داستان زندگی زنی که مرتکب قتل شد

آن روز سیاه

قتل‌ گاه با برنامه از پیش طراحی‌شده انجام نمی‌شود و برخی مواقع این خود مقتولان هستند که با رفتارشان زمینه جنایت را فراهم می‌کنند. قتل مردی مسن به نام جواد به دست یک زن جوان، یکی از این نمونه‌هاست. ثریا زنی است که بعد از جدایی از شوهر اولش، ازدواج مجدد کرد تا به آرزوها و خواسته‌هایش برسد اما سهم این زن از زندگی فقط حسرت و افسوس بود. ثریا اهل استان گلستان است و فرزند هشتم خانواده. او 4 خواهر و 4 برادر دارد. هرگاه خانواده‌ پرجمعیت و جرم به یکدیگر پیوند می‌خورد، فقر به عنوان ضلع سوم این مثلث خودنمایی می‌کند. اما ثریا می‌گوید: «وضع مالی‌مان بد نبود. پدرم کارخانه شالی‌کوبی داشت و زندگی‌مان در آرامش پیش می‌رفت. من در کنار خانواده‌ام احساس خوشبختی می‌کردم.»
کد خبر: ۳۰۲۳۸۱

این احساس ثریا فقط تا 13 سالگی او دوام آورد و بعد ورق برگشت: «کلاس دوم راهنمایی بودم،13 ساله. بی‌خبر از همه جا در دنیای کودکی خودم سیر می‌کردم که یکدفعه به خودم آمدم و دیدم متاهل شده‌ام. شوهرم از من خواستگاری کرده و پدرم بله را گفته بود؛ بدون این‌که نظر مرا بپرسد. من نمی‌خواستم شوهر کنم، ولی دیگر چاره‌ای برایم باقی نمانده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و من به خانه بخت رفتم، اما کدام بخت؟»

ثریا هیچ علاقه‌ای به شوهرش نداشت و فقط از سر‌اجبار زندگی زیر یک سقف را تحمل می‌کرد: «چطور می‌توانستم به علی علاقه داشته باشم. مرا به زور به او داده بودند. من برای خودم آرزوهای زیادی داشتم و این وصلت باعث ‌‌شد از آنها دور بمانم.»

علی آن زمان 2 بار شغل عوض کرد. مدتی در یک جلوبندی‌سازی کار می‌کرد و بعد آهنگری را انتخاب کرد. شوهر ثریا مشکل مالی نداشت. ثریا می‌گوید: «همه چیز که پول نیست. من در زندگی‌ام دلخوشی نداشتم. نمی‌خواستم با علی زندگی کنم. دوست داشتم درس بخوانم و خوشبختانه توانستم این کار را بکنم، البته در کلاس بزرگسالان.»

ثریا در رشته کامپیوتر کار و دانش درس می‌خواند تا به یکی از خواسته‌هایش برسد هر چند او هنوز علاقه‌ای به شوهرش پیدا نکرده بود، یک روزنه امید دیگر هم داشت که می‌توانست به آن دل ببندد: «صاحب 2 فرزند شده بودم؛ 2 دختر. آنها همه امید و انگیزه من برای زندگی بودند و به خاطر آنها همه چیز را تحمل می‌کردم. حدود 10 سال از زندگی من و علی می‌گذشت که پدرم فوت شد.»

بعد از مرگ پدر، ارثیه نسبتا زیادی به ثریا رسید که او با آن یک خانه خرید و یک پیکان: «ماشین را به علی دادم تا با آن مسافرکشی کند و دیگر مجبور نباشد به آهنگری برود. من و شوهرم همیشه با هم اختلاف و درگیری داشتیم، اما برای این‌که راحت‌تر باشد این لطف را در حقش کردم و البته همان موقع به صورت زبانی گفتم خانه و ماشین مال بچه‌هاست. آن روزها هنوز درس می‌خواندم و چیزی نمانده بود که دیپلم بگیرم اما نتوانستم درس‌هایم را تمام کنم.»

آن روزها 11 سال از شروع زندگی مشترک این زن و شوهر می‌گذشت. ثریا هنوز از ازدواجش ناراضی بود و احساس می‌کرد جای عشق در زندگی‌اش خالی است، اما برای پر کردن این خلا‡ مسیر درستی را انتخاب نکرد: «مردی در محله‌مان زندگی می‌کرد به اسم ناصر. تقریبا هر روز همدیگر را در کوچه می‌دیدیم. او هم متاهل بود و بچه داشت. نمی‌دانم چطور شد که احساس کردم او را دوست دارم. ناصر هم به من علاقه‌مند شد.»

این‌گونه بود که رابطه‌ای پنهانی شکل گرفت، اما ثریا پیش از این که اوضاع وخیم‌تر شود درصدد برآمد اشتباهش را جبران کند؛ البته با شیوه و روش خودش: «من و ناصر با هم ارتباط تلفنی داشتیم. چند ماه بعد شوهرم موضوع را فهمید و دعوا و کشمکش‌هایمان شدیدتر و بیشتر شد. هر دو به این نتیجه رسیدیم که ادامه زندگی مشترک ما به نفع هیچ‌کس نیست؛ نه من و نه علی و نه دخترانمان. برای همین دادخواست طلاق دادم. البته به همین راحتی هم نبود. مهریه و جهیزیه و خانه و ماشین ارثیه‌ام را بخشیدم و علی حضانت بچه‌ها را هم گرفت.»

بعد از صدور حکم طلاق، ناصر زن و فرزند خود را رها کرد تا بتواند با ثریا ازدواج کند. البته موانع زیادی سر راه آن دو بود و بزرگ‌ترین مانع، خانواده‌هایشان. زن متهم به قتل توضیح می‌دهد: «تصمیم گرفتیم فرار کنیم. هر کدام‌مان کمی پول داشتیم که می‌توانستیم با آن خانه‌ای را اجاره کنیم و یک ماشین بخریم تا ناصر مسافرکشی کند. به اردبیل رفتیم. خانه کوچکی پیدا کردیم و بعد دنبال ماشین گشتیم.»

در این گیر و دار بود که ناصر با مردی مسن به نام خلیل آشنا شد‌‌‌. آن مرد قول داده بود برایش یک‌خودروی مناسب پیدا کند. همین بهانه رفت و آمدهای خلیل را به خانه تازه عروس و داماد آغاز کرد: «کم‌کم متوجه نگاه‌های معنی‌دار خلیل شدم. تا این که یک روز وقتی شوهرم برای خرید سرکوچه رفته بود، او وارد منزل شد و پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای داد. از خانه بیرون دویدم و موضوع را به ناصر اطلاع دادم. به خواسته او دوباره به منزل برگشتم و شوهرم از زیر پنجره اوضاع را زیر نظر داشت. وقتی مطمئن شد خلیل نیت بدی دارد داخل آمد و بدون این که به روی خودش بیاورد پیشنهاد داد به تفریح برویم.»

به این ترتیب، آن 3 راهی منطقه‌ای خلوت شدند. آنجا بود که نزاع مرگبار شروع شد: «خلیل داشت شوهرم را خفه می‌کرد. برای این که او را نجات بدهم، چاقو را در بدن خلیل فرو کردم. او جان باخت و ما سوار خودروی او فرار کردیم اما خیلی زود دستگیر شدیم. آن روز که خلیل مرد ، سیاه‌ترین روز زندگی من بود. نمی‌خواستم او را بکشم، اما ....»

ثریا اکنون زیر تیغ است حکم قصاصش صادر شده و اگر اولیای دم مقتول رضایت ندهند، او به دار آویخته خواهد شد.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها