من همسرم را نکشته ام

«همه عشق و زندگی من «بریانا» بود. بعد از تولد او بود که احساس کردم شاید خوشبختی همان چیزی است که من به آن رسیده‌ام چون احساسی بالاتر از آن وجود نداشت. عشق بی‌حد و حسابی که به دخترم داشتم باعث می‌شد که همه دنیا را زیبا ببینم. او زیباترین و قشنگ‌ترین موجودی بود که در این جهان برایم وجود داشت. تولدش برایم نه‌تنها خوشبختی و سعادت را به همراه آورد از لحاظ کاری نیز پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کردم که آن را به قدم خیر و مبارک دخترمان نسبت می‌دادم. بریانا برایم همه چیز بود و از دست دادنش یکی از بزرگ‌ترین و سهمگین‌ترین ضربه‌هایی بود که به من وارد شده بود. یکی از دوستانم به من می‌گفت از دست دادن آنچه که بیشتر از هرچیز دوستش داری نهایت سختی است و درست می‌گفت. مرگ بریانا بزرگ‌ترین و سخت‌ترین تجربه تمام عمرم بود.»
کد خبر: ۳۰۵۰۹۷

خانم «سوزان بیلین» 30 ساله تاکنون چندبار به اتهام به قتل رساندن همسر 32 ساله‌اش «تد بیلین» دادگاهی شده است. گرچه خانم سوزان مدعی است که مرگ همسرش یک اتفاق بوده و او تنها قصد دفاع از خودش را داشته است، اما وجود ابهامات بسیار در پرونده مرگ این مرد جوان سبب شده تا او به عنوان مظنون در قتل عمد همسرش دادگاهی شود. خانم بیلین متهم است که با هل دادن همسر خود از پله‌های طبقه دوم منزلشان سبب ضربه مغزی شوهرش و در نهایت مرگ او شده است. اتهامی که وکیل این زن سعی دارد تا هر طور شده آن را اشتباه اثبات کند.

«من و تد زندگی خوبی داشتیم. مادرم همیشه به من می‌گفت که ما بهترین زوجی هستیم که او در اطرافیانش دیده است. درست هم می‌گفت ما از همه نظر به هم شبیه بودیم و علاقه زیادی به هم داشتیم که سبب می‌شد بتوانیم از‌خودگذشتگی بیشتری هم نسبت به هم روا داشته باشیم. تد مرد خیلی خوبی بود که به زندگی مشترکمان علاقه زیادی داشت و همه سعی‌اش را می‌کرد که یک زندگی خیلی خوب را برای من فراهم کند. وقتی بعد از 4 سال از ازدواجمان متوجه شدم که باردار هستم انگار بهترین خبر دنیا را به او داده بودم. او همیشه آرزو داشت که بچه‌دار شود و این آرزویش بزودی برآورده می‌شد. برای من یکی از زیباترین لحظات زندگی همان روزهایی بود که به کمک هم از بریانا دخترمان نگهداری می‌کردیم.»

مشکلات در زندگی مشترک این زوج جوان زمانی پدیدار شد که دخترک 3 ساله آنها بر اثر یک سانحه جان خود را از دست داد. پرت شدن بریانا از روی تاب کوچکی که پدرش برای او بین دو درخت حیاط منزلشان درست کرده بود او را دچار مرگ مغزی کرد و در نهایت سبب از بین رفتن او شد. شوک بزرگی که بر اثر این اتفاق بر سوزان وارد شد هنوز هم ادامه دارد و او همچنان نتوانسته مرگ دخترش را قبول کند.

«زندگی ما 3 نفر، بهترین زندگی‌ها بود. من و تد همه سعی‌مان را می‌کردیم که دخترمان را به بهترین شکل ممکن تربیت کنیم. او آنقدر زیبا و دوستداشتنی بود که احساس می‌کردم دیگر در زندگی‌ام چیزی بهتر از آن اتفاق نخواهد افتاد. می‌دانستم که همسرم هم همین نظر را دارد. او هم از صمیم قلب دوستش داشت و همه سعی و تلاشش این بود که رفاه را برایش فراهم کند. 3 سال زندگی من با بریانا بهترین ثانیه‌ها برایم بود. وقتی برای اولین‌بار به حرف افتاد اولین چیزی که به زبان آورد کلمه «ماما» بود. از این که صدایش را می‌شنیدم که صدایم می‌زند لذت می‌بردم حاضر بودم. همه چیز را فدا کنم تا بعد از مرگش یک بار دیگر صدایش را در حالی که مرا صدا می‌زد بشنوم اما رفته بود و بازگشتی نداشت. چیزی که مثل یک بیماری در مغزم بود مقصر بودن تد در مرگ دخترمان بود. او می‌دانست که من چقدر از این که بریانا روی تاب کوچکی که برایش در حیاط درست کرده بود بیفتد، حساسیت داشتم. می‌دانستم که یک وسیله خطرناک است و یک کودک 3 ساله می‌تواند دچار آسیب‌های جدی شود اما لذتی که دخترمان از آن می‌برد سبب می‌شد که هر بار بحث و جدل ما ناتمام باقی بماند. خوشحالی بریانا مهم‌ترین موضوع بود و از این که می‌دیدیم او با چه علاقه‌ای سوار بر این تاب می‌شود به ناچار ادامه بحث را متوقف می‌کردیم. تد اصرار داشت که من بیش از حد نسبت به دخترمان حساسیت نشان می‌دهم و از طرف دیگر می‌دانستم که انگار قرار است این خوشحالی و شادی که من با بریانا داشتم خیلی زود به پایان برسد. انگار حسی در من وجود داشت که به من می‌گفت این شادی پایانی دارد.»

زمانی که بریانا از روی تاب کوچکش روی زمین افتاد مادر و پدرش تصور نمی‌کردند که این اتفاق ساده بتواند مرگ دخترکشان را رقم بزند اما انگار تقدیر شکل دیگری بود. بر اثر این سانحه ساده،‌ بریانا دچار مشکلات جدی مغزی شده و بر اثر مرگ مغزی جانش را از دست داد. حتی پزشکان هم از این‌که دخترک زیبای 3 ساله این زوج براثر یک اتفاق ساده ناگهان جانش را از دست بدهد شوکه شده بودند. آنچه که از همه‌چیز بدتر به نظر می‌رسید حال بسیار وخیم سوزان بود. او به هیچ‌ عنوان نمی‌توانست سانحه‌ای را که برای بریانا اتفاق افتاده بود‌ هضم کند.

ده‌ها پزشک روان‌شناس و قرص‌های مختلف اعصاب همچنان نتوانسته بود از او فرد عادی بسازد. انگار همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا خانواده زیبای آنها ناگهان از هم بپاشد. شرایط روحی وخیم سوزان در نهایت سبب حملات شدید استرس به او شد که بناچار چند هفته‌ای او را در بیمارستان روانی بستری کرد. همه‌چیز همچون فیلمی غم‌انگیز پیش می‌رفت که انگار پایانی هم برای آن وجود نداشت. تد می‌دانست که در قضیه مرگ دخترشان هیچ تقصیری نداشته است اما مدام بر سر این موضوع با همسرش بحث و جدل داشت. سوزان چند ماه بعد از این اتفاق برای اولین بار رو به شوهرش کرد و او را مقصر در مرگ بریانا خواند.

«سوزان بیلین» 30 ساله تاکنون چندبار به اتهام به قتل رساندن همسر 32 ساله‌اش «تد بیلین» دادگاهی شده است. گرچه خانم سوزان مدعی است که مرگ همسرش یک اتفاق بوده و او تنها قصد دفاع از خودش را داشته است، اما وجود ابهامات بسیار در پرونده مرگ این مرد جوان سبب شده تا او به عنوان مظنون در قتل عمد همسرش دادگاهی شود

او گفت که اگر شوهرش این تاب را در حیاط خانه‌شان نصب نکرده بود این اتفاق نمی‌افتاد. برای تد اوایل این اتهام تا حدی قابل قبول بود. او می‌دانست که فشار زیادی که روی همسرش وارد شده سبب بدبینی و شک شدید او شده است اما انگار این اتهامات تمامی نداشت. به گفته پزشک، مدتی طول می‌کشید تا او بتواند خودش را با شرایط وفق دهد و تنها راه برای شوهرش سکوت بود اما این سکوت شرایط را برای همسرش بدتر می‌کرد. سوزان هر روز بیشتر از قبل تصور می‌کرد که حتما تد در مرگ دخترشان مقصر اصلی بوده است. بحث و جدل‌های روزانه‌ آنها ادامه می‌یافت. تد که می‌دانست همسرش از شرایط بدی رنج می‌برد حاضر به ترک او نبود. با وجود آن که بسیاری از اطرافیان و اعضای نزدیک خانواده‌اش به او می‌گفتند که بهتر است همسرش را رها کند اما او زیر بار نمی‌رفت و با خودش فکر می‌کرد که در شرایط سخت است که باید همراه سوزان باشد و اگر باید او را دلداری دهد حتما این کار را انجام داده و کمی دردش را تسکین دهد. سوزان برخلاف آنچه که پزشکان منتظر آن بودند از لحاظ روحی پیشرفت خوبی نداشت. با وجود انواع و اقسام قرص‌هایی که مصرف می‌کرد و ساعت‌های متوالی که نزد پزشک روان‌شناس می‌گذراند ضربه مهلک مرگ دخترش را فراموش نمی‌کرد. انگار بارسنگینی که روی دوش او گذاشته بودند به هیچ وجه برداشتنی نبود. تد تصمیم خود را گرفته بود. او می‌خواست پس از این که یک‌سال از مرگ دخترشان سپری شد، سوزان را به حال خودش بگذارد تا شاید بتواند با فکر کردن، کمی بیشتر به خودش بیاید و راه بهتری را برای ادامه زندگی‌اش انتخاب کند. زندگی کردن جداگانه آنها تنها سبب بدبینی بیشتر سوزان شد. فکر می‌کرد که تد علاوه بر آن که دخترشان را از او گرفته، خودش نیز او را ترک کرده است و این موضوع، تنفر را در او صدچندان می‌کرد.

«از او بدم می‌آمد و وقتی می‌دیدمش انگار قاتل دخترم را دیده بودم. روزی که به خانه‌مان برگشتیم می‌خواستم برای آخرین بار با او روبه‌رو شوم و احساسم را به او بگویم اما درگیر شدیم. سعی می‌کرد به من آسیب برساند اما من مقاومت کردم و در یک لحظه او به پایین پله‌ها پرت شد. واقعا نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها