صدای‌ گیاهان

کد خبر: ۳۰۴۶۸۳

 روز‌ها گذشت تا این‌که یک روز پدر فرهاد مریض شد و نتوانست از خانه بیرون برود. حالا دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. همسایه‌ها هم تا آنجایی که می‌توانستند به آنها کمک کردند. فرهاد به دنبال دکتر رفت و دکتر را به خانه آورد و آقای دکتر از پدر فرهاد قطع امید کرد و گفت دیگر او نمی‌تواند کار کند. فرهاد به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت به جای پدرش به جنگل برود و هیزم بشکند و به بازار ببرد تا بفروشد. روز اول که به جنگل رفت با یک مشکلی مواجه شد. هر درختی را که می‌خواست بزند انگار که یک دستی از پشت تبر را می‌گرفت و نمی‌گذاشت درخت را قطع کند. فرهاد چندین مرتبه امتحان کرد ولی نشد که نشد. بنابراین ناامید به سمت خانه برگشت ولی به هیچ‌کس هیچ چیزی نگفت. فردای آن روز دوباره به سمت جنگل رفت و باز هم امتحان کرد ولی دوباره نتوانست هیچ‌گونه ضربه‌ای به درخت‌ها وارد کند. با ناراحتی تمام و نگرانی به سمت خانه آمد و پیش پدرش رفت و گفت: پدر شما چگونه به جنگل می‌رفتید و هیزم می‌شکستید من حتی یک بار هم نمی‌توانم ضربه به درخت‌ها وارد کنم. پدر گفت: پسرم تبر زدن اصل قضیه نیست تو باید زبان گیاهان و درخت‌ها را بلد باشی تا بتوانی هیزم‌شکن خوبی شوی. تو باید درخت‌های پیر و سالخورده را پیدا کنی. فرهاد به فکر فرو رفت و فردا صبح از خواب بلند شد و قصد کرد از خانه بیرون برود و در همین حال صدای پدرش را شنید که گفت پسرم با گوش دلت بشنو و با چشم دلت ببین حتما به نتیجه می‌رسی. خدا پشت و پناهت باشد.

فرهاد به سمت جنگل رفت و ابتدا سر تا سر جنگل را راه رفت و خواست صدای گیاهان را بشنود. ساعت‌ها راه رفت و نگاه کرد. ناگهان صدایی به گوشش رسید صدای پیری بود که می‌گفت بیا بیا پسر وقت این شده که مرا با تبر بزنی! فرهاد این ور و آن ور را نگاه کرد و به سمت درختی بزرگ رفت ولی صدایی جوان بود که گفت نه پسر من هنوز جوانم. دوباره صدای درخت پیر آمد که گفت من پشت سرت هستم. فرهاد برگشت و درخت را پیدا کرد و به سمتش رفت و تبر را بلند کرد وگفت درخت پیر اجازه می‌دهی تا از ریشه تو را قطع کنم. درخت پیر گفت: بله. سال‌ها پیش پدرت جای تو ایستاده بود و می‌خواست مرا قطع کند، ولی من به او اجازه این کار را ندادم چون آن زمان من جوان بودم. پدرت تا به امروز خیلی سختی کشید ولی الان مزدش را توسط تو می‌گیرد. مرا قطع کن و بعد خاک زیر ریشه‌هایم را کنار بزن و یک خمره طلا می‌بینی آن را ببر و به پدرت بده من این را سال‌ها برای پدرت حفظ کرده بودم. فرهاد که از تعجب دهانش باز مانده بود قبول کرد و این کار را انجام داد و آن خمره را پیدا کرد و نزد پدرش برد و از آن روز وضع زندگیشان بسیار عالی شد و پدر هم خوب شد. فرهاد دیگر به پدر اجازه کار نمی‌داد و خودش کار می‌کرد و همیشه می‌گفت ما زندگیمان را مدیون زحمت‌های پدرمان هستیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها