در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
و به هر کسی که به دستش میرسد کارتنی از همینها که جمع شده میدهد و میگوید: «دور از چشم مامان ببر سر خیابون.»
و هر بار طوری آن را با تاکید میگوید که انگار اولین بار است این جمله را به زبان میآورد.
کنار سطل آشغال بزرگ سر خیابان، جعبههای زیادی روی هم انباشته شدند و من نگرانم که مامان موقع رفتن کارتنها را ببیند.
بالاخره آخرین کامیون هم از جلوی در خانه دور میشود. به سمت خانه برمیگردم، منصور در حالی که هوای مامان را که از پلهها پایین میآید دارد، به آذر که میپرسد: «اون چیه زیر بغلت داری میبری؟»، خیلی آرام میگوید: «هیچی! دیگه به این پیله نکن، مامان میخوادش... باید ببریم...»
مامان میگوید: «چی میگی! با خودت لندلند میکنی؟»
هیچی مامان، شک داریها.
مامان با قدمهای کوتاه حیاط را طی میکند. دم در یواش به منصور میگویم: «از این طرف برو، کارتنها را سر خیابون ببینه ناراحت میشه.»
منصور با صدای تقریبا بلند، طوری که مامان متوجه شود، میگوید: «چیه خودتونو مسخره کردین؟! خب بره خونه میفهمه این همه وسایلش نیست... .»
مامان که میخواهد سوار ماشین شود، گوشهایش را تیز میکند و میگوید: «چی نیس منصور؟»
و وقتی متوجه حرفهای جویده جویده منصور نمیشود، میگوید: «هر چی هست زیر سر این آذر ذلیلمردهاس.»
منصور مینشیند پشت فرمان و قبل از این که در ماشین را محکم ببندد، با قیافه حق به جانب رو به من میگوید: «نگفتم»!
مامان برمیگردد و یک بار دیگر به خانه نگاه میکند و آه بلندی میکشد. منصور با صدای بلند میگوید: «سوارشو مامان دیگه.»
و مامان غر میزند: «مگه کرم که داد میزنی؟»
منصور با خونسردی و باز بلند میگوید: «خدا نکنه مامان.»
و دور میزند و دور میشود. از سمتی میرود که سطل آشغال نیست. هنوز ماشین منصور به سر خیابان نرسیده که محمود یک چیزهایی را توی صندوق عقب ماشین آذر میگذارد و میگوید: «آبجی برو.»
آذر بدون خداحافظی سوار ماشینش میشود و بعد از دو بار درجا خاموش کردن بالاخره میرود. سر خیابان مکثی میکند. حتما میخواهد برای آخرین بار کارتنهای پر از «آت و آشغال» را ببیند.
برمیگردم تو حیاط و یک لحظه با خودم فکر میکنم کاش هرگز این خانه خراب نمیشد. محمود رو به معمار و 3 نفر همراهش که تازه از راه رسیدند، میگوید: «به بچهها بگو شروع کنن.»
معمار که مرد چهارشانه و تقریبا بلندقدی است، برمیگردد و به مرد بلندقدتری که آفتابسوختگیاش تو ذوق میزند و درست پشت سرش است، با لهجه چیزهایی میگوید و بعد به سمت 2 جوانکی که دورتر ایستادهاند میرود و به آنها که تا این لحظه وسایلشان را زمین نگذاشتهاند، کنجی از حیاط را نشان میدهد. آنها به همان سمت میروند و هر چه به دست دارند را روی زمین میگذارند. معمار مرد مهربانی به نظر میرسد و چیزی ته چشمهایش هست که آدم را نگه میدارد تا خوب بایستی و نگاهش کنی؛ یک جور سادهلوحی که با مهربانی او به هم گره خورده.
اولین پتک به سقف خرپشته میخورد و شیشههای رنگی پنجره ترک میخورند. ته دلم یک چیزی میلرزد، خاطرات بیست و پنج شش سال پیش. یادم میآید هر وقت تو بچگیهایم کاری میکردم که مامان مرا به آقاجون حواله میکرد آنجا قایم میشدم و همیشه بازی نور روی شیشههای رنگی سرگرمم میکرد. بازیام خیلی طول نمیکشید که صدای آقاجون بلند میشد: «کجاس این جوجه؟... هنوز از تخم در نیامده زبوندرازی میکنه برای مادرش! فکر کرده تهتغاری ما شده و هی هیچی بهش نمیگیم نمیفهمیم...! چرا جوجه ما حالیمونه... من پشه را تو هوا نعل میکنم چه برسه به تو جوجه ماشینی روغن نباتی خورده... .»
بعد نمیدانم چرا یکهو موضع آقاجون عوض میشد: «ببینم مرتیکه! تو روی مادرت میایستی که چی! آذر که آذره، میخواهم دنیایش نباشه انقده پررو نشد...»
و من میان تحقیرهای آقاجون سرخ سرخ میشدم، مخصوصا وقتی دست او روی کمربندش سر میخورد و چشمهایش درشت میشد. آن وقت سر و کله مامان پیدا میشد و بین من و آقاجون میایستاد و هی پشت هم میگفت: «غلط کرد، غلط کرد، حاجآقا غلط کرد... این بار را به خاطر من ببخشش... .»
من پشت سر مامان به گریه میافتادم. آن وقت آقاجون عصبانیتر میشد: «مرد که گریه نمیکنه، جوجه! اگه کاری کردی بگو کردم، خوب کردم. مرد باش»!
و دلخور از من میرفت. آن وقت مامان خم میشد و با پایین دامنش اشکهایم را پاک میکرد و میگفت: «جونممرگ شده به حرف من گوش کن که من خر به آقات حرفی نزنم.»
بعد من یک دل سیر تو بغل مامان گریه میکردم.
«مسعود! باز تو خشکت زد... .»
دست محمود را روی شانه چپم حس میکنم و صدایش را توی گوشم: «بپر بالا، به معمار بگو این بابا همون اول یه تیکه از پنجره را پرت کرد تو باغچه و کمر درخت گیلاس را شکوند، آقاجون ببینه غوغا میکنه.»
و زیر لب غرغر میکند: «چرا منصور، آقا را نبرد»!
معمار را که دارد از پلهها پایین میآید توی راهپله میبینم. حواسش به خودش است. وقتی صدایش میکنم و حرفهای محمود را میگویم، چشمهایش را به هم میزند و مژههای بلندش به هم گره میخورند و بعد با لهجهای که خیلی برایم آشناست، میگوید: «پیش میییه دگه پسر جو... مث که درین خنه خراب منین دگه نباس فکر بغچه باشن که... .»
محمود همانطور که دارد با آقاجون صحبت میکند، از طرف راستش و پا به پای او طوری که نگاهش به باغچه نیفتد به سمت راهپله میآید. آقاجون رو به معمار میگوید: «معمار! رسیدی به طبقه اول، آن ته اتاق عقبی (و با علامت دست از همان جایی که ایستاده، نشان میدهد) وسطهای دیوار زیر سوراخی یه تاقچه یه کاغذ پیچیده تو مشماس، میخواهم سالم درش بیاری.»
معمار با سادهلوحی و همان شیرینی لهجه میگوید: «کاغذ چی برار؟»
محمود طوری که انگار هم حرف زدن در آن مورد برایش سخت است و هم این که میخواهد حتما خودش جواب بدهد، میگوید: «هیچی! اسم اوس احمده»
معمار میگوید: «خب، اگه اسمشو مدنین که دگه بری چی ما از تو دیوار درش بیاریم؟»
آقاجون همان طور که رو به خانه ایستاده، با قیافه حق به جانب میگوید: «دِ... خوبه معمار تو از این جوونهای قرتی امروزی نیستی و این طوری حرف میزنی. خب اسم و رسم اوس احمد خدا بیامرزه دیگه، وقتی که داشته این خانه را میساخته و سالی که ساخته و یک مشت دعا... .»
با خودم فکر میکنم مگر اوس احمد داشته مسجد میساخته که اسم و رسمش را آن هم شاید برای یک خدا بیامرزی توی دیوار گذاشته! که آقاجون ادامه میدهد: ...« ناسلامتی داشته خانه حاجاکبر را میساخته... .»
حالا میفهمم چرا خانه ما آینهکاری و گچبری اندرونی و بیرونی داشته، چرا خانه ما کاشیکاری فیروزهای داشته و اتاق درندشتی که شبیه شبستان مسجدها بود. آخه! اوس احمد خدا بیامرز، معمار مسجد بوده، نه خانه! البته از وقتی که ما بزرگ شدیم آن قسمت که طبقه اول ساختمان بود، حسینیه شد و هر کی هم رفت و آمد، به آقاجون دستمریزاد گفت.
معمار با این که چیز زیادی نفهمید، اما «چشم» گفت و با محمود از پلهها بالا رفتند. یک چیزی ته چشمهای معمار باز نگهم میدارد تا سیر نگاهش کنم؛ شاید یک جور حیا!
«جوجه ما این وسط وایساده که چی»...!
سرم را بالا میآورم، آقاجون گوشه سبیلش را به سمت بالا تاب میدهد و تا میآید دهانش را به جمله دیگری باز کند، صدای بلند کسی و افتادنش هر دویمان را از جا میکند. آقاجون نوک سبیلش را تو هوا رها میکند و میگوید: «چی شد»!
و به طرف راهپلهها میرود. وقتی پشت سر آقاجون از پلهها بالا میروم، زردی چسبی که روزی موکتها را به زمین چسبانده بود، توی ذوقم میزند. آقاجون و مامان بد میدانند که حتی یک پله تو خانه فرش نشده باشد! صدای آه و ناله کسی و آقاجون که پلهها را تمام نمیکند و همراه غرغرهایش عصا را به زمین میکوبد کلافهام میکند. «مسعود! مسعود! گوشت با منه بابا؟»
بله آقا جون:
برو پیش قباد بگو یه گوسفند قربونی کنه، بعد هم به هر کی که نیازمنده بده.
بعد آرام زیر لب میگوید: «مادر بچهها گفت اول خون بریزیدها»!
هنوز نه خانهای خراب شده نه خانهای ساخته شده اما آقا جون تشخیص داده چشم خوردیم! آقا جون با لحن مهربانانهای میگوید: «چشمتو نشنیدم.»
بله ... چشم آقا جون.
آقا جون که عصایش از خودش زودتر به بالای پلهها میرسد، میگوید: «چه تون شد»!
از پشت آقا جون سرک میکشم. مردی قد بلند با صورت آفتاب خورده، روی پاگرد نشسته و پای راستش را محکم توی دستهای خاکیاش گرفته و از شست پایش خون روشنی بیرون میزند.
وقتی بالای سرش میرسیم، قسمت بیشتری از دست مرد خونی شده، محمود لباس کاری را که روی زمین است از یک گوشه پاره میکند و به مرد میگوید: «دستتو بردار» مرد دست راستش را از روی انگشت پایش برمیدارد. خون شفافی بیرون میزند. چهره مرد به هم کشیده میشود. محمود فوری تکه جدا شده لباس را روی خون شفاف میگذارد. دلم ریش میشود، نگاهم را میکنم و میگویم: «پارچه کثیفه.»
محمود با غیظ میگوید: «چیزیش نمیشه.»
آقا جون میگوید: «بردارید ببریدش دکتر...»
بعد ادامه میدهد:
...« فردا یه جای دیگه سر یه کار دیگه میافتد پایش قطع میشه میگن سرساختمون حاج اکبر این طوری شد... .»
حرفی را که میخواهم بزنم قورت میدهم. آقا جون میگوید: «بلند شو محمود معطلش نکن.»
مرد بیصدا چهرهاش را به هم میکشد. آقاجون رو به معمار میگوید: «شما هم کارتو ادامه بده تا محمود این بابا را ببره مریضخونه.»
معمار با سادهلوحیای که ته چهرهاش است و چشمهای درشت و براقش که به این ساده لوحی دامن میزند، میگوید: «امرو که دگه کارگر ندرم، حاجی»!
2 تا از اینا که پایین علافند، بگو بیاین... .
نمتنن حاجی. ایی بنده خدا ر بری ایی کار رهی کردم. بعدم که مبینی خنه خیلی قرص و محکمه.
آقاجون با این که از ته جمله معمار خوشش میآید اما «به» کشدار و بلندی میگوید. مرد داد کوتاهی میکشد، محمود میگوید: «یه ذره تحمل کن.»
به مرد که صورتش سرخ شده از فریادی که در خودش خفه میکند، میگویم: «آجر افتاد رو پات؟»
نع، تیزیه زوار ایی نورگیر (و با دست پنجره خرپشته را نشان میدهد).
چقدر این لهجه برایم آشناست! محمود میپرسد: «خب چرا خوردش کردی که اینطور بیفته رو پایت؟»
«در نمییومد آقا.»
ادامه دارد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: