است. خود من دو پسر 13 ساله و 9 ساله دارم. تازه من دیر ازدواج کرده‌ام و بچه‌دار شده‌ام. ولی یک جا همکارت که 3 سال با تو اختلاف دارد و همه هم این را می‌دانند، قرار است نقش پسر من را بازی کند. این نه برای من قابل قبول است و نه برای تماشاچی.

ضمن این که خواه ناخواه با بالا رفتن سن‌تان نقش مادرها را بازی خواهید کرد.

بله. برای همین است که می‌گویم بعضی جاها خود بازیگرها در کلیشه شدنشان مقصرند. به نظرم همیشه نباید اجازه بدهیم ما را انتخاب کنند. از یک زمانی به بعد دیگر موقع انتخاب ماست و باید در این انتخاب‌ها محتاط باشیم. ممکن است این احتیاط باعث شود کم کار کنیم، ولی در عوض درست و بجا کار می‌کنیم.

پس این کم‌کاری نسبی را برای خودتان پذیرفته‌اید و با آن کنار آمده‌اید.

بله، ماه‌وش 3 سال پیش ساخته شد. آن موقع 37 - 36 سالم بود و من را به 20 سالگی برگرداندند. بعد دوباره برای یک آدم‌ حدودا 45 ساله گریم کردند. در این قصه هم محور من بودم و حرف برای گفتن داشتم. این نبود که توی چند سکانس نقش یک مادر را بازی کنم و بعد بمیرم و از قصه بروم بیرون. با این قصه چه چیز را می‌توانم ثابت کنم؟ اگر فلان کارگردان خیلی به من لطف دارد و دلش می‌خواهد در فیلمش بازی کنم، خب باید قصه‌ای بنویسد که من هم بتوانم با آن همذات‌پنداری کنم.

در مجموع انگار تلویزیون را به بقیه ترجیح می‌دهید. درست است؟

قصه‌های تلویزیون حرف‌های بیشتری برای گفتن دارد. شغل ما واقعا خیلی سخت است. چون آدم‌های بسیار حساس و ریزبینی هستیم و خیلی زود می‌شکنیم. البته همین‌ها باعث می‌شود یک بازیگر در کارش موفق‌تر باشد. یک بازیگر باید واقعا مردم را دوست داشته باشد و برای آنها کار کند. وقتی آن آدم مسن یا جوان یا حتی بچه‌ها می‌آیند جلو و خسته نباشید می‌گویند، حس می‌کنم انگار جایزه‌ام را گرفته‌ام. همین است که باعث می‌شود در انتخاب‌های دیگرم محکم‌تر بایستم و سعی می‌کنم بجا و درست کارم را انجام بدهم.

از حرف‌هایتان درباره مهاجرت معلوم بود به قسمت خیلی معتقدید.

صددرصد. شاهدش هم این‌که الان جایگاهی را دارم که باید داشته باشم.

قسمت‌تان برای کارهای بعدی چیست؟ چیزی معلوم هست؟

چند کار پیشنهاد شده که اجازه بدهید وقتی قطعی شد، درباره‌شان صحبت کنیم.

حبیب حداد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها