برای تو

کد خبر: ۳۰۳۱۴۲

انگار دو تا بچه‌ن که تو باغچه بزرگ میشن؛ هر وقت می‌بینمشون یاد اون شعر بچه‌گی‌ها می‌افتم که می‌خوندیم: اسمت چیه؟ تربچه. خونه‌ات کجاس؟ تو باغچه؛ چندتا بچه داری...... آره خونه اونا تو باغچه بود و من روزی چند بار بهشون سر می‌زدم، باهاشون حرف می‌زدم و براشون درد دل می‌کردم.

اون روز هم داشتم با آب‌پاش آب می‌ریختم پاشون تا سیراب بشن که دیدم چندتا علف هرز کنارشون در اومده، نشستم و با احتیاط داشتم از ریشه اون علفا رو در می‌آوردم که فکر و ذهنم منو بردن به سال‌ها پیش، اون موقع که دوقلوها رو میاوردم تو حیاط تا به کمک هم علف‌ها رو بکنیم و همین‌طور که اونا مشغول بودن، بهشون می‌گفتم: زندگی ما هم مثل این باغچه‌س. باید از گل‌هاش مراقبت کنیم و مواظب باشیم علف هرزی توش در نیاد؛ اگرم در اومد خیلی زود از ریشه درش بیاریم که اگه دیر شه ممکنه باغچه زندگی‌‌مون از طراوت بیفته و گل‌هاش خشک بشه.

دوقلوها هم می‌خندیدن و به هم می‌گفتن: بیا با این بیلچه علفای کله‌تو دربیارم، منم باهاشون می‌خندیدم.

یه روز که با بچه‌ها کنار باغچه بودیم یاد حرف پدر خدا بیامرزم افتادم که می‌گفت: تربیت بچه مثل بزرگ کردن یه نهاله، تا وقتی تازه‌س و تازه داره پا می‌گیره می‌تونی این‌ور و اون‌ورش کنی که کج نره. اما وقتی پا گرفت و ریشه دووند و شد نوجوون، اگه روبروش وایسی و ببینی حواست نبوده و کج رفته بالا، با زور می‌تونی راستش کنی اما تا ولش کنی برمی‌گرده و می‌خوره تو صورتت.

تو فکر دوقلوها بودم و با خودم می‌گفتم: خدا رو شکر که دوقلوها اگه پیچ و تابی هم خوردن، بالاخره راست رفتن بالا. که صدای اذان پیچید تو حیاط کوچیک خونه کوچیک‌مون و عطر الله‌اکبر با عطر گل سرخ‌ها پیچیدن تو هم. نمی‌دونم چی شد که یهو هوس کردم نمازمو تو حیاط بخونم. رفتم تو اتاق و سجاده‌مو آوردم. جارویی زدم و سجاده‌رو پهن کردم کنار باغچه؛ نشستم و داشتم جانماز رو باز می‌کردم که دو تا برگ از تنها درخت باغچه افتادن رو سجاده.

یکی رنگش سبز بود که به زردی می‌زد و اون یکی زردی که داشت نارنجی می‌شد. فکر کردم شاید برگ‌ها هم پوست میندازن. با خیال برگ‌ها از میون خاطره‌های قدیمی رفتم پیش مادرم و یاد اولین نمازم افتادم تو اون روز پاییزی و تو اون خونه قدیمی. چند سال پیش بود؟ 20، 22 یا 25 سال. چه فرقی می‌کنه چند سال پیش بود؟ مهم اینه که اون خاطره همیشه با منه.

مادرم دوست داشت بچه‌هاش اولین نمازشونو تو حیاط، رو سجاده‌ای که خودش براشون می‌دوخت بخونن. یادمه اون روز حیاط پر بود از برگ‌های رنگ و وارنگ تبریزی و صنوبر که رو آجر فرش حیاط رو پوشونده بودن. هر چی عزیز (ما مادرمونو صدا می‌کردیم عزیز) صبح، جارو می‌کرد بازم عصر، حیاط پر بود از برگ؛ البته همراه با دسته دسته گنجشک‌هایی که میومدن به هوای نون خشکای خرد شده پای درخت‌ها.

این روزا گنجشک کم می‌بینم اما هنوزم این کوچولوها پرنده خیال من هستن که باهاشون میرم تا هرجا که بخوام.

اون خونه مثل خیلی از خونه‌های اون روزا یه حوض بزرگ هم داشت با پنج‌تا اتاق و یه آشپزخونه و زیرزمین و انباری و یه آب انبار.

5 ‌تا خواهر و برادر با شوهر و زن و بچه‌هاشونم تو اون حیاط زندگی می‌کردن؛ آره 13 نفر تو یه خونه. امروز باورش برای همه‌مون سخته.

خیلی وقت‌ها که یاد قدیم‌ها می‌کنیم می‌گیم اون خونه‌ها چقدر با صفا بود، همه هر روز همدیگرو می‌دیدن اما حالا ماه تا ماه طول می‌کشه که یه سری به هم بزنیم؛ اون‌جا همه با هم کار می‌کردیم با هم می‌خوردیم و با هم می‌شستیم و.... غم و شادی‌هامون در کنار هم بود و کلی حرف دیگه که نشونه پر کشیدن دل برای اون روزاس. اما من حالا یه جور دیگه بهش فکر می‌کنم؛ یعنی با خودم میگم امروزم میشه مثل اون روزا تو اون خونه‌ها زندگی کرد؟ میشه چند تا خونواده به اون شکل با هم صبح رو شب کنن؟ میشه بچه‌ها رو تو اون محیط بزرگ کرد؟

اون همه آدم با اون همه سلیقه متفاوت؟ نه، به نظرم هر دوره‌ای حال و هوای خودش رو داره.

صدای اذان مسجد سر کوچه قطع شد و من انگار از اون سال‌ها پرت شدم رو سجاده‌م تو حیاط کوچیک خونمون.

بلند شدم، اذان و اقامه‌رو گفتم و قامت بستم برای نماز.

***

سلام نماز رو که دادم و تسبیحات رو که گفتم، دستامو بلند کردم طرف آسمانِ گرفته اون روز آخرای پاییز که یهو نگاهم گره خورد به اون چشم‌های آرومِِ نشسته تو قاب عکسی که خودت ساخته بودیش و حالا رو طاقچه اتاق رو به حیاط بود.

موقع بازسازی خونه نذاشته بودم طاقچه قدیمی‌رو خراب کنن. به معمار هم گفته بودم: مگه نوسازی و نو کردن یعنی از بین بردن هر چی داریم؟ حتی علاقه‌ها و خاطره‌های قدیمی‌مون؟ و ادامه داده بودم: باید یه گوشه‌هایی از خونه مثل همون روز اول باقی بمونه، این طاقچه‌رو هم رنگش کنین و تمیز، اما خرابش نکنین.

حالا خوشحالم که این طاقچه با همه خاطره‌هاش سر جاشه.

با اون چند تا کتاب و قرآن و دیوان حافظ و قاب عکس آقاجون و عزیز و تو.

چشمات بازم منو بردن به اون روزا، که کت و شلوار می‌پوشیدی و می‌خواستی از خونه بزنی بیرون، من می‌دویدم و پاتو می‌گرفتم و می‌گفتم: منم میام، منم میام.

بعد از چند بار اصرار، مامانو واسطه می‌کردم و وقتی می‌شنیدم که می‌گفتی: نه عزیز نمی‌شه؛ اون جا که جای بچه‌ها نیست. بغضم می‌ترکید. می‌دونستم که تحمل دیدن اشکامو نداری. وقتی میومدی و دست می‌کشیدی رو سرم، کلی کیف می‌کردم اما آروم نمی‌شدم تا تو می‌رفتی و من تو حیاط، زیر اون بید مجنون می‌نشستم و اشک‌هام رو پاک می‌کردم و گنجشک‌هارو نگاه می‌کردم و باهاشون درددل می‌کردم.

داداش یادته حقوق اول‌تو که گرفتی برای همه یه چیزی خریدی؟ برای منم یه کتاب خریدی. گفتم: این چیه؟

گفتی: اینو باید بخونی تا بفهمی، اینو باید بخونی تا سرت کلاه نره، تا راه‌رو از بیراه تشخیص بدی، تا آدم بشی.

اون روز از این حرفت خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم: یعنی داداش فکر می‌کنه من آدم نیستم؟

اما حالا که انگار از بالا به اون روزا نگاه می‌کنم، می‌بینم تو کلی برای خواهرها و برادرها زحمت کشیدی تا بچه‌ها سر و سامون بگیرن.

انگار خاطره‌های تو نمی‌خواست رهام کنه، ذهنم از این شاخه به اون شاخه می‌پرید؛ مثل گنجشکی سرگردون یا گنجشکی تشنه.

یاد اولین باری که منو بردی تماشای دسته‌های عزادار امام حسین(ع) افتادم.

آره اون روزا من میومدم برای تماشا. خیابون خیلی شلوغ بود و تو منو بغل کردی. منم گردنتو محکم گرفته بودم.کنار یه دیوار وایسادی. انگار پاهات ستونای محکمی بود که من روشون وایساده بودم. آره همیشه همین حس‌رو به داداش بزرگم داشتم. دسته‌ها یکی یکی میومدن و می‌رفتن با پرچم‌های بزرگ سبز و قرمز.

فریاد یااباعبدالله و یا ابوالفضل بود که تو خیابون می‌پیچید.فکر کردم داره بارون میاد؛ آخه دستم خیس شد. نگاه کردم، اشک‌های تو بود که از رو صورتت می‌چکید رو دست من.

هیچ‌وقت ندیده بودم این‌جوری گریه کنی. تو اون سر و صدا نشد اما چند روز بعد که ازت پرسیدم: داداش چی شد که اون‌طور گریه کردی؟

گفتی: یه جاها و یه وقت‌هایی هستن که خودتم نمی‌دونی چرا، اما بغضت بدجوری می‌ترکه؛ دلت پر می‌زنه و انگار به خدا نزدیک‌تر میشی. روز عاشورا هم برای من از اون وقت‌هاس.

اون روزا آقاجون حالش خوب نبود؛ تو بهم گفتی: یادت باشه هر وقت یه همچین حالی داشتی دعا کن.

گفتم: برای آقاجون؟

گفتی: نه برای همه. بعدشم برای آقاجون دعا کن.

قطره‌های اشک، سر خوردن رو گونه‌هام. مثل اون روز تو. دستامو بردم بالا به عکس آقاجون که حالا دیگه پیش ما نبود نگاه کردم و زمزمه کردم: اللهم اشف کل مریض. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا. اللهم........

چند قطره بارون چکید کف دستم. از تو کوچه صدای طبل و سنج و دود اسپند اومد تو حیاط. یه گنجشک پر زد و نشست کنار بوته گل سرخ، دلم لرزید و گفتم: یا حسین.

کوروش اسعدی بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها