وای چه اتفاقی! شیشه پنجره چه کسی هم شکست، عباسآقا.بچهها به هم نگاه کردن و بدون اینکه حرفی بزنن تصمیم گرفتن؛ فرار. تا اومدن به خودشون بیان، عباسآقا اومد بیرون و شروع کرد به داد و بیداد.
همگی در رفتن و پشت دیوار قایم شدن، اما محمد گیر افتاد. چند لحظهای که گذشت، یواشکی توی کوچه رو نگاه کردن و دیدن محمد داره میاد اما از عباسآقا خبری نبود. محمد به اونا که رسید، یه نگاهی به علی کرد و بدون اینکه چیزی بگه رفت. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده، ولی خیلی ناراحت بود. بچهها از هم خداحافظی کردن و رفتن اما علی حال و روز خوبی نداشت. مدام به محمد فکر میکرد که چقدر ناراحت بود. با خودش گفت که حتما از دست من خیلی عصبانیه... آره بایدم باشه. آخه اون مقصر نبود... اما عباسآقا ... چه کار باید میکرد؟ نمیدونست،یه خرده فکر کرد و تصمیم گرفت بره و از محمد معذرتخواهی کنه، اما نه، فایده نداشت.
یه فکر دیگه به سرش زد: «بهتره برم همه چیز رو به عباسآقا بگم»! اما جرات نداشت. اون از فاصله دور هم میترسید، چه برسه به اینکه بره جلوی در خونه عباسآقا و باهاش حرف بزنه. بالاخره تصمیمش رو گرفت: «میرم همه چیزرو به عباسآقا میگم»! راه افتاد و رفت. نزدیکی خونه عباسآقا که رسید، یه نفس عمیق کشید. خیلی میترسید، اما چارهای نداشت، باید کار رو تموم میکرد و میگفت که کار، کار من بوده. جلوی در خونه رسیده بود؛ دور و برش رو نگاه کرد و زنگ زد و چند متری عقب اومد، یه جورایی آماده بود که اگه ... .
در باز شد؛ عباسآقا وقتی علی رو دید، گفت: «بچهجون چی میخوای، چرا اونجا وایستادی؟»
علی گفت: «اووومدم... بگم...»
ای بابا، بیا جلو درست حرف بزن ببینم چی میگی.
بازم یه نفس عمیق کشید و خیلی تند و سریع گفت: «عباسآقا، شیشه رو من شکستم، محمد تقصیری نداشته.» و دوباره ساکت شد. عباسآقا یه نگاهی به سرتاپای علی انداخت و جلو اومد. علی با خودش گفت الانه که ... ، اما عباسآقا دستش رو گذاشت روی شونه علی و یه کمی فشار داد و گفت: «خیلی بامعرفتی فسقلی! ازت خوشم اومد.»
از اون روز به بعد، بچهها توی کوچه راحت بازی میکردن و حتی خود عباسآقا هم گاهی وقتها بازی بچهها رو تماشا میکرد.
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم