با بیژن بیرنگ درباره زندگی و مرگ

قاطی شو، اماکنار نیا

این گفتگویی است با بیژن بیرنگ 60 ساله درباره دوستی و رفاقت و همکاری و همسفری با مرحوم مسعود رسام که متولد سوم مرداد 36 بود و دهم آبان امسال هم بعد از چند سال دست و پنجه نرم کردن با سرطان درگذشت. حجم و کیفیت کارهای این دو آنقدر قابل اعتنا هست که به نظرم احتیاجی به توضیح ندارد. این اولین گفتگویم با بیرنگ نیست. همیشه از هر فرصتی برای گپ زدن و روبه‌رو شدن با او و زنده‌یاد مسعود رسام استقبال کرده‌ام ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زمانی روبه‌روی یکی از آنها بنشینم تا درباره مرگ آن هم مرگ یکی از خود آنها حرف بزنیم، هرچند فکر می‌کنم باز هم چیزی که بر تلخی مرگ رسام به عنوان موضوع اصلی غلبه کرده، زندگی است. خلاصه‌اش می‌شود این که با مرگ شروع می‌کنیم و به زندگی می‌رسیم.
کد خبر: ۲۹۹۱۳۴

در مسیر گفتگو هم اتفاق‌های خیلی خوبی می‌افتد و به قول او زندگی می‌کنیم؛ گاهی رسیدن به یک حس یا مفهوم مشترک یا مرور یک خاطره از کارهایی که او ساخته و من فقط بیننده‌اش بوده‌ام، چشم هردومان را نمناک می‌کند. مخصوصا که چندبار تلفن همراهش زنگ می‌خورد و ترانه تیتراژ «خانه سبز» کلی خاطره و نوستالژی را می‌پاشد توی اتاق پر از دود و فضایمان را عوض می‌کند. وقتی برمی‌گردم ترانه همان سریال که او برایم بلوتوث کرده، توی گوشم از سبزی و ریشه‌ و بهار می‌گوید و من حس می‌کنم با این که 3 ساعتی از مرگ و نیستی حرف زده‌ام، چقدر سرشار از زندگی‌ام.

وقتی تماس گرفتم که قرار گفتگو را بگذاریم، یک لحظه زبانم نچرخید و به جای این که بگویم: «آقای بیرنگ! می‌خواهم درباره فوت آقای رسام با هم حرف بزنیم»، گفتم: «آقای رسام! می‌خواهم در مورد فوت‌ آقای بیرنگ با هم حرف بزنیم.» بلافاصله جمله‌ام را اصلاح کردم ولی گفتم حتما باید حس خیلی بدی به شما دست داده باشد که با یک نفر دیگر دارم درباره مرگ شما حرف می‌زنم.

حس خاصی بهم نداد. این اشتباه هم تازگی ندارد. توی این سال‌ها خیلی مرا اشتباهی آقای رسام صدا می‌کردند، ولی خیلی او را بیرنگ صدا نمی‌کردند.

دلیل خاصی داشت؟

شاید برای این که ما سا‌ل‌های سال کنار هم بودیم. وقتی دو اسم برای مدت طولانی کنار هم قرار می‌گیرد، تبدیل می‌شود به یک اسم و آن وقت طبیعی است که بیرنگ را رسام صدا کنند یا برعکس مخصوصا که چهره‌اش را هم ندیده باشند. برای خیلی‌ها این دو آدم یک مفهوم را دارد. ناخودآگاه شما می‌گوید رسام و بیرنگ در یک برهه کاری خیلی درهم تنیده بوده‌اند، خیلی کنار هم بوده‌اند.

این درباره من که صدق نمی‌کند چون هردوی شما را می‌شناختم. فقط اشتباه لپی بود. حالا می‌خواهم تاثیر آنی همان جمله اشتباهم را بدانم. دوست دارم بدانم بیژن بیرنگ 60 ساله که تازگی‌ها دوست و همکار قدیمی‌اش را که به قول خودش اسمشان درهم تنیده شده بود از دست داده، اگر خدای نکرده خبر فوت خودش را بشنود چه حسی پیدا می‌کند؟

حس این که بالاخره این توقع وجود دارد که یک روزی بیرنگ هم باید برود. همین الان که چند روزی از درگذشت آقای رسام گذشته و ما کنار هم نشسته‌ایم، خیلی از دوستانمان فوت کرده‌اند یا در شرایط مرگ قرار گرفته‌اند. مثلا توقع داریم بهروز بقایی را در مراسم ختم‌ ببینیم، ولی خبردار می‌شویم سکته مغزی کرده یا شاپور قریب که بیمار است. هردومان باران را خیلی دوست داشتیم. بارانی که موقع خاک‌سپاری رسام می‌آمد، پیام داشت و می‌گفت همه باید برویم به آنجایی که متعلق به آنیم. می‌بینی که هنوز هیچی نشده، چند نفر دیگر هم دنبالش رفتند. پس این توقع وجود دارد که یک روزی بیرنگ هم نباشد.

دلیل خاصی داشت که هردوتان باران را دوست داشتید؟

همیشه فکر می‌کردیم برایمان شانس می‌آورد. روزهای بارانی می‌رفتیم دنبال کارهایی که گره خورده بود. هر چیزی را که باور داشته باشی اتفاق می‌افتد و ما هم چون این را باور داشتیم،‌ خیلی از مشکلاتمان در روزهای بارانی حل می‌شد. مثلا چکمان وصول می‌شد یا جواب تصویبی‌ طرحمان را می‌گرفتیم.

فوت کسی که این‌قدر با هم کار مشترک کرده بودید، چه تاثیری بر شما گذاشت؟ آیا شوکی وارد کرد؟ می‌توانید لحظه‌ای که خبر را شنیدید توصیف کنید؟

برایم چیز خاصی نبود. چند سالی بود با بیماری مسعود آشنا بودیم و در معالجاتش هم سهمی داشتم. لحظه به لحظه در تماس بودیم. وقتی شنیدم متاثر شدم، ولی برایم قابل تصور بود.

با مرگ همه این‌قدر راحت برخورد می‌کنید؟

الان دیگر مرگ به من شوک وارد نمی‌کند.

مرگ هیچ‌کس؟

بله، باورم این است که سراغ همه می‌آید. این را چند بار تکرار کرده‌ام. مثلا مرگ سبز در سریال «خانه سبز» که خسرو شکیبایی...

همان قسمتی که زبانش می‌گیرد و می‌رود توی کوچه کنار تیر چراغ برق می‌نشیند؟

نه، آن قسمت مال بزرگراهی است که از روی «خانه سبز» رد می‌شود. در قسمت «مرگ سبز» خسرو با همه آدم‌های خانه صحبت می‌کند و بعد می‌رود پشت‌بام توی قفس تنهایی فرید و با جد بزرگ روبه‌رو می‌شود. بعد در حالی که دوربین به آنها نزدیک می‌شود، مونولوگ خسرو را داریم که می‌گوید: «امروز قبول داریم که مرگ به سراغ تک تک اعضای خانه سبز هم خواهد آمد.» همه قاعدتا باید یک روزی برویم دیگر. پس این نمی‌تواند شوک باشد. شوک مال وقتی است که انتظار چیزی را نداریم.

می‌دانم به روان‌شناسی خیلی علاقه دارید. نگاهتان به این ماجرا با توجه به «پدیده سوگ» چه‌جوری است؟

سوگ ماجرای دیگری دارد؛ نوعی دلتنگی است برای کسی که از دستش داده‌‌ایم و دیگر حضور نزدیکی در کنار ما ندارد ولی حضور معنوی انسان‌ها با مرگشان از بین نمی‌رود. در همان قسمتی از «خانه سبز» که تو اشاره کردی، قرار است بزرگراهی از روی خانه سبز بگذرد. خراب شدن خانه سبز مفهوم مرگ را هم القا می‌کند. خسرو هاج و واج نشسته بیرون. آخرین نفری که به سراغش می‌آید عاطفه است که می‌گوید خانه سبز به رنگش و به آجر و ملاتی نیست که روی هم قرار گرفته است. خانه سبز یک باور و یک مفهوم است و با این چیزها از بین نمی‌رود. مرگ برای انسان‌ها چنین چیزی است. با مرگ، حضور فیزیکی انسان‌ها حذف می‌شود، ولی باورهایشان مرگ ندارد. ما از این که یکی کنارمان نیست، درد می‌کشیم اما باید با این درد کنار بیاییم تا حضور بهتری پیدا ‌شود؛ حضور باورهایی که آن انسان هم در آنها دخیل بوده. باز هم از «خانه سبز» مثال بزنم؟ در «مسافر سبز» بسیجی ما طبق اراده خودش از این جهان می‌رود.

این اولین بازی‌های حبیب رضایی بود، درست است؟

بله. آخرین کلماتی که او به همسرش می‌گوید این است: انسان دو جور می‌میرد. یکی به شکل طبیعی و دوم وقتی فراموش می‌شود. فراموشی دومین کفن مرد‌ه‌هاست. بعد می‌گوید مرگ سخت‌تری هم وجود دارد؛ مرگ باورهایی که عمری به خاطرشان جنگیده‌ای. مرگ باورها مرگ شوک‌آوری است. از آقای رسام برای من باورهایی مانده که به خاطرش جنگیده‌ایم. پس هنوز او وجود دارد.

باورهای شما چه بود؟

این بود که باید زندگی را مثبت ببینیم، باید نیمه پر لیوان را ببینیم. به جای این که ناتوانی آدم‌ها را نشان بدهیم، باید توانایی آنها را نشان بدهیم. به جای این که به جوان‌ها بگوییم شما کاری از دستتان برنمی‌آید، کارهایی را که از دستشان برمی‌آید بگوییم. باید بگوییم وا ندهید، وا دادن خیلی بد است. اینها باورهایی است که ما یک عمر به خاطرش جنگیدیم. کلمه «جنگ» را عمدا به کار می‌برم. باور کن که جنگیدیم. یادم هست سال 59 وقتی شروع کردیم به این جنس صحبت کردن در تلویزیون، خیلی‌ها گفتند شما هپروتی هستید، در این جامعه زندگی نمی‌کنید و انگار از یک جای دیگر آمده‌اید ولی ما داشتیم در دل این جامعه زندگی می‌کردیم و هپروتی هم نبودیم. فقط فکر می‌کردیم جایی مثل تلویزیون که با عامه مردم سر و کار دارد، به عنوان یک دانشگاه و یک رسانه ملی وظیفه دارد به بیننده‌اش ذکاوت هم ببخشد. این جزئی از باورهای مشترک ما بود و همین‌ها بود که من و رسام را کنار هم نگه می‌داشت. شاید بعد از فوت او بود که من به این فکر افتادم که چه چیزی ما را در این همه سال کنار هم نگه داشت؟

به چه نتیجه‌ای رسیدید؟ جوابش را پیدا کردید؟

رسیدم به این که وقتی آدم‌ها می‌توانند کنار هم قرار بگیرند که نه آرزوهای مشترک، که رویاهای مشترک داشته باشند. آرزوها خیلی حقیرند؛ مثال آرزو می‌تواند رفتن به یک سفر یا خانه‌دار شدن و در کار خودمان برنامه و جُنگ و فیلم ساختن باشد. به نظرم جنگیدن برای اینها ابلهانه است. آدم یک عمر بجنگد که مثلا صاحب یک آپارتمان 80 متری بشود؟ مفهوم زندگی این است که تلاش کنیم آپارتمان 80 متری داشته باشیم؟ اکثر ما دنبال این جور آرزوها هستیم. آرزوها غیر از تنش و اضطراب برای ما چیزی نمی‌آورند.

می‌شود گفت چون زمینی هستند، این اتفاق می‌افتد؟

همه چیز زمینی است. به هر حال ما روی زمین زندگی می‌کنیم. من می‌خواهم بگویم برای این که بی‌ارزشند. همیشه وقتی به آرزویت رسیدی می‌روی سروقت یک آرزوی دیگر و تازه می‌فهمی آرزوی قبلی‌ات چقدر ارزش داشته. همراهی من و رسام در کنار هم به خاطر داشتن آرزوهای مشترک نبود که مثلا شرکت تبلیغاتی بزنیم یا فلان تعداد سریال بسازیم. گرچه همه این کارها را هم کردیم. ولی چیزی که باعث می‌شود آدم‌ها کنار هم قرار بگیرند و همسفر بشوند، داشتن رویاهای مشترک است.

همه تعریف آرزو و رویا را می‌دانند، ولی فکر می‌کنم اینها برای شما تعریف شخصی داشته باشد. تفاوت و برتری رویا بر آرزو چیست؟

آرزوها همین‌هایی است که گفتم. نباید آنها را با رویا قاطی‌ کرد. بعضی وقت‌ها در مورد رویا کلمه آرزو را به کار می‌بریم یا آرزوهایمان را رویا صدا می‌کنیم. چون این‌ها را تفکیک نکرده‌ایم. این‌ها مترادف نیستند، در تقابل هم نیستند، در یکسو و مسیرند با راه‌های متفاوت. فرق رویا با آرزو برای من اینجاست که آرزو مال خود توست و رویا مال همه. وقتی تو به رویایی می‌رسی، نفعش به همه می‌رسد. رویای داشتن یک مملکت خوب مال همه است، البته می‌تواند آرزوی همه هم باشد. این که مثبت‌اندیشی را در یک جامعه جا بیندازیم، یک رویاست.

با این تعریف آرزو می‌تواند رویا باشد، ولی رویا نمی‌تواند آرزو باشد. درست فهمیدم؟

درست است. وقتی آرزو از حد خودش خارج بشود، بالاتر برود و به تعالی برسد، تبدیل می‌شود به رویا. رویا با تخیل و اوهام فرق دارد. رویا قابل دست یافتن است. بشر زمانی رویای پرواز داشت و امروز دارد می‌پرد. آدم‌هایی که دنبال این رویا بودند، کاری کردند که الان نفعش به همه جهان می‌رسد. ممکن است اختراع برق برای مخترعش آرزو بوده، ولی برای بشر که از شر شمع و پیه‌سوز خلاص شده به رویا تبدیل شده. رویای ما این بود که با کارمان مثبت‌اندیشی را در جامعه رواج بدهیم و از توانمندی انسان بگوییم و ثابت کنیم چقدر می‌تواند در زندگی‌اش تغییر به وجود بیاورد.

این وسط تکلیف واقعیت‌‌ها چه می‌شود؟ خیلی چیزها را نمی‌شود تغییر داد.

واقعیت‌ها آنقدر تلخ هستند که توان انسان را می‌گیرند. اگر بخواهیم واقعیت‌ها را عوض کنیم، باید مثبت‌اندیش باشیم. باید رویاپرداز باشیم تا آرمان و ایده‌آل داشته باشیم. یعنی باید به جای واقعیت، دنبال حقیقت باشیم؛ حقیقت یعنی آن چیزی که باید باشد. بشر آمده تا برای چیزی که باید باشد تلاش کند، نه به خاطر چیزی که هست؛ وگرنه مفهوم زندگی را زیر سوال برده‌ایم.

رویا در مفهوم عامش، یک جور دست‌نیافتنی بودن را هم تداعی می‌کند؛ ولی در تعریف شما خبری از این دست‌نیافتنی بودن نیست.

شاید رویا در عمر من دست‌یافتنی نباشد، ولی بالاخره روزی دست‌یافتنی می‌شود. رویا یک چیز ادامه‌دار است؛ چیزی است که نسل به نسل ادامه پیدا می‌کند. رویای پرواز از قدیم شروع شد و به داوینچی و بقیه رسید، ولی برادران رایت محققش کردند. حالا هم این که ویروس ایدز و راه مقابله با آن را پیدا کنیم، یک رویاست. ممکن است عمر دانشمندی که این کار را شروع می‌کند، کفاف ندهد؛ ولی دانشمند بعدی راهش را ادامه می‌دهد و بالاخره اتفاقی که باید، می‌افتد. نمی‌خواهم خودمان را گنده کنم. ولی من و رسام این رویای حقیر را داشتیم که باید نیمه پر لیوان را دید و برای از بین بردن نقص‌ها تلاش کرد. همین باعث همسفری ما شد.

چه‌جوری فهمیدید رویایتان مشترک است و همسفر شدید؟

هدفمند نرفتیم دنبال این ماجرا. هدف در مسیر به وجود می‌آید. بیشتر ما برای خودمان یک هدف درست می‌کنیم و چون تمام زندگی‌مان را می‌کوبیم تا به آن هدف برسیم، یادمان می‌رود که بین شروع و خط پایان فاصله‌ای وجود دارد که اسمش زندگی است. قرآن هم می‌گوید به این دنیا و پیام‌هایی که مدام برایتان می‌فرستد توجه کنید. خداوند به عنوان خالق ما بزرگ‌ترین خلاق است که هیچ وقت ناامید نمی‌شود. او می‌خواهد بشر هم مثل خودش خلاق باشد. تا اینجا تنها موجودی که این ویژگی‌ را دارد و ما می‌شناسیم، انسان است. آدم خلاق نمی‌تواند ناامید باشد.

داشتید می‌گفتید که رویای مشترک در طول مسیر برایتان به وجود آمد.

بله، آدم‌ها در مسیر زندگی همدیگر را پیدا می‌کنند. آشنایی و حرکت ما هم برنامه‌ریزی‌شده نبود. مثل همه چیزهای ساده‌ای بود که در زندگی اتفاق می‌افتد. من در شبکه یک «آسمون و ریسمون» را با طهماسب و معتمدآریا و جبلی کار می‌کردم که در راهروهای شبکه، با جوان بیست و دو سه ساله‌ای که تازه از دانشکده صداوسیما فارغ‌التحصیل شده بود، آشنا شدم. بعد یک روز با هم رفتیم سراغ مدیر جدید گروه کودک و از دل آن «محله بروبیا» درآمد و ما در کنار هم قرار گرفتیم و بعد برنامه‌سازی‌مان ادامه پیدا کرد. مدتی من می‌نوشتم او تهیه می‌کرد. بعد هر دو با هم تهیه‌کنندگی کردیم. بعد دیدیم چیزی که تهیه می‌کنیم، در عمل آن چیزی نیست که می‌خواهیم، پس تصمیم گرفتیم کارگردانی کنیم. کار تبلیغات و شراکت و اقتصادی کردیم. همه اینها برمی‌گردد به این که هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست.

ولی خود شما می‌گویید اتفاقی بود.

منظورم این است که هیچی بی‌منظور و بی‌معنی و تصادفی نیست، در کنار هم چیده شده. هر آشنایی و همراهی و حادثه‌ای با خودش یک سری پیام دارد که باید به آنها توجه کنیم. نتیجه آن دیدار این بود که من 28 27 ساله با رسام جوان 23‌ 22 ساله در کنار هم قرار گرفتیم و در طول مسیر نگاهمان به برنامه‌سازی را پیدا کردیم.

آدم‌های خلاق معمولا زود از طرف مقابلشان خسته می‌شوند. این اتفاق در طول این سال‌ها برای شما نیفتاد؟

چرا فکر می‌کنی این یک قانون است؟

نمی‌گویم قانون است. ولی من تا حالا خیلی به این موضوع برخورد کرده‌ام.

به گفته یونگ هر ارتباطی از همسفری تا همسری و بقیه ارتباط‌ها وقتی ادامه پیدا می‌کند که خلاقیت‌ها در کنار هم رشد می‌کند. می‌شود این را به کل جامعه تعمیم داد.

فکر می‌کنم دلیل اول هر ارتباطی نیاز باشد.

گذشته از نیاز که ریشه هر چیزی است، مهم‌ترین عامل تداوم یک ارتباط این است که طرفین احساس برنده بودن کنند. به این اصل می‌گویند اصل «برنده با برنده.» ارتباطی که یکی از طرفین احساس باخت می‌کند، خود به خود محکوم به فناست. وقتی فرد احساس نکند در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند برنده است، ارتباطش خودبه‌خود با جامعه‌ و خانواده‌اش قطع می‌شود. اگر طرفین ارتباط برنده با برنده بتوانند باعث تعالی و رشد همدیگر بشوند این ارتباط اصلا از بین نمی‌رود. این ارتباط وقتی دچار مشکل می‌شود که من احساس کنم طرف مقابلم برنده است و من بازنده‌ام و خلاصه این ارتباط یکطرفه است. چرا اکثر زن و شوهرها از هم جدا می‌شوند؟ چون یکی رشد می‌کند و یکی نمی‌کند و بین‌شان فاصله به وجود می‌آید. من و رسام هم داشتیم کنار هم رشد می‌کردیم. داشت به بینش‌مان اضافه می‌شد و نگاهمان عمق بیشتری پیدا می‌کرد. در مسائل اقتصادی شرایط خوبی داشتیم و احساس می‌کردیم در کنار هم برنده‌ایم. پس لزومی نداشت این ارتباط قطع یا خسته‌کننده بشود. می‌توانست تا بی‌نهایت هم ادامه داشته باشد. دو خط موازی همیشه کنار هم هستند، حتی اگر بالا و پایین بروند.

جایی اشاره کردید به تفاوت واقعیت‌ها و حقیقت‌ها. در عرفان هم «رند» کسی است که می‌تواند بین حقیقت و واقعیت پل بزند. یعنی حقیقت در نظرش هست و در عین حال با واقعیت‌ها کنار می‌آید.

از «کنار آمدن» استفاده نکن. بگو قاطی می‌شود. البته کنار آمدن هم اگر به معنی وادادن نباشد، اشکالی ندارد.

تعبیر دیگر می‌تواند این باشد که با آنها هم‌فاز می‌شود و سعی می‌کند آنها را به نفع خودش تغییر بدهد. با این تعبیر موافقید؟

بله، موافقم.

خب حالا می‌خواهم بپرسم این موضوع برای شما چقدر و چه‌جوری اتفاق می‌افتاد؟ به طور طبیعی این ارتباط برای خیلی‌ها سنگین بود. شما چطور این پالس‌ها و تشعشعات منفی را در دل تیم دونفره‌تان از بین می‌بردید؟

تلاش به درد همین‌جا می‌خورد دیگر. وقتی آدم‌ها رویاهای مشترک دارند، خودبه‌خود در مسیر حرکت می‌کنند و برای موانع سر راهشان راه پیدا می‌کنند و آنها را دانه ‌دانه برمی‌دارند. نگاه مثبت‌اندیش یعنی همین. من و مسعود یک برنامه 180 قسمتی آموزشی نمایشی ساختیم به اسم «نوعی دیگر» که کارگردانش بهروز بقایی بود. تئوری‌مان در آن برنامه این بود که هیچ قفلی بدون کلید ساخته نشده، ولی لزوما کلید یا دسته‌کلید من ممکن است به آن قفل نخورد. باید بگردیم و کلیدش را پیدا کنیم. این تئوری می‌گوید آدم‌های متعصب سیاه یا سفید می‌بینند. در این برنامه مشکلی را مطرح می‌کردیم و چهار پنج شکل نمایشی‌ حل آن را نشان می‌دادیم. آخرش هم می‌گفتیم اینها به ذهن ما رسیده، بقیه‌اش را شما پیدا کنید. مثبت‌اندیشی یعنی این که نباید هیچ قفلی را بدون کلید ببینیم. وقتی فکر ‌کنیم برای مشکلمان هیچ کلیدی وجود ندارد، خودمان را آچمز و مات می‌بینیم و فکر می‌کنیم سرنوشت محتوم ما این است. مثبت‌اندیشی یعنی هیچ سرنوشت محتومی وجود ندارد و تو در حد خداوند قادر به خلق راه‌های مختلف هستی تا به رویایت برسی. حالا که رسام نیست من همین مدل فکر کردن را با تیم دیگری ادامه می‌دهم.

به همین سادگی؟!

بله، یک مثبت‌اندیش فکر نمی‌کند با رفتن یکی، همه‌چیز تمام شده. حتی با رفتن خودش هم چیزی از بین نمی‌رود.

بعکس یکی از عادت‌های ما ایرانی‌ها این است که با مردن دیگران خیلی ناراحت می‌شویم یا وانمود می‌کنیم ناراحتیم. چون اگر این کار را نکنیم، دیگران به قول مش‌رحمت شمس‌العماره بلانسبت می‌گویند فلانی چقدر پوست‌کلفت است. حالا نمی‌ترسی کسی درباره‌ شما این‌جوری قضاوت کند که دوست و رفیق و همکار و همراه چندین ساله‌تان از بین رفته ولی شما... . یقین بدان که من خیلی سوگوارم و بیشتر از آنچه فکر می‌کنی اشک ریخته‌ام. همین الان هم که داشتیم حرف می‌زدیم چشم‌های جفتمان پر از اشک شد. من اساسا گریه را دوست دارم و اصلا معتقدم آدمی که گریه نمی‌کند، اصلا زندگی نمی‌کند. آدم‌هایی که گریه نمی‌کنند اصلا آدم‌های قوی‌ای نیستند. اتفاقا این آدم‌های قوی هستند که گریه می‌کنند.

چرا؟

برای این که از قضاوت دیگران نمی‌ترسد. این از باورهای غلط جامعه است که آدم ضعیف گریه می‌کند. گریه آرامش‌بخش است، یک‌جور تطهیر و غسل کردن و نوعی انسان بودن است. مگر می‌شود انسان گریه نکند؟ گریه بخشی از وجود انسان است؛ مثل محبت و خشم و نفرت. چرا وقتی آدم دردش می‌آید نباید گریه کند؟ من از رفتن مسعود رسام حتما دردم گرفته است، آنقدر که شاید خیلی‌ها نتوانند متوجه ‌شوند جنس و نوع این درد چیست.

نمی‌توانید توضیحش بدهید؟

نه، چون همه چیز این 30 سال مثل فیلمی با سرعت هزار کیلومتر در ساعت از جلوی چشمم رد می‌شود و نمی‌توانم جای مشخصی از آن را نگه دارم و روی یک خاطره یا لحظه مشخص دست بگذارم و با مثبت‌اندیشی می‌گویم خب او نیست، ولی زندگی ادامه دارد. آقای رسام به عنوان یک تهیه‌کننده خیلی‌ها را به جامعه هنری معرفی کرد، از بازیگر گرفته تا تصویربردار و کارگردان و نویسنده. خیلی کوشید تا دیگران با این جنس تفکر آشنا بشوند. حالا این تفکر در شاخه‌های مختلفی ادامه پیدا می‌کند و این خیلی قشنگ است. بالاترین جنایت در جامعه کشتن امید در دل مردم است و بالاترین وظیفه‌ یک انسان در قبال جامعه‌اش این است که به جامه امید بدهد، حتی اگر خودش هر شب تا صبح از ناامیدی گریه ‌کند. یکی از واقعیت‌های اطراف ما این است که وقتی 2 نفر خوب و بی‌دغدغه کنار همند و موفق هم هستند، خودبه‌خود بین دیگران تنش ایجاد می‌شود و آگاهانه یا ناخودآگاهانه درصدد برمی‌آیند این ارتباط را نابود کنند؛ از یک زن و شوهر که خوب و بی‌مشکل زندگی می‌کنندگرفته تا 2 شریک موفق. حتی دیده‌ام مادری به زندگی بچه‌اش حسودی می‌کند و زندگی‌اش را به‌هم می‌زند. چون خودش نتوانسته تجربه زندگی خوب آنها را داشته باشد!

بله، این یکی از همان واقعیت‌هاست.

اگر بخواهید با دید مثبت چند تا از ویژگی‌های آقای رسام را بگویید، چه چیزی به ذهنتان می‌آید؟

همه اینها که گفتم در حقیقت خصوصیات مسعود رسام بود. مثبت‌اندیشی، سختکوشی، امیدواری، واندادن، تلاش و کمک کردن. شاید کلمه «کمک» برای ما معنی خاصی داشته باشد. فکر می‌کنیم کمک این است که به کسی هزار تومان بدهیم. ولی حالت دیگری هم هست، مثلا تو به جامعه‌‌ات کمک می‌کنی که درست فکر کند یا یکی کارگردان، بازیگر یا نویسنده بشود یا به رشد انسانی کمک می‌کنی. یا می‌کوشی در تبلیغات راه‌های جدیدی را به وجود بیاوری. همه اینها کمک کردن و مهربانی و انسان بودن است. همین‌جا می‌خواهم بگویم شاید خیلی‌ها توقع داشته باشند در سال‌هایی که بیرنگ و رسام خیلی پرکار بودند، پول زیادی هم درآورده باشند.

خب چه اشکالی دارد؟ این هم جزو همان باورهای غلط ماست که فکر می‌کنیم پول‌دار بودن کار بدی است. ولی همه مان له‌له می‌زنیم پول‌دار بشویم.

نه، آخر پولی نبود که دربیاوریم. من معتقدم که هنرمند باید در مرفه‌ترین و آسوده‌ترین شکل ممکن زندگی کند. اما متاسفانه این طور نیست.

داشتید درباره مسائل مالی خودتان با مسعود رسام می‌گفتید.

ما در این سال‌ها به این نتیجه رسیدیم که در تلویزیون درآمدی وجود ندارد. لااقل اگر بخواهیم کارمان را درست انجام بدهیم، وجود ندارد. مثلا برای ساخت یک سریال باید 2 سال و نیم کار تحقیقی انجام بدهیم که حدود 300 تا 400 میلیون تومان خرج برمی‌دارد. در «باز هم زندگی» چیزی حدود 100 میلیون تومان خرج تحقیقات شد. تحقیق درباره این که ببینیم وضعیت تاکشو در دنیا چه جوری است و اپرا وینفری چه می‌کند که 25 سال است روی آنتن موفق است خرج دارد. حتی ممکن است بعدش به این نتیجه برسی که تحقیقاتت غلط است و باید از نو شروع کنی. گاهی بعضی‌ها تک هستند و باید بهای تک‌بودنشان را بگیرند. جامعه و دولت هم وظیفه دارد که این پول را بدهد. ما در کل برنامه‌هایی که کار کردیم از 2 تا برنامه کمی سود بردیم. ولی در عین حال از چند تا برنامه هم سود بردیم کارهایی که انجام دادیم برای ما اعتبار و احترام داشت و از اینها در جای دیگری مثل تبلیغات استفاده کردیم.

قرار بود «باز هم زندگی» را ادامه بدهید. حس می‌کنم از بین کارهایتان به این کار خیلی تعلق خاطر دارید.

بله، هنوز هم قرار است ادامه‌اش بدهم. ولی باید شرایط ساختش مهیا باشد. آنچه که ساخته شد، 10درصد چیزی است که می‌خواستم بسازم. اما می‌خواهم چیزهای دیگری بسازم که برایشان سناریو هم دارم. یک تاک شوی معمولی نیست و خرج و مخارج دارد.

گفتگویمان را با مرگ شروع کردیم، دوست دارید چه جوری تمامش کنیم؟

می‌خواهم با آقای رسام تمامش کنم. این روزها توی 60 سالگی خیلی‌ها توی اینترنت یا در برخوردهای معمولی می‌گویند می‌دانید ما با شما بزرگ شدیم؟ سن‌های مختلفی هم دارند. این‌جور وقت‌ها یادم می‌آید که چه دوره‌ای را گذراندیم. این یک واقعیت است که چند نسل با برنامه‌های آقای رسام بزرگ شدند. آقای رسام جزو کسانی هستند که به صورت مداوم با صداوسیما کار کردند. از من و آقای رسام و مرضیه برومند در جشنواره فیلم شهر بابت 30 سال کار مداوم و فرهنگ‌سازی در تلویزیون تقدیر شد. لوحی که از طرف شهردار دادند، برایم خیلی با ارزش بود. آدم خیال می‌کرد شهر دارد ازش تشکر می‌کند و دارند کلید شهر را بهش می‌دهند. چیزهایی مثل بزرگ شدن چند نسل با کارهای رسام، شانس بزرگی است که گاهی خداوند به یکی از بنده‌هایش می‌دهد تا بتواند اینقدر تاثیرگذار و خوشبخت باشد.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها