حوادث زندگی معراج محمدی آنقدر زیاد است که میشود چند قسمتیاش کرد. کسی که 9 بار تا به حال به ماشینش دستبرد زدهاند، یک بار شاهد پرواز دوستش توی هوا و سقوطش به روی کاپوت ماشین بوده است و... بخش اول ماجراهای او را نقل میکنیم و باقی ماجرا را موکول میکنیم به چند شماره بعد.
محمدی از حادثهای در دوران کودکیاش آغاز میکند و میگوید: «من و دوستم خیلی گرسنه بودیم و داشتیم در عرض خیابان و از زیر پل عابر پیاده میگذشتیم. من دویدم و به آن طرف خیابان رسیدم. حوالی پل ستارخان در بزرگراه شیخ فضلالله بودیم. سرم را برگرداندم که بگویم فرشید زود باش که دیدم فرشید مثل یک بادبادک توی هوا معلق است. دیگر نایستادم و از ترسم خانه هم نرفتم. تا خانه مادربزرگم دویدم. گرسنگی از یادم رفته بود و از ترس به خواب عمیقی فرو رفتم. فکر میکردم اگر بمانم مرا به عنوان قاتل میگیرند و بازخواستم میکنند که چرا از روی پل عابر نرفتهام. روز بعد هم در مدرسه هیچ حرفی نزدم و وقتی بچهها از فرشید پرسیدند خودم را زدم به آن راه. خدا را شکر، فرشید زنده ماند اما دستش 80 بخیه خورد.»
محمدی از حادثه دیگری یاد میکند: «سال 77 بود، ساعت حدود 9 شب و من داشتم از سر کار به خانه بر میگشتم. یک کیف خلبانی دستم بود، کت و شلوار مشکی پوشیده بودم با پیراهن یقه گرد. در بزرگراه همت، سر توانیر سوار یک پیکان مسافرکش شدم. چند دقیقه گذشت و من متوجه شدم که مسافری که در صندلی عقب کنار من نشسته و راننده ارتباطی با هم دارند. تا اینکه سر یک چهارراه راننده از مسیر خارج شد. آنها به زبان ترکی با هم حرف میزدند غافل از اینکه من خودم ترک هستم. راننده گفت: اکبر وور! و من فهمیدم که قرار است کتک بخورم. تا آمدم به خودم بجنبم مرا حسابی کتک زدند. آنقدر زدند که دیگر نفس نداشتم.
کیف، انگشتر، ساعت و خلاصه دار و ندارم را گرفتند و چون چهرههایشان را شناخته بودم. تصمیم گرفتند مرا به خارج از شهر ببرند و بسوزانند. آنها مرا بردند انتهای بزرگراه یادگار امام، نزدیکی طرشت. کسی که کنارم نشسته بود یک چاقو گذاشته بود بیخ گلویم و دستش را انداخته بود دور گردنم.
هرکس ما را میدید فکر میکرد با محبت کنار هم نشستهایم. نمیدانست ماجرا از چه قرار است. چاقویی که بیخ گلویم بود دستهاش با زه دوچرخه بسته شده بود. این صحنه را که میدیدم، حالم دگرگون میشد. به او گفتم تو رو خدا یک کاری کن! مرا ول کنید بروم! گفت: وقتی زدم به پشتت فرار کن و برو! وای به حالت اگر برگردی و کمک بخواهی! و وقتی که به پشتم زد با چنان سرعتی میدویدم که نگو! خدا را صدا میکردم و میدویدم. وقتی به خانه رسیدم این توهم را داشتم که اینها مرا دنبال کردهاند و الان وارد خانه میشوند. زنگ زدم به پدرم تا به کمک بیاید.»
پدر معراج به کمکش میآید و با هم به اداره پلیس میروند. آنجا معراج ماجرا را توضیح میدهد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم