بدی‌هایش را تلافی کردم

«بیشتر از هر چیز دلم برای دخترهایم تنگ شده است. صدایشان همیشه در گوشم است و در خیالم با آنها زندگی می‌کنم. صبح تا شب با آنها حرف می‌زنم و از روزهایم برایشان تعریف می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم امروز چه لباسی پوشیده‌اند و چه برنامه‌ای برای روزشان دارند. می‌دانم پدرشان در نبود من همه سعی‌اش را کرده تا هر طور شده آنها را نسبت به من بی‌علاقه کند، ‌اما می‌دانم هرچه باشد مادرشان را فراموش نخواهند کرد و بالاخره روزی خواهد رسید که می‌فهمند کاری که من کردم تنها از روی لحظه‌ای دیوانگی و احساسات بیش از حدی بود که برای آنها داشتم و تا آخر عمرم خودم را نخواهم بخشید. برای این‌که پدرشان را از آنها گرفتم و خودم را در زندان حبس کردم. زندانی که تا پایان عمرم ادامه خواهد داشت.»
کد خبر: ۳۰۳۵۶۵

«سابرینا دال» 35 ساله با رای دادگاه به حبس ابد محکوم شده است. این زن که صاحب دو دختر دوقلوی 5 ساله است متهم شده که پس از جدا شدن از همسرش مدام برای او مزاحمت ایجاد کرده و در نهایت با طراحی نقشه‌ای از قبل این مرد را به قتل رسانده است. به گفته پزشکان آقای «مارتین لینکوم» بر اثر شلیک سه گلوله جانش را از دست داده است. سه گلوله‌ای که ثابت شده از سوی همسر سابق او خانم سابرینا به سویش شلیک شده است.

«ما زندگی را از زیر صفر با هم شروع کردیم. وقتی با او آشنا شدم کوچک‌ترین میلی به ازدواج یا تشکیل خانواده نداشتم. زندگی مجردی خوبی داشتم که از آن راضی بودم و حاضر نبودم این راحتی را با هیچ چیز عوض کنم، اما اصرارهای مارتین بود که روی من تاثیر گذاشت. او در رشته وکالت درس خوانده بود، اما هیچ پولی نداشت که برای سرمایه‌ اولیه‌اش از آن استفاده کند. من هم که رشته اقتصاد خوانده بودم در یک شرکت دولتی کار می‌کردم و حقوق کمی داشتم که برایم کافی بود. گرچه می‌دانستم با این شرایط نمی‌توان به زندگی امیدوار بود، اما داشتن همان یک اتاق و حقوقی که برای اجاره آن و گذران زندگی‌ام کافی بود را مغتنم می‌دانستم. مارتین از طریق یکی از دوستانم به من معرفی شد. اولین دیدارمان خیلی خوب برگزار شد. از حرف‌هایش فهمیدم که بسیار بسیار باهوش است و برنامه‌های زیادی برای آینده‌اش دارد که روی همه آنها فکر کرده است. کم‌کم با بیشتر شدن رفت و آمدهایمان احساس کردم می‌تواند همان مردی باشد که برای من و معیارهای ازدواجم مناسب است. این بود که وقتی به من پیشنهاد ازدواج داد بدون آن که بیشتر فکر کنم موافقت کردم. کاری که همیشه می‌دانم اولین اشتباه و بزرگ‌ترین آنها بود.» ازدواج سابرینا و مارتین بسیار کوچک برگزار شد. تنها 30 نفر در مراسم‌شان حضور داشتند که همه از همکارها و دوست‌های سابرینا بودند. مارتین هیچ‌کس را نداشت و حتی خانواده‌ای هم نبود که از او پشتیبانی کند. سابرینا هم تنها مادری داشت که به علت سکته مغزی نیمی از بدنش فلج شده بود و در یک آسایشگاه از او مراقبت می‌شد. همه چیز در زندگی آنها به شکل حداقل شروع شد. اتاقی که در آن زندگی می‌کردند همان بود که سابرینا از سال‌های سال قبل اجاره کرده بود و وسایل معدودی در آن داشت. سابرینا امید داشت با زرنگی و هوشی که از شوهرش می‌دید آینده بهتری داشته باشد. گرچه در مورد قابلیت‌های شوهرش اصلا اشتباه نکرده بود. «زندگی‌مان خیلی سخت می‌گذشت. برای همان مراسم کوچکی که گرفته بودیم همه پس‌اندازهایمان را دادیم. مارتین اصرار داشت که حلقه ازدواج خوبی برایم بخرد و به همین دلیل بود که همه حسابش را به این خاطر خالی کرده بود. وقتی در اتاق من زندگی مشترکمان را آغاز کردیم مدام دعا می‌کردم که زودتر شرایطی ایجاد شود که او بتواند هوش و استعدادش را نشان بدهد و پیشرفت کند. می‌دانستم موفق می‌شود چون از نوع نگاهی که به آینده داشت مشخص بود برنامه‌های درستی در پیش دارد و به هر حال زندگی‌مان به سختی شروع شد.» پس از آغاز زندگی مشترک، سابرینا به ناچار دو شیفت کار می‌کرد. مارتین دنبال کار می‌گشت و همیشه با محیط‌های کاریش مشکل داشت. مرد ایده‌آل‌گرایی بود که حاضر نبود به هر قیمتی مشغول به کار شود و همین موضوع سبب می‌شد که به راحتی نتواند در هر جایی استخدام شود. بالاخره آنچه سابرینا منتظرش بود رخ داد. او با یکی از شرکت‌های خصوصی که به دنبال یک وکیل جوان و زرنگ برای کارهایشان می‌گشتند قراردادی کوتاه‌مدت بست و با آنها شرط کرد که در این مدت کوتاه می‌تواند نظر آنها را نسبت به کارش مثبت کند. تلاش‌های شبانه‌روزی مارتین جواب داد و او خیلی زود توانست در حوزه کاریش رشد کند.

«سابرینا دال» 35 ساله با رای دادگاه به حبس ابد محکوم شده است. این زن که صاحب دو دختر دوقلوی 5 ساله است متهم بود که پس از جدا شدن از همسرش مدام برای او مزاحمت ایجاد کرده و در نهایت با طراحی نقشه‌ای از قبل او را به قتل رسانده است. به گفته پزشکان آقای «مارتین لینکوم» بر اثر شلیک سه گلوله جانش را از دست داده است

سابرینا سعی زیادی می‌کرد تا شرایطی ایجاد کند که شوهرش راحت‌تر از همیشه باشد و بتواند کاری را که برای خودش دست و پا کرده به نتیجه برساند. یکسال بعد بود که کمی وضعیت مالی آنها بهتر شد. سابرینا که تمام وقت کار می‌کرد چیز زیادی از زندگی مشترکشان متوجه نمی‌شد. آنها در طول روز یکدیگر را نمی‌دیدند و مارتین هم برای مسوولیت‌های زیادی که به عهده گرفته بود به ناچار تا نیمه‌های شب کار می‌کرد. سابرینا امیدوار بود این تلاش‌ها بتواند زودتر نتیجه دهد و شرایط آنها کمی بهتر شود. زندگی در اتاق کوچکی که بالای یک رستوران چینی با انواع بوهای عجیب و غریب بود کارآسانی نبود اما سابرینا با امید به آینده‌ای که داشت همه چیز را تحمل می‌کرد. اوضاع که بهتر شد اولین تصمیم، تعویض خانه‌شان بود. «من از این که کم‌کم‌ اوضاع مارتین بهتر می‌شد خیلی خوشحال بودم و می‌دانستم بالاخره تلاش‌هایش نتیجه داده و توانسته خودش را در شرکت محل کارش جا بیندازد. وقتی قرار شد که خانه‌ای بخریم به من گفت که به نام خودش خواهد بود چون اوست که باید پول وام‌هایش را بپردازد. من که هیچ چیز بجز زندگی مشترکمان برایم مهم نبود اصلا به این مسائل فکر نمی‌کردم و کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌دادم. هر چه می‌گذشت وضعیت مالی او بهتر و بهتر می‌شد، اما رابطه‌مان از آن که بود هم به سردی بیشتری می‌گرایید. هیچ علاقه‌ای به او نداشتم و این را بعد از مدت‌ها دیگر خیلی خوب می‌دانستم. بعد از تولد بچه‌هایمان امیدوار بودم کمی روابطمان بهتر شود اما نشد.

شرایط کاری‌اش خیلی خوب شده بود و کم‌کم به وکیلی تبدیل ‌شد که برایش اهمیت ویژه‌ای قائل بودند اما زندگی مشترکمان روز به روز بدتر و بدتر می‌شد. همه زندگیم بچه‌هایم بودند که اهمیت زیادی برایم داشتند. برای هر ملک یا خریدی که می‌کرد دلیلی داشت که همه چیز مثل همان خانه اول که خریده بودیم به نام خودش باشد. برایم تا وقتی که کنار دخترهایم بودم اهمیتی نداشت اما وقتی یک روز مرا صدا زد و به من گفت که دیگر حاضر نیست با من زندگی کند تازه متوجه شدم که او همه این سال‌ها چه نقشه‌هایی در سر داشته است. تا زمانی که وضعیت مالی خوبی نداشت و من برایش یک منبع درآمد بودم با من زندگی کرد اما به محض این که اوضاعش آنقدر خوب شد که حتی برای دخترهایمان پرستارهای دائمی می‌گرفت دیگر احتیاجی به من احساس نمی‌کرد. از محل کارم بیرون آمده بودم و فرصت زیادی برای پیدا کردن کار نداشتم. از این که از او جدا می‌شدم اصلا ناراضی نبودم، اما می‌دانستم او آنقدر باهوش است که حتما شرایط ویژه‌ای را برای جداشدنمان در نظر گرفته است که درست حدس زده بودم. او توانست خیلی راحت‌تر از آنچه که فکرش را می‌کردم حضانت بچه‌ها را از من بگیرد و با وجود آن که همه پول‌هایی را که در طول ازدواجمان خرج کرده بود به شکلی ربطی به من پیدا نمی‌کرد، من را در حالی طلاق داد که دیگر حتی هزار دلار هم به من نمی‌رسید. نمی‌دانم با چه روشی توانسته بود حتی حق نصف شدن اموالمان را هم از من بگیرد و من را بدون سرپناهی رها کرده بود. احساس می‌کردم دیوانه شده‌ام مدام با خودم دوره می‌کردم که او اصلا چرا با من ازدواج کرد که بخواهد این طور عذابم بدهد. ندیدن دخترهایم دیوانه‌ام می‌کرد. مرا متهم به اعتیاد به الکل کرده بود که واقعیت نداشت. بالاخره تصمیمم را گرفتم. اسلحه‌ای خریدم و بدی‌هایش را تلافی کردم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها