معما

قتل در یک پنجشنبه بارانی

ساعت 2 بعدازظهر روز پنجشنبه 26 دسامبر بود. یک روز سرد و بارانی، ابر سیاهی در آسمان لمیده بود و باران هم با شدت تمام می‌بارید. کمیسر دان تاکر در دفتر کارش مشغول نگارش گزارش نهایی یک پرونده جنایی بود. او آن چنان غرق در پرونده بود که فراموش کرد وقت ناهار است و باید به رستوران برود.
کد خبر: ۳۰۲۴۰۲

هنوز گزارشش تمام نشده بود که زنگ تلفن رشته افکارش را پاره کرد. کمیسر در حالی که زیر لب غر می‌زد گوشی تلفن را برداشت. از آن سوی خط ستوان هستر از مرکز فرماندهی پلیس گزارش داد: «مرد 52 ساله‌ای به نام ادوارد نیلی در دفتر کارش در منطقه مانهاتان به طرز وحشتناک و دلخراشی به قتل رسیده است و براساس دستور فرمانده پلیس ضرورت دارد کمیسر هر چه زودتر در محل جنایت حاضر و تحقیقات پیرامون این جنایت فجیع را شروع کند.

کمیسر به دقت آدرس را یادداشت کرد و سپس با سرعت گزارش را به پایان رساند، در حالی که بشدت احساس گرسنگی می‌کرد چند بیسکویت برداشت و با عجله به طرف محل جنایت در منطقه مانهاتان خیابان ول‌ستریت حرکت کرد. در آن ساعت روز قاعدتا باید خیابان‌ها خلوت و کم‌تردد باشند اما به دلیل بارندگی شدید و آب‌گرفتگی خیابان‌ها و معابر ترافیک سنگینی بر شهر سایه افکنده بود. به همین خاطر بیش از 40 دقیقه طول کشید تا کمیسر خود را به محل حادثه که تا دفتر کارش فاصله زیادی نداشت برساند.

ساختمان 133 که جنایت در طبقه سوم آن اتفاق افتاده بود. در ابتدای خیابان ول‌ستریت که یک خیابان کاملا تجاری بود قرار داشت. این ساختمان 9 طبقه، بسیار شیک و زیبا بود. تمامی طبقات آن متعلق به شرکت‌ها و دفاتر تجاری بودند. جلوی ساختمان با این که باران بشدت می‌بارید جمعیت زیادی ایستاده بودند و همهمه گنگ در میان آنها به گوش می‌رسید. خیابان هم بسیار شلوغ بود و جایی برای پارک خودرو وجود نداشت. کمیسر مجبور شد خودرواش را به صورت دوبله پارک کند و سوییچ آن را به یکی از ماموران پلیس داد و سپس وارد ساختمان شد و مستقیم به طبقه پنجم که جنایت در آنجا اتفاق افتاده بود، رفت.

این طبقه متعلق به شرکت بلبرینگ هاپرن بود. جلوی در شرکت یک مامور پلیس ایستاده بود و اجازه ورود به کسی را نمی‌داد او با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و راه را برای ورود او باز کرد.

کمیسر با ورود به داخل شرکت نگاه جستجوگرش را در اطراف انداخت. تعدادی از ماموران تشخیص هویت در حال عکاسی و انگشت‌نگاری بودند. اثری از به هم ریختگی در سالن نسبتا بزرگ شرکت بازرگانی دیده نمی‌شد.

سروان راجر، افسر پلیس جنایی با دیدن کمیسر جلو آمد و گزارش داد: بعد از این که در ساعت 13 از طریق کلانتری منطقه به ما اطلاع داده شد، جنایتی اینجا رخ داده است با 2 نفر از ماموران پلیس جنایی با سرعت خود را به اینجا رساندیم و متاسفانه با این صحنه دلخراش روبه‌رو شدیم. البته قبل از ما ماموران کلانتری در محل حاضر شده و همه چیز را در کنترل داشتند. متاسفانه مقتول به طرز بسیار دلخراشی به قتل رسیده است. جنازه او در اتاق ضلع غربی ساختمان رها شده و براساس گزارش پزشکی قانونی وقوع جنایت بین ساعت 7 تا 8 صبح بوده است.

سروان راجر ادامه داد: «مقتول ادوارد نیلی 52 ساله مدیرعامل شرکت بلبرینگ هاپرن است. فعالیت این شرکت در زمینه تهیه و توزیع انواع بلبرینگ‌های صنعتی است. البته شرکت به علت وضعیت اقتصادی مدتی است که به حالت تعطیل می‌باشد و بدهی سنگینی بالا آورده است. در واقع شرکت 2 هفته است که تعطیل بوده و کارمندان خود را هم مرخص نموده است. همکاران ما در این زمینه درحال تحقیق و بررسی هستند.»

وی افزود: «آن چه مسلم است قاتل کاملا با مقتول آشنایی داشته، چرا که بدون مقاومت وارد شرکت شده و احتمالا گفتگویی هم با مقتول داشته و سپس در یک فرصت مناسب به او حمله و پس از ارتکاب جنایت از محل گریخته است. ما فهرستی از دوستان،‌همکاران و طرف‌های تجاری را تهیه کردیم تا در مورد آنها به دقت تحقیق کنیم.»

سروان راجر یادآور شد: «مقتول امروز گویا به خاطر قرار کاری که داشته به دفتر آمده است. او قرار بود مقداری از بدهی‌اش را نقدی به یکی از طرف‌های کاری‌اش بدهد که مورد حمله قرار گرفته و قاتل بی‌رحم علاوه بر ارتکاب جنایت پول‌های نقد او را به سرقت برده است.»

او در پایان گزارش خود خاطرنشان کرد: «ماجرای قتل را یکی از طرف‌های کاری او به نام آلن ویل که امروز با او قرار ملاقات داشته به پلیس گزارش داد. آلن ویل ساعت نزدیکی‌های یک بعدازظهر براساس قرار قبلی البته با دو ساعت تاخیر به همراه دوستش اسمیت به این جا می‌آید. وقتی با در بسته شرکت روبه‌رو می‌گردد و کسی در را باز نمی‌کند به پایین آمده، دم در سراغ ادوارد نیلی را از سرایدار می‌گیرد. جورج سرایدار ساختمان تاکید می‌کند که ادوارد نیلی در دفتر کارش است و از ساختمان خارج نشده آنها مجددا به دم در شرکت می‌روند. هر چه در می‌زنند کسی در را باز نمی‌کند. چون سرایدار کلید یدک داشته اقدام به گشودن در می‌کند و وقتی آنها وارد شرکت می‌شوند با آن صحنه وحشتناک روبه‌رو می‌گردند و موضوع را به پلیس اطلاع می‌‌دهند. این را هم اضافه کنم که متاسفانه هیچ‌یک از همسایگان مورد مشکوکی را مشاهده نکرده‌اند. «کمیسر از او تشکر کرد و سپس وارد اتاقی که جسد مقتول رها شده بود رفت. جسد ادوارد بیچاره در حالی که جای زخم عمیقی در گلویش دیده می‌شد روی زمین در کنار میز کارش افتاده بود. جوی باریکی از خون از گلویش سرازیر شده بود. چاقوی بزرگی در کنار سرش دیده می‌شد که کاملا آغشته به خون بود. کروات زرشکی، پیراهن سفید و کت طوسی رنگ مقتول رنگ خون به خود گرفته بودند.

ظواهر امر نشان می‌داد که قاتل در یک حمله وحشیانه کارد بزرگ را در گلوی مقتول فرو کرده و با همان یک ضربه او را از پای درآورده است.

تعدادی کاغذ و اسناد در اطراف جسد پخش بودند و اثری از کیف دستی مقتول که گویا حاوی چندین هزار دلار پول نقد بوده، نبود.

کمیسر به دقت جسد مقتول را بررسی کرد، اثری از خراش و بریدگی روی صورت و بدنش نبود و این امر نشان می‌داد که قاتل او را غافلگیر و با ضربه‌ای سهمگین او را به قتل رسانده است.

کمیسر پس از بررسی جسد به بازرسی در اتاق پرداخت. روی میز کار مقتول، عینک، یک روزنامه صبح، یک بسته سیگار، فندک طلایی رنگ، تلفن همراه، چند ورق کاغذ و خودنویسی که در آن باز بود دیده می‌‌شدند. بر روی میز کنفرانس جلوی میز کار نیز یک بشقاب نیمرو، چند قطعه نان، یک فنجان قهوه و یک فنجان شیر که همگی دست نخورده بود جلب‌نظر می‌کرد.

کمیسر وقتی به دقت همه‌جا را از نظر گذراند سراغ آلن ویل و اسمیت که هر دو قد بلند و قوی هیکل بودند، رفت. آنها که بشدت متاثر و ناراحت بودند در سالن شرکت نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بودند، آلن ویل با صدای دورگه‌ای به کمیسر گفت: «ما شریک کاری ادوارد بودیم. سال‌ها با هم کار کردیم تا این که بر اثر بحران اقتصادی وضعیت شرکت ادوارد بسیار بد شد. او دائم از ما پول می‌گرفت اما نمی‌توانست پس بدهد. همین امر باعث شد که اعتماد ما نسبت به او سلب شود. بعد هم درخواست بدهی‌هایمان را کردیم. که او دائم امروز و فردا می‌کرد. به ناچار از او شکایت کردیم و می‌خواستیم او را به دادگاه بکشیم که دیروز با ما تماس گرفت و گفت مقداری پول تهیه کرده‌ام می‌خواهم در اختیار شما قرار بدهم در عوض هم شما یک فرصت دیگر به من بدهید تا تمام بدهی‌های شما را پس بدهم. او قرار امروز را گذاشت و گفت به صورت نقدی مقداری از بدهی را به ما خواهد داد.

قرار ما ساعت 11 بود، اما به دلیل ترافیک و گرفتاری که برای من پیش آمد متاسفانه دیر به اینجا رسیدیم. بله ساعت یک بعدازظهر وقتی به جلو شرکت رسیدیم، در شرکت بسته بود. هر چه در زدیم کسی در را باز نکرد و این در حالی بود که جورج دم در به ما گفت آقای ادوارد در دفتر کارشان هستند. به ناچار برگشتیم. جلوی در موضوع را با جورج در میان گذاشتیم. جورج تاکید کرد که آقای ادوارد از ساختمان خارج نشده است.

به همراه او دوباره به بالا برگشتیم و زنگ شرکت را به صدا درآوردیم. اما کسی پاسخی نداد. نگران شدیم چون جورج یک یدک داشت در را باز کردیم و وقتی وارد شرکت شدیم با آن صحنه وحشتناک روبه‌رو شدیم.

ادوارد بیچاره به آن طرز دلخراش به قتل رسیده بود. بعد هم بلافاصله موضوع را به کلانتری اطلاع دادیم.»

کمیسر چند دقیقه‌ای از او بازجویی کرد و سپس سراغ اسمیت رفت. وی نیز صحبت‌های آلن ویل را تکرار کرد و افزود: «ادوارد مرد بسیار خوبی بود. اما این اواخر با وضعیت مالی بحرانی روبه‌رو شده بود و این در حالی بود که همچنان ولخرجی می‌کرد و اعیانی زندگی می‌نمود و حاضر نبود بدهی‌‌هایش را بپردازد ما هم به ناچار از او شکایت کردیم. تا این که او تماس گرفت و قول داد که بدهی ما را در اولین فرصت بدهد و برای این که حسن نیت خود را ثابت کند قرار بود امروز مقداری از آن بدهی را نقدی به ما بپردازد که این حادثه دردناک رخ داد و گویا قاتل قصی‌القلب پس از ارتکاب جنایت پول نقد را به سرقت برد.»

کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به سراغ جورج سرایدار ساختمان که مردی قوی هیکل و تنومند بود، رفت.

جورج در حالی که کاملا آشفته و سراسیمه بود به کمیسر گفت:

«آقای ادوارد مرد بسیار خوبی بود. اما این اواخر به خاطر بحران مالی کاملا عصبی، تندخو شده بود. او همه کارکنانش را اخراج کرده بود و به انحاء مختلف طرف‌های کاری‌اش را دست به سر می‌کرد. مثلا وقتی در شرکت بود از من می‌خواست هر کس سراغش را گرفت بگویم، شرکت تعطیل است و خبری از آقای ادوارد ندارم.»

جورج افزود: «آقای ادوارد امروز صبح زود فکر می‌کنم ساعت 7 بود که به شرکت آمد. از من خواست تا برایش صبحانه درست کنم. من هم نیمرو، قهوه و شیر آماده کردم و برایش بردم. دیگر هیچ خبری از او نداشتم تا این‌که با آمدن آقای آلن ویل و دوستش اسمیت به این جا متوجه قتل او شدیم.»

جورج در پاسخ این سوال کمیسر که آیا به غیر از آنها کس دیگری هم به ملاقات ادوارد رفته است، پاسخ داد: «به طور رسمی نه. شاید کسی در غیاب من و یواشکی وارد ساختمان شده و به سراغ او رفته باشد. البته من تمام مدت جلوی در بودم و رفت و آمدها را کنترل می‌کردم. بعید می‌دانم. شاید هم ...» جورج قیافه حق به جانبی گرفت و بعد از یک سکوت نسبتا طولانی ادامه داد:

«یک چیزی یادم آمد. ساعت حدود 30/10 بود که من از دستشویی بیرون آمدم. متوجه مردی شدم که به سرعت با یک کیف دستی از در خارج شد. آن مرد نیم ساعت پیش وارد ساختمان شد اما نگفت با ادوارد کار دارد. او گفت می‌خواهد برای کاری به طبقه 9 برود. آن مرد دروغ گفته بود. او قیافه عجیبی داشت. به نظر عصبی می‌رسید. یک کلاه پشمی هم بر سر گذاشته بود. کار خودش است. من مطمئنم. او ادوارد بیچاره را به قتل رساند. چطور من احمق متوجه نشدم که آن مرد قاتل است؟

آقای کمیسیر! او یک کیف به دست داشت که الان فکرش را می‌کنم کیف دستی آقای ادوارد بود. او قاتل است.»

کمیسر سوال کرد: «آن مرد را قبلا هم دیده بودی؟»

جورج سرش را تکان داد و گفت: «نه»

کمیسر پرسید: «اگر دوباره او را ببینی می‌شناسی؟»

جورج با قاطعیت پاسخ داد: «بله»

کمیسر چند دقیقه‌ای از او بازجویی کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه دستور دستگیری قاتل را داد.

شما خواننده ‌عزیز‌‌حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت.

اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها