در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
برای اولینهای این هفته، سراغ سراینده این سرودهای خاطرهانگیز رفتیم تا علاوه بر مرور اولینهای شعریاش، گریزی هم به بخشی از تاریخ فرهنگ مبارزات و هویت جمعیمان زده باشیم که بر تارک آثار و اشعار او نقش بسته است. آثار و اشعاری که بازگوکننده خاطرات مشترک و فریاد برآورنده دردهای مشترک گذشتگان ما و شناسنامه خشم و خروش و آگاهی بزرگ ملتی است که از دیرباز ظلمستیزی را سرلوحه کارهای خود قرار داده و همه جا و همه وقت علیه نامردمیها شوریده است.
اولین بار که گوشتان با آوای شعر آشنا شد؟
تا جایی که به خاطر دارم، گوش من هیچگاه با نوا و موسیقی شعر غریبه نبود. شعر در خانواده ما موروثی بود و اجداد ما غالبا چندین پشت شاعر بودند. جدم حاج ملامحمدصادق ممتحنی مردی اهل ذوق و ادب بود و «مجرم» تخلص میکرد. پدربزرگم هم شاعر بود و زندگینامهاش (شامل تمام فعالیتها و کارها و سفرهایش) را به شعر سروده و در دفتری گردآورده بود.
پدر و مادرم هم باسواد بودند و اهل شعر و یادم هست مادرم برایمان زیاد شعر میخواند. من تعطیلات تابستان را معمولا با پدربزرگم میگذراندم و همراه ایشان به کوه و بیابان میرفتم و هر روز در طول مسیر شاهد شعرخوانی ایشان بودم تا آنجا که بعضی از اشعاری که آن روزگار میخواند، هنوز در خاطرم مانده.
از اجداد شاعرتان آثاری هم به جای مانده؟
نه متاسفانه. دفتر شعر ملامحمدصادق ممتحنی در سفری به مشهد و در بین راه به خاطر حمله ترکمنها به کاروان آنها و غارت اموالشان، از بین رفته و مفقود میشود و آثار و اشعار پدربزرگم هم بهخاطر سهلانگاری مادرم از بین رفت. (مادرم تمام شعرها و نوشتههای پدربزرگ و حتی خود مرا که در کودکی و نوجوانی سروده بودم، در کارتنی روی پشت بام میگذارد که بعد از مدتی بر اثر بارش باران و تابش آفتاب پوسیده شده و از بین میرود.)
اولین اشعاری که شنیدید و کتابهای شعری که خواندید؟
مادرم اشعاری را درباره امامان و حضرت علیاکبر(ع) و علیاصغر(ع) و زندگی و شهادت آنها که در کتابهای کوچک مذهبی آن موقع چاپ شده بود، برایم میخواند. اشعار حافظ و سعدی و فردوسی را نیز از زبان پدر یا مادرم میشنیدم. در دوره دبستان هم گاهی خودم برای پدرم اشعار آنها را میخواندم و او غلطها و اشتباهات مرا میگرفت و آنها را برایم معنی میکرد.
کتاب شعر نسیم شمال را هم خیلی دوست داشتم و آن را زیاد میخواندم تا آنجا که بعضی از اشعارش هنوز به خاطرم مانده، مثل ابیات زیر که در نکوهش و هجو رضاشاه سروده شده بود.
این درشکه بشکسته قابل سواری نیست/ این سگ گر مفلوک تازی شکاری نیست
این حریف تریاکی پهلوان کاری نیست/ در جبین این کشتی نور رستگاری نیست.../
اولین کتابهای غیرشعری که خواندید؟
در خانه ما کتابهای زیادی بود مثل کتاب امیرارسلان، حسین کرد شبستری، گرشاسبنامه، رستمنامه و کلیله و دمنه، حتی رمانهای خارجی ترجمه شده که اوایل وقتی مادرم با حوصله آنها را برای پدر نابینایم میخواند، من هم میشنیدم تا کمکم خودم به تنهایی توانستم آنها را بخوانم.
اولین بار که شعر گفتید؟
از پنجم دبستان شعر گفتن را شروع کردم.
اولین شعرتان را برای چه کسی گفتید؟
برای معلمهایم، آقای فرید و آقای جمشیدیان.
شعر را به خاطر دارید؟
تنها چند بیت از آن را: «آن دبیر دیگری جمشیدیان / آیت خوبی ز رخسارش عیان
آن دبیر دیگری باشد فرید / در ریاضی هیچ کس مثلش ندید...»
اولین واکنش اطرافیانتان به این شعرها؟
بچههای کلاس و مدرسه سر به سرم میگذاشتند و اذیتم میکردند و به طعنه میگفتند: «هی فلانی شاعر شده و ...»، در نتیجه با آنها دعوایم میشد و گاهی زد و خوردی هم پیش میآمد. اما معلمهایم با دیدن و شنیدن آن شعرها، برای بهتر و بیشتر سرودن، تشویقم میکردند.
پس به دنبال هر شعری که میگفتید دعوا و معرکهای هم به راه میافتاد؟
اوایل چرا، اما خیلی زود فهمیدم برخورد فیزیکی فایدهای ندارد. از طرفی چون در کتابهای شعر دیده بودم شاعران بعضی افراد را با شعر هجو میکنند مثل هجویات نسیم شمال، تصمیم گرفتم با شعر جواب آنها را بدهم، بنابراین هر وقت کسی اذیتم میکرد، با شعر هجوش میکردم. مثلا حسن بختی همکلاسیام بود که خیلی اذیتم میکرد. من هم شعری برایش گفتم که یک بیت آن این بود:
چه خوش بود در کوچه غوغا نمیشد / حسن بختی ای نیز پیدا نمیشد.
اولین مشوق؟
اولین و جدیترین مشوق من پدرم بود. او وقتی یکی دو بار شعرهایم را که برای معلمها یا در هجو دوستانم گفته بودم، شنید، ضمن این که متوجه ذوق و استعداد ادبیام شد، گفت: «اینها چیه که به هم میبافی؟! بیا برای شهدای کربلا و حضرت علیاصغر شعر بگو.» و از همان موقع تشویقم کرد به شعر خواندن زیاد و جدی گرفتن شعر و ادبیات. از من میخواست دیوان حافظ و سعدی و فردوسی را بخوانم و اگر سوالی داشتم یا کلمه و اصطلاحی را نفهمیدم یا معنای بیتی را متوجه نشدم از او بپرسم.
بعد از ایشان، مادرم و یکی دو نفر از معلمهای مدرسه هم که متوجه ذوق و قریحه ادبی من شده بودند، تشویقم میکردند و بیشتر سر به سرم میگذاشتند و با من کار میکردند.
اولین معلم و استاد شعر و ادبیات؟
اولین استادم هم پدرم بود؛ چون علاوه بر این که شعرخوانی صحیح را نزد ایشان فراگرفتم اوزان شعری را هم پدرم به من آموخت؛ از کتابی به نام قوانین ادبیات، تالیف ابونصر فراهی. البته در مقطعی بعد از ششم ابتدایی، جامعالمقدمات را نزد استاد ادیب جوینی که مردی بسیار فاضل و نابغه بود فراگرفتم و آموختم.
اولین جایزه؟
جایزه زیاد گرفتم (و با دست اشاره میکند به لوحهای تقدیر و تندیسهای بیشماری که روی کتابخانه و داخل قفسههای آن ردیف شدهاند) اما اولین آنها را به خاطر ندارم.
شاید این کتاب بیدل و یا آن کتاب خاقانی (و دوباره با دست به 2 کتاب قدیمی که در قفسههای کتابخانه نشستهاند، اشاره میکند)، شاید هم بشود گفت اولین جایزهها را از پدرم گرفتم، چون برای تشویقم به انجام کارها و فعالیتهای ادبی پاداشی برایم تعیین میکرد. یعنی برای هر فعالیت ادبی مثل کتاب خواندن یا شعر گفتن جایزهای دریافت میکردم که معمولا هم جایزه نقدی و پول بود.
علت اهدای این جایزهها هم این بود که از توی کوچهها جمع شوم، کمتر با بچهها سر و کله بزنم و وقتم را تلف نکنم و به جایش توی خانه بنشینم و کتاب بخوانم و کارهایی که او میگفت و دوست داشت انجام بدهم.
اولین مجموعه شعر؟
«فریادنامه» عنوان اولین دفتر شعر من بود که البته هیچگاه چاپ نشد.
محتوای اشعار این مجموعه چه بود؟
بیشتر اشعار اجتماعی بود. درواقع از زمانی که بهزعم خود به جرگه شاعران پیوستم، اشعارم اجتماعی، سیاسی و انتقادی بود.
بعد از سال 1320 و آمدن متفقین و غارت سیلوها، وضع معیشت مردم خیلی بد شد، آذوقه کم و نان گران و کمیاب شد.
نانواها یک چیزی مثل لحاف به عنوان نان به مردم میفروختند! که همه چیز در آن بود، از بند کفش گرفته تا حشرات و شن و حتی ته سیگار! به همین خاطر محتوای اشعار من در آن فریادنامه، اجتماعی انتقادی بود. مثل این چند بیت از یکی از شعرهای این دفتر؛
نان گران است و غم فراوان است / قند کمیاب و غصه ارزان است
گوشت هرچند پربهاست ولی / قلبها جای گوشت بریان است
یک دل شاد نیست در عالم / دیدهای نیست کان نه گریان است»
اولین هزینهای که به خاطر این اشعار اجتماعی - اقتصادی سیاسی، پرداختید؟
اخراج از اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) و تحت تعقیب قرار گرفتن، متواری شدن و مخفی شدن در اسفراین آن هم در همان سال اول ازدواجم، اولین هزینه گرانی بود که پرداختم که خود عوارض و گرفتاریهایی به دنبال داشت؛ مثل بیکاری و حضور در شغلهای متعددی که گاه هیچ سنخیتی با روحیهام نداشت؛ مثل اجاره حمام، کار در معادن کرومیت و منگنز، حسابداری و کار در بانک و...
اولین جایی که اشعارتان در آن به چاپ رسید؟
در دوران جوانی با چندین روزنامه و مجله در تهران آشنا شدم و اشعارم را برایشان میفرستادم و آنها هم چاپ میکردند. بعدها هم، اشعارم در نشریه ادبی فرهنگی «باغ صائب» که مربوط به انجمن ادبی صائب در تهران بود، چاپ میشد.
اولین پول یا دستمزدی که از راه شاعری به دست آوردید؟
زمانی که تصدیق ششم ابتدایی را گرفتم، به خاطر نابینایی و از کارافتادگی پدرم، نتوانستم به تحصیلم ادامه دهم و برای کمک به مخارج خانواده و خودم، کارهای آزاد متعددی را تجربه کردم. یک روز، جزوه تصنیفی از مشهد یا تهران به دستم رسید (سالها پیش از انقلاب معمول بود شعر آهنگها و ترانههای رادیو را به صورت جزوهای درمیآوردند و به آن جزوه تصنیف میگفتند.) آن جزوه شامل یک شعر مبتذل بود. من آن شعر را با همان لحن و وزن به یک شعر خوب تبدیل کردم، بعد هم به فکرم رسید که تصنیف بسازم و بفروشم. در سبزوار کتابفروشی بود به نام «خسروی»، او شعرهای کذایی مرا چاپ میکرد و میفروخت و پولی عاید من میشد. خوشبختانه و به لطف پروردگار این اولین و آخرین بار بود که از راه فروش شعر به درآمدی رسیدم.
اولین انجمن ادبی که در آن شرکت کردید؟
انجمن «تعلیمات اسلامی» اولین انجمن ادبی بود که به پیشنهاد آقای ادیب جوینی و به همت و تلاش من و آقای فخرالدین حجازی در سبزوار تشکیل شد فخرالدین حجازی را از مدرسه میشناختم، همکلاسی و هممحلهای بودیم و هر دو شعر میگفتیم. منتها حجازی شعرهای مذهبی میگفت و من شعر سیاسی.
راجع به فعالیت این انجمن بیشتر توضیح میدهید؟
بله. حدودا 18 تا 20 ساله بودم که به اتفاق فخرالدین حجازی این انجمن را تشکیل دادیم. اولین جلسات آن در منزل خود حجازی تشکیل میشد، بعد دورهایاش کردیم و هر هفته (جمعه شبها) در منزل یکی از اعضا برگزار میشد. معمولا هم اول جلسه واعظی روضه میخواند و بعد شعرخوانی شروع میشد. علاوه بر من و حجازی و استاد ادیب جوینی، آقای نظامزاده و پروفسور امین و پدرش که هم واعظ بود و هم شاعر، در این جلسات شرکت میکردند.
بعدها که سازمان تبلیغات اسلامی در سبزوار راهاندازی شد، این انجمن بخشی از آن سازمان شد و جلسات در آن سازمان تشکیل میشد.
اولین بار که به سرودن اشعار مذهبی روی آوردید؟
یک بار به اتفاق فخرالدین حجازی به دیدن مرحوم محمدتقی شریعتی پدر دکتر شریعتی رفتیم. ایشان مرا به سرودن اشعار اسلامی تشویق کرد و از آن به بعد، بیشتر شعر مذهبی گفتم و اشعارم به این سمت گرایش پیدا کرد.
اولین بار که با دکتر شریعتی آشنا شدید؟
فکر کنم دوستی و آشناییمان از جلسات کانون نشر حقایق اسلامی آغاز شد و تا قبل از انقلاب و تا وقتی که در ایران بود هم این آشنایی و دوستی ادامه داشت و با هم رفت و آمد داشتیم. حتی آخرین روزی که در تهران در منزل فخرالدین حجازی بود، نزد او بودم.
از آخرین دیدارتان با دکتر شریعتی بگویید؟
روزی که علی میخواست از ایران برود، حجازی به من زنگ زد و خواست به منزلش بروم. شعر جدیدم را برداشتم و رفتم. دکتر شریعتی روی تخت نشسته بود. آقای طاهایی هم آنجا بود. شعر تازهام را برای شریعتی خواندم. بعد علی شروع کرد به صحبت کردن درباره شعر، شعری که با حضور شاعرش میمیرد، شعری که مرگش با مرگ شاعر قرین است و شعری که پس از شاعر، وسیله زندگی معنوی شاعر است و بعد درباره مسائل زیادی حرف زد، از جمله حرفهایی که زد و من آن را فراموش نمیکنم، این بود که گفت: «مرا آزاد کردهاند که بکشند.» بعد از آن جلسه دیگر او را ندیدم تا خبر شهادتش آمد.
اولین سرود انقلابیتان؟
الله اکبر، خمینی رهبر/ این بانگ آزادیاست کز خاوران خیزد/ فریاد انسانهاست کز نای جان خیزد/ اعلام توفانهاست کز هر کران خیزد/ آتشفشان قهر ملتهای دربند است/ حبلالمتین تودههای آرزومند است.../
این سرود را کی ساختید و توسط چه کسی و چه زمانی اجرا شد؟
قبل از انقلاب و زمانی که احتمال ورود قریبالوقوع امام به ایران را میدادیم آن را سرودم و همان قبل از انقلاب توسط آقای شاهنگیان اجرا شد. حمید شاهنگیان مسلمان انقلابی بود که با موسیقی هم آشنایی داشت. او اجرای آن را بر عهده گرفت و با گروهی از بچههای انقلابی که فراهم آورده بود آن را به صورت کر خواندند.
البته این سرود بعد از انقلاب دوباره توسط آقای گلریز خوانده شد با آهنگسازی احمدعلی راغب و اجرای ارکستر سمفونیک مفتاح.
اولین سرودی که برای شهدا ساختید؟
«برخیزید ای شهیدان راه خدا»، اولین سرودی بود که قبل از پیروزی انقلاب و قبل از ورود امام خمینی به ایران ساختیم.
علت و انگیزه ساخت این سرود چه بود؟
پیدا بود که حضرت امام(ره) پس از سالها دوری از وطن، اولین جایی را که به قدوم خویش مزین میفرمایند، تربت پاک شهداست. ما هم همین پیشبینی را کردیم و به فکر افتادیم سرودی را برای اجرا در بهشتزهرا آماده کنیم. لذا بیدرنگ، شعرش را سرودم و آقای شاهنگیان هم با لحنی موسیقایی آن را اجرا کرد.
اولین ابیات آن را برایمان میخوانید؟
برخیزید برخیزید برخیزید برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده بهر احیای حق جان فدا
بر قطره قطره خون پاک شما
میروید تا ابد در وطن لالهها...
اولین خاطره شیرین، دلنشین و بهیادماندنی که از سرودهای انقلابی و دوران دفاع مقدستان به یاد دارید؟
تقریبا تمام سرودهایی که برای انقلاب و امام و دفاع مقدس سرودم و با آهنگ و موسیقی همراه و از صدا و سیما پخش شد، برای خودم خاطرهانگیز و بهیادماندنی است و خاطرات شیرینی از زمان و نحوه سرودن و اجرای آنها دارم اما شاید شیرینترین خاطرهام مربوط به سرودی است که برای آزادسازی خرمشهر سرودم.
کدام سرود؟
سرود «این پیروزی خجستهباد» که آهنگساز آن آقای احمدعلی راغب بود و توسط آقای گلریز اجرا شد.
این سرود را دقیقا کی ساختید؟
دشمن، خرمشهر را به تصرف خود درآورده بود. برای اینکه از نزدیک، رزمندگان دلاور اسلام و خرمشهر را ببینم به جبهه رفتم ولی به من گفتند که خرمشهر اشغال شده و رفتن به آن ناحیه امکانپذیر نیست.
به اصرار من، با بچهها تا نزدیک خرمشهر (آبادان) رفتیم. در آنجا مدتی با رزمندگان شجاع و جان برکف بسیجی و سپاهی و ارتشی همدم و همراه بودم و عزم و اراده بسیار مستحکم و پرقدرتی را در آنها دیدم که در پرتو عنایات الهی، هر انسانی را به پیروزی میرساند. همانموقع دانستم، دیر یا زود «خونین شهر» از دست دشمن زبون بعثی خارج شده و بار دیگر «خرمشهر» خواهد شد. تحت تاثیر همین حالات شاعرانه که متاثر از عزم و اراده رزمندگان اسلام بود، به الهامی دست یافتم و توانستم همانجا و همانوقت آن سرود را بسازم.
و چه زمانی روی آن آهنگ گذاشته شد و توسط آقای گلریز اجرا شد؟
وقتی به تهران آمدم، با آقای راغب درباره آن صحبت کردم و او اجرای آن را برعهده گرفت و به اصرار من و در حالی که هنوز هیچ بارقهای از فتح و پیروزی خرمشهر به چشم نمیخورد، این کار را در استودیوهای ضبط موسیقی صدا و سیما ضبط کردیم و چون زمان پخش آن مناسب نبود به بایگانی سپردیم.
اولین بار خودتان کی و کجا آن را شنیدید؟
به خاطر دارم که روزی داشتم از مسجدشاه در اصفهان بیرون میآمدم، هنوز به پلهها نرسیده بودم که از بلندگوها آن را شنیدم که از رادیو پخش میشد.
آن لحظه چه احساسی داشتید؟
لحظه عجیب و تکاندهندهای بود. ناگهان خون در رگانم به جوش آمد و از عمق روح و روانم خروشید. زیرا فهمیدم همان فتح قریبالوقوع که حدسش را میزدم و آن را در پیشانی دلاورمردان جبهه میدیدم به حقیقت پیوسته است.
نفهمیدم چطور از پلهها پایین آمدم. انگار جوان شده بودم و نه فقط من که همه مردم این احساس شکوهمند و وصفناشدنی را داشتند.
اولین شاعران منتخب شما؟
از شعرای متقدم، کار «مسعود سعد» و «ناصرخسرو» را بیشتر میپسندم، البته اشعار شاعران بزرگی چون فردوسی، حافظ و سعدی را هم میپسندم و میخوانم.
و از شعرای معاصر، اشعار و آثار فرخی، نسیم شمال (اشرفالدین گیلانی) و عشقی در من بسیار تاثیرگذار بودهاند. البته فرخی را بیشتر میپسندم، اما عشقی نوآوریهایی دارد که دیگران ندارند. از ایرج هم تاثیر گرفتهام.
اولین دفتر شعرتان که منتشر شده؟
«سرود درد» نخستین دفتر شعر من است که در سال 1376 توسط انتشارات کیهان منتشر شد و دربرگیرنده سرودهای سالهای 36 تا 57 من است.
مروری کوتاه بر زندگی حمید سبزواری
حسین ممتحنی، متخلص و مشهور به حمید سبزواری، در سال 1304 در سبزوار و در خانوادهای مسلمان و معتقد و شاعرپیشه بهدنیا آمد. جدش ملامحمدصادق ممتحنی متخلص به «مجرم» شاعری مردمی بود که دیوان شعرش در سفری به مشهد، در حمله راهزنان از بین رفت.
پدر و پدربزرگش نیز اهل شعر و شاعری بودند و حمید در چنین خانوادهای دوران کودکی خود را سپری کرد. او ترجیح میداد تعطیلات تابستان را با پدربزرگ شاعرش بگذراند و پا به پای او عازم کوه و بیابانهای اطراف سبزوار شود و خلوت و سکوت کوه و بیابان را با شنیدن اشعار پدربزرگ در ذهن خویش ماندگار و جاودانه کند و گویا صلابت و خشکی و برهوت بیابان در عصیانگری روح و زبان و کلام او بیتاثیر نبود که از همان آغاز ورود به عرصه شعر، انتقاد از اولین وجوه شعریاش شد، اما با توجه به داشتن روحیه مذهبی اسلامی، مسیر این انتقادها مشخص و کنترل شده بود. «فریادنامه» نخستین دفتر شعر او بود که با طنزی تلخ، دردهای مشترک مردم میهنش را به تصویر کشیده بود.
حمید 16 ساله بود که رضاخان سقوط کرد و با سرازیر شدن بیگانگان به مملکت از شمال و جنوب و غارت و چپاول این سرزمین، فقر و بیکاری، بیماری و قحطی و... گریبان ملت و مملکت را گرفت. در چنین فضایی بود که اشعار انتقادی اجتماعی حمید تندتر و جدیتر شد تا جایی که منجر به اخراجش از اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) شد. نابینایی پدر، وضع نامساعد مالی خانواده، بیثباتی اوضاع کشور و اخراج از شغل معلمی باعث شد تا کارهای آزاد متعددی را تجربه کند.
آخرین شغل او کار در بانک تجارت تهران بود که با وقوع انقلاب، خود را از آن نیز بازنشسته کرد تا بیش از پیش به دغدغههای اسلامی انقلابیاش برسد و خود را یکسره وقف انقلابی کند که قبل از این برای آن هزینههای گرانی پرداخته بود.
این بانگ آزادی است
اولین سرودههای موسیقایی سبزواری، در همان ایام حکومت شاهنشاهی، دهان به دهان و سینه به سینه از یکی به دیگری منتقل میشد، زیرا که او با قلم خود و اشعار حماسیاش به پیکار با آن رژیم ستمشاهی برخاسته بود. اشعاری که از هر گوشهاش عزم و عزت و تحقیر دشمن موج میزد.
سبزواری بعد از پیروزی انقلاب به خدمت شورای شعر و موسیقی صداوسیما و شورای شعر وزارت ارشاد درآمد و با دیگر مراکز فرهنگی ادبی کشور نیز همکاری جدی و تنگاتنگی داشت.
او برای حوادث بزرگی همچون وقوع انقلاب «این بانگ آزادی است»، ورود امام خمینی «خمینی ای امام»، یاد و تکریم شهدای انقلاب «برخیزید»، آزادسازی خرمشهر «این پیروزی، خجسته باد این پیروزی»، شهادت شهید مطهری «ای مجاهد شهید مطهر، مرتضی را چون آیینه مظهر» و... شعر سرود و آن حوادث و اتفاقات تلخ و شیرین را برای نسلهای آینده ماندگار و جاودانه ساخت.
سبزواری عمر خویش را بعد از انقلاب وقف فعالیتهای فرهنگی و ادبی کرد. او از جمله شاعرانی است که پس از شروع جنگ تحمیلی، بسیاری از شعرهای خود را در موضوع دفاع مقدس، شهادت، ایثار و حماسهسازیهای رزمندگان اسلام سرود و در بیشتر همایشها و شبهای شعر دفاع مقدس و مقاومت و بویژه شعرخوانی در مناطق مختلف عملیاتی حضور گسترده و چشمگیری داشت.
این شاعر پیشکسوت گرچه سبکهای هندی و عراقی را نیز تجربه کرده، اما اشعار او بیشتر در سبک خراسانی سروده شدهاند. به گفته خود او، سبک خراسانی، سبکی حماسی است و میطلبد کسانی که در راه مملکت شعر میگویند، از این سبک استفاده کنند.
اولین دفتر شعر حمید سبزواری با عنوان «سرود درد» با تشویق مستقیم رهبر انقلاب و با مقدمه ایشان در سال 1376 توسط انتشارات کیهان به چاپ رسید. مجموعههای «سرود سپیده» و «کاروان سپیده»، «یاد یاران» از دیگر آثار منتشر شده اوست.
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: