ماجراهای کارآگاه شهاب (بخش اول)

اعتراف

کارآگاه شهاب وسط سالن ناهار خوری نشسته و انگار معرکه گرفته و همه را از خنده روده بر کرده است. ظهوری از وقتی به اداره ویژه مبارزه با قتل منتقل شده،چنین رفتاری را از سرگرد ندیده بود و نمی‌دانست چه اتفاقی باعث شده کیف شهاب امروز تا این حد کوک باشد، هنوز طنازی‌های کارآگاه تمام نشده بود که سربازی سراغش آمد و در گوشش چیزی گفت. کارآگاه بلافاصله اورکتش را از پشت صندلی برداشت و با گام‌های بلند به طرف دفترش راه افتاد. هنوز از سالن خارج نشده بود که با اشاره سر ظهوری را از پرخوری منع و او را وادار کرد دنبالش برود.
کد خبر: ۳۰۵۱۰۳

در دفتر، زنی حدودا 40 ساله پشت به پنجره نشسته و ناخن‌هایش را می‌جوید. با دیدن سرگرد بلند شد و سلام کرد. زیاد محجبه نبود، اما ظاهر خلاف عرفی هم نداشت. او با پای خودش به اداره آگاهی آمده بود تا به یک قتل اعتراف کند. کارآگاه به ظهوری دستور داد برگه بازجویی را آماده کند. زن که اسمش نادره بود شروع به صحبت کرد. به وضوح عصبی بود و پلکش می‌پرید او مردی به نام جواد را به قتل رسانده و جسدش را در بیابان‌های اطراف خاوران انداخته بود. نادره از حدود یک سال قبل با جواد رابطه داشت و وقتی فهمید جواد به ازدواج فکر نمی‌کند و او را فریب داده است، تصمیم به قتل گرفت. متهم به 2 مامور پلیس گفت: «به خانه‌ام دعوتش کردم. در غذایش داروی خواب‌آور ریخته بودم. وقتی بیهوش شد او را خفه کردم و جسدش را به خاوران بردم.» کارآگاه و همکارانش با سرعت به سمت محلی رفتند که نادره می‌گفت جسد را آنجا انداخته است. بعد از 20 دقیقه جست و جو جنازه پیدا شد. ستوان از بچه‌های اداره 11 پرسیده و فهمیده بود 2 روز قبل خانواده جواد مفقود شدن او را گزارش داده و اتفاقا گفته بودند او با زنی به نام نادره قرار داشت و در این 2 روز هم نادره زیر نظر بود.کارآگاه و ظهوری وقتی به اداره برگشتند، هوا تاریک شده بود ستوان اجازه مرخصی خواست اما شهاب گفت هنوز کارشان تمام نشده است. این جمله برای ظهوری معنایی نداشت چون همه چیز در این پرونده واضح و شفاف بود و آنها کاری برای انجامدادن نداشتند.کارآگاه بعد از رد و بدل شدن این جملات بین خود و همکارش دوباره از همان نگاه‌های عاقل اندر سفیه به ستوان انداخت و گفت کدام آدم عاقلی اول سعی می‌کند جسد را از بین ببرد و ردپاهایش را پاک کند و بعد خودش به آگاهی می‌رود و می‌گوید اون یارو را که جسدش فلان جا افتاده من کشته‌ام؟ جواب این سوال به نظر ستوان خیلی ساده بود: عذاب وجدان. البته ظهوری برای سوال بعدی جوابی نداشت.

اگرماجرا به همین سادگی است، چرا ما روی گردن مقتول اثر خفگی ندیدیم؟ اصلا اگر نادره این آقای جواد را در خانه‌اش کشته، چرا مقتول کفش پوشیده بود؟

ستوان دست‌هایش را به علامت تسلیم بالا برد و منتظر دستور ماند. او موظف شد صبح فردا اول وقت از همسایه‌ها تحقیق کند ، یک فهرست هم از دوستان صمیمی نادره گیر بیاورد و درباره جواد از آنها پرس و جو کند البته بازجویی از خانواده مقتول هم به او سپرده شد و ستوان احساس کرد کارآگاه ترجیح می‌دهد در این پرونده فقط یک پایش را روی آن یکی بیندازد و از دور همه چیز را تماشا کند. از قبل شنیده بود شهاب به پرونده‌های معمولی علاقه زیادی ندارد و وقتش را بی‌دلیل تلف نمی‌کند.

ستوان روز بعد تک تک کارهایی را که به او سپرده شده بود با دقت تمام انجام داد. آنقدر گرفتار شده بود که تا بعد از ظهر شهاب را ندید. وقتی به دفتر رئیس رفت که دستش کاملا پر بود. همه دنیا از نامزدی جواد و نادره خبر داشتند و حتی خیلی‌ها موضوع نارو زدن مقتول به متهم را از زبان خود نادره شنیده بودند.ستوان هر چه را که شنیده بود مثل طوطی تکرار کرد، اما دریغ از یک تشکر خشک و خالی. شهاب همان طور عبوس پشت میزش نشسته و با صندلی به قول معروف تک چرخ می‌زد. حرف‌های ستوان که تمام شد. کارآگاه گفت: «این زن بی‌گناه است من که این‌طور فکر می‌کنم. فقط باید بفهمیم برای چه قتل را گردن گرفته.» ظهوری انتظار شنیدن هرچیزی را داشت به جز آنچه که سرگرد به زبان آورده بود. کارآگاه برای اثبات فرضیه‌اش به غیر از 2 دلیلی که شب قبل گفته بود مدارک دیگری هم داشت. پزشکی قانونی علت مرگ جواد را تزریق بیش از حد انسولین تشخیص داده بود که این با اعترافات نادره جور در نمی‌آمد. مخابرات هم اعلام کرده بود نادره چند ساعت قبل از تسلیم شدن از یک خط اعتباری پیامکی گرفته که در آن نوشته شده بود اگر به قتل اعتراف نکنی بچه‌ات را می‌کشیم. از همه اینها گذشته یک زن آن هم با قد و قواره نادره مگر چقدر زور دارد که بخواهد به تنهایی مردی را بکشد، جسدش را در ماشین جاسازی کند و به بیابان ببرد؟ سرگرد بادی به غبغب انداخت و گفت: ‌دیروز اثر کشیده شدن جسد روی زمین پیدا نکردم. یعنی یک نفر جنازه را بلند کرده و 40 متر داخل بیابان برده تا توی چشم نباشد. حالا این نادره زورش به 2 کیلو سبزی خوردن هم نمی‌رسد.

معمای تازه‌ای شروع شده بود که به قول ستوان نوبر بود: این یک جورش را دیگر ندیده بودم. یکی بی‌گناه قتل را گردن بگیرد و خودش را بفرستد پای چوبه دار. اصلا آن یارو که نادره را تهدید کرده کیست؟ سرگرد این سوال دستیارش را با خنده‌ای بلند جواب داد: اگر می‌دانستم که الان کت بسته نشانده بودمش اینجا و وادارش می‌کردم از سیر تا پیاز را برایم ردیف کند. کارآگاه اطمینان داشت نادره به این سادگی حاضر نیست تهدید کننده را معرفی کند، چون جان پسرش را در خطر می‌دید. اما به نظر ستوان این موضوع منطقی نبود. نتیجه تحقیقات او نشان می‌داد نادره از همسر اولش یک پسر 29 ساله دارد که 4 سال قبل با پدرش به آلمان رفت و دیگر پایش را به ایران نگذاشت. پس کسی نمی‌توانست تهدید کند که او را می‌کشد. شهاب هرچند اطلاعات زیادی درباره این پرونده نداشت، حدس می‌زد پای یک باند مافیایی وسط است. او به ظهوری دستور داد نادره را برای بازجویی بیاورد می‌خواست بدون این که به روی خودش بیاورد. حقیقت را فهمیده یک بار دیگر از زن بازجویی کند تا شاید از لابه‌لای حرف‌های او سرنخی به دست بیاورد. نادره وقتی وارد اتاق کارآگاه شد احساس کرد سرش گیج می‌رود از دیروز که خودش را معرفی کرده لب به غذا نزده بود. کارآگاه از یکی از ستوان‌های زن خواست به متهم کمک کند بعد هم سفارش ساندویچ داد، ولی نادره گفت میلی به غذا ندارد. آنقدر ناراحت و پشیمان است که می‌خواهد تا آخر عمرش چیزی نخورد او که به گریه افتاده بود، گفت: خیلی عذاب می‌کشم. صورت جواد یک لحظه هم از جلوی چشمم دور نمی‌شود. فقط خدا کند زودتر حکمم را ببرند. من طاقت ندارم. ستوان و سرگرد در حالی به این حرف‌ها گوش می‌دادند که می‌دانستند نادره بی‌گناه است و در بد مخمصه‌ای گرفتار شده است.

علیرضارحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها