در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی وارد این کشور گسترده شدم یکراست سراغ دوستانی رفتم که به من گفته بودند میتوانند کمکم کنند و واقعا هم این کار را کردند. من چندین سال را در ساختمانهای در حال ساخت کار کرده بودم و آشنایی زیادی به این موارد داشتم. یکی از دوستان نزدیکم که در یک پروژه بزرگ پلسازی مشغول به کار بود به من پیشنهاد داد که سراغ صاحبکارش بروم و از تجربیاتم برایش بگویم. من که میدانستم با وجود کار زیادی که در این رابطه کرده بودم میتوانم او را قانع کنم به سراغش رفتم و همانطور که فکرش را میکردم خیلی زود توانستم نظرش را جلب کنم. او به من گفت که چند ماهی را باید مثل همه کارگران در این پروژه به کارهای سخت مشغول باشم تا ثابت کنم میتوانم کارهای مهمتری را هم انجام دهم. برای من که در مملکتم هیچکاری برای انجام دادن نداشتم همین هم اتفاق خیلی خوبی بود. پول ناچیزی میگرفتم اما از آنجا که با چند نفر از کارگران که آشنایم بودند یک اتاق کوچک را مشترک اجاره کرده بودیم میتوانستم تمام درآمدم را برای همسر و دو فرزندم بفرستم.
پسرم آن زمان 14 ساله بود و دختری 12 ساله داشتم که بیش از هر کس دیگری برایش دلتنگ میشدم. امید به زندگی بهتر بود که سبب شد تمام تلاشم را بکنم تا بالاخره بتوانم بعد از 2 سال به جایگاه بهتر و بالاتری برسم. تلاشهای شبانهروزی و کمخوابیهایم بالاخره ثمره داد و به دستور رئیس بالاسریام «دیوید کاستنر» من مسوول کارگران بخش بتونریزی در این پروژه بزرگ شدم و توانستم خانوادهام را تشویق کنم که با وجود تمام مشقاتی که وجود داشت به این کشور مهاجرت کنند تا همراه هم باشیم. همسرم «سلما» به هیچ عنوان راضی به ترک کردن مکزیک نبود. او میدانست وارد شدن به آمریکا کار آسانی نیست و حتی ممکن است که خطرات جانی برای مهاجران غیرقانونی داشته باشد اما من که راههایی را میدانستم که میتوانست سلامت او و فرزندانم را تضمین کند اصرار میکردم تا هر طور شده پیش من بیایند. او دلش نمیخواست خانوادهاش را ترک کند و مدام پای تلفن با من بحث و جدل میکرد که من تنها برای چند ماه کار کردن به آمریکا رفتهام و این قرار ما نبوده که همه خانواده را به آنجا بکشانم، اما برای من که برای اولین بار در زندگی طعم پیشرفت را چشیده بودم حرفهایش بیمعنی بود. میدانستم که اگر زیاد اصرارش کنم بالاخره راضی خواهد شد و از آنجایی که فرزندانمان هم در آرزوی سفر به آمریکا بودند بالاخره قانعش کردند که به پیشنهاد من فکر کند و آن را عملی سازد. آن زمان هرگز فکرش را نمیکردم که آن زندگیای که من در ذهنم ساخته بودم ناگهان چنین از هم بپاشد.»
«آنتونیو گومز» مرد 42 سالهای است که به اتهام قتل صاحبکار خود «دیوید کاستنر» 53 ساله به 40 سال حبس محکوم شده است.
این مرد متهم است که پس از اخراج شدن از محل کارش و مشکلاتی که برایش به وجود آمده نقشه قتل صاحبکار خود را طراحی کرده و در فرصتی مناسب آن را به اجرا درآورده است؛ اتهامی که گومز بلافاصله پس از دستگیری به ارتکاب آن اعتراف کرد.
«سلما و بچهها به آمریکا آمدند. گرچه حضورشان غیرقانونی بود اما از آنجایی که من توانسته بودم با جلب رضایت صاحبکارم اجازه قانونی کار بگیرم خیالم راحت بود که میتوانم آنها را از لحاظ مادی کاملا تامین کنم. همان طور که فکرش را میکردم بچهها خیلی زود با محیط اخت گرفتند، دلیلش هم شاید این بود که در محلهای زندگی میکردیم که همه ساکنان آن مکزیکی بودند. همسرم بجز اینکه هر روز ابراز ناراحتی از شرایطمان کند هیچ اظهارنظر دیگری نمیکرد. گاهی فکر میکردم شاید واقعا آنطور که ابراز میکند از زندگی کردن در این کشور در عذاب است اما باز هم با دیدن وضعیت نسبتا خوب مالی که داشتیم و شادی بچهها با خودم فکر میکردم که او هم بالاخره با این شرایط خودش را وفق میدهد و میتواند کاری برای خودش دست و پا کند. ماهها از پی هم میگذشت و زندگی ما هر روز بهتر میشد. ما نسبت به پول بسیار ناچیزی که برای زندگی در مکزیک داشتیم وضعیت مالی بهتری پیدا کرده بودیم اما تنها تفاوت در آن بود که من هرروز از ساعت 4 صبح تا 9 شب را یکسره کار میکردم تا بتوانم پول بیشتری به دست آورم. صاحبکارم دیوید هم کمک زیادی به من میکرد. گاهی با خودم فکر میکردم که او همان فرشته نجاتی است که در زندگی هرکسی ممکن است وجود داشته باشد. او تمام سعی و تلاشش را میکرد که من بتوانم کار کنم و پول خوبی به دست آورم. همیشه شب موقع خواب گرچه از خستگی حتی شاید نام خودم را هم به یاد نمیآوردم اما برایش بهخاطر کمکهایی که به من و پیشرفت زندگیام کرده بود دعا میکردم. نمیدانستم که تقدیر چیز دیگری را برایم رقم زده است؛ اتفاقاتی که هنوز هم برایم مثل کابوسی است که همیشه انتظار دارم بالاخره روزی تمام شود.»
گرچه آنتونیو توانست در کارش پیشرفت خوبی داشته باشد اما از نظر خانوادگی اوضاعش روز به روز وخیمتر میشد. او که تصور داشت زندگی کردن در آمریکا میتواند برایش بهتر باشد و فرزندانش را به پیشرفت برساند به این نتیجه رسید که در این مورد کاملا اشتباه کرده است. همسرش با وجود گذشت سالها از حضور غیرقانونیاش در آمریکا هنوز هم بشدت ناراضی بود و فاصله زیادی با هم پیدا کرده بود. بچهها به جای آنکه سعی در پیشرفت کردن و تطبیق خود با شرایط جدیدشان داشته باشند راه متفاوتی را انتخاب کرده بودند. رفت و آمد با دوستان ناباب سبب شده بود که پسر آنتونیو کمکم رو به خلافهای کوچک بیاورد و دخترش هم هر روز به بهانهای از مدرسه رفتن و حضور در کلاسها سر باز زند. همه این مشکلات برای آنتونیو که تنها برای به دست آوردن پول بیشتر و رفاه خانوادهاش مهاجرت کرده بود به نظر اتفاقاتی بود که ممکن بود حتی در مکزیک هم گریبان آنها را بگیرد اما همه چیز وقتی که او از محل کارش اخراج شد ناگهان دگرگون شد.
«اتفاق زمانی افتاد که من به خاطر بحث و جدل بسیار زیاد با همسرم سلما چند شبی را در منزل یکی از دوستانم خوابیدم. چند روز از زمانی که از سلما بیخبر بودم میگذشت تا این که بالاخره پسرم به من گفت که مادرش به مکزیک بازگشته است. او بدون این که کوچکترین اطلاعی به من بدهد ما را ترک کرده بود. نمیدانستم چه بر سرم آمده است. هرگز تصورش را نمیکردم که او مرا به این شکل ترک کند. از شرایطی که داشت خسته شده بود و با دیدن بچهها که روز به روز شرایط بدتری پیدا میکردند بشدت متاثر میشد. از ناراحتی اتفاقاتی که برایم افتاده بود کنترلم را از دست داده بودم. همین موضوع سبب یک اشتباه بزرگ در بتونریزی مهمی که در پروژه داشتیم شد که من مقصر آن بودم. برعکس آنچه که فکر میکردم دیوید کاستنر به محض مقصر شناخته شدن من بدون آن که توجهی به پیشینه من داشته باشد مرا از کار اخراج کرد. باورم نمیشد، او میدانست که چقدر مشکلات و فشارهای زیادی در عرض چند هفته به من وارد شده اما با این حال همچون سنگی بیتفاوت در مقابل التماسهای من تنها سکوت میکرد. باید انتقام ویرانی زندگیام را از کسی میگرفتم و کسی را بجز او مقصر نمیدانستم. نقشه قتلش را در خانهاش که به تنهایی زندگی میکرد کشیدم و آن را اجرا کردم. اکنون تنها با خودم فکر میکنم شاید بزرگترین اشتباهم ترک مملکتم بود.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: