خانه بروبچه‌ها

خواب تلخ

کد خبر: ۲۹۹۰۴۱

موقعی که داشت نمازظهر را می‌خواند ناگهان احساس ‌کرد که چیزی در دلش فروریخت.

ساعتی بعد در حالی که داشت به اخبار گوش می‌داد یک آن احساس کرد قلبش ایستاد.

صدای گوینده خبر را می شنید و نمی‌شنید.

ساعاتی پیش یک فروند هواپیمای سی 130 که حامل جمعی از خبرنگاران و... .

گوش‌هایش بقیه خبر را نشنید.

...علی برای همیشه رفته بود.

سحر جاویدی

آفتاب‌پرست

دلگیرم. دلم از دورویی‌ها خیلی گرفته! یکی از روی حسادت، یکی برای خودشیرینی، خیلی‌ها هم از روی عادت و ضعف شخصیتی. وقتی با تو است کلی ازت تعریف می‌کنه و قربون صدقه‌ات می‌ره اما فردا می‌بینی هزار تا حرف پشت سرت درمیاره و زیر پات رو خالی می‌کنه که تا می‌شنوی در جا، شاخ در میاری. نمی‌دونم با این دورنگی و بد گفتن از دیگرون چی گیر آدما می‌یاد؟ خوب می‌دونم اگه با آبروی کسی بازی کنی مطمئن باش با آبروت بازی می‌کنن. اگه بد کسی رو بخوای بد بیاری نصیبت می‌شه. دورویی و بدگفتن از دیگرون تنها اثری که داره: «زندگی را به کام همه تلخ می‌کنه.» همسایه پشت سر همسایه بد می‌گه، خواهر حسادت خواهرش رو می‌کنه، رفیق خنجر نارفیق رو تیز کرده و من از انسان بودن خود خجل می‌شوم. قربون آفتاب‌پرست برم که دل و زبونش یکرنگه!

جعفر دردمندی از سلماس

مزه قدیم

قدیما که یکی ازدواج می‌کرد دیگه تا ته خط می‌رفت. یعنی پای همه چیزش وایساده بود. روز خوش و ناخوشش، دارا و ندار بودنش، مریضی و سلامتش و... اینقدر هم حجب و حیاشون زیاد بود که به قول قدیمیها اگه دلشون برای همدیگه غنج می‌رفت و می‌خواستن دو کلمه با هم صحبت کنند، صد دفعه سرخ و گلی می‌شدن. موقع عروسی هم سخت نمی‌گرفتن؛ نه خانواده عروس برای خرید سخت می‌گرفت نه خانواده داماد برای جهیزیه. آخ که عروسیاشون چقدر مزه می‌داد. همه همسایه‌ها کمک می‌کردن، چند تا خونه در اختیارشون می‌ذاشتن ولی حالا همه چیز فرق کرده. همه اون مراسم کم‌کم داره به خاطره تبدیل می‌شه و به عنوان رسم و رسوم قدیم ازشون یاد می‌کنند. نه، نمی‌خوام بگم مثل قدیما رفتار کنیم، نه. ولی اگه یه کمی از توقعاتمون رو کم کنیم، یه کمی سختگیری‌ها رو کم کنیم، هم برای خودمون راحت‌تر و بهتر می‌شه هم برای طرف مقابلمون.

نگینی بر حاشیه کویر

نوعدوستی

ما آدما یه عادت بدی داریم که برای انجام کارهای نیک به دنبال بهونه می‌گردیم. مثلا برای انجام کارهایی مثل نیکوکاری، مهربونی، کمک کردن به دیگران، روزهای خاصی رو تعیین می‌کنیم و اتفاقاً توی اون روزهای خاص هم حجم وسیعی از کمک به همنوع رو شاهد هستیم. اما دقیقاً از فردای اون روز یادمون می‌ره ه باید به همنوع کمک کرد.

این عادت بدیه که فقط توی روزهای معدودی از سال به فکر همنوع هستیم. باید یاد بگیریم که برای کمک به دیگران، برای شاد کردن دل یه بچه حتی، برای مداوای یه مریض مستمند، هیچ بهونه‌ای لازم نیست.

محمد رضا نیک‌سیرت

معنای دوست داشتن

یک دستش در دستان زن بود و دست دیگرش در دستان مرد. هر دو بی‌وقفه با همه قدرت و توان به دستهایش فشار می‌آوردند و قطرات اشکی را که ریز ریز صورت کودک را پر می‌کرد نمی‌دیدند. کودک ضجه می‌زد ولی آنها بدون التفات به کودک به مشاجره خود ادامه می‌دادند. لحظه‌ای کودک فریاد زد: مامان! بابا! اگه دوستم دارید از هم جدا نشید.

زن و مرد با صورتی برافروخته بی‌درنگ به هم چشم دوختند! دادگاه خانواده آخرین ایستگاه زندگی آنها شد. کودک با اندوه و حسرت در دلش گفت: ای کاش مامان و بابام من رو دوست داشتن!

سمیرا از ورامین

ای کاش روزی برسد که همه اول مقدمات شناخت و کنار آمدن با یکدیگر را بیاموزند تا آینده خود و کودکانشان را حسرت‌آمیز و خراب نکنند. ای کاش آن روز زود برسد.

درختها و آدمها

زمین به شوق اومدن بهار زنده می‌شه و من به عشق تو توی بهار سبز می‌شم و شکوفه می‌دم. توی گرمای تابستون، باد مهربون بهاری رو می‌دزدم و به روت می‌پاشم تا دل مهربون و بزرگت زیر آفتاب پژمرده نشه. توی پاییز چتری می‌شم که هیچ بارونی نتونه خیست کنه اما زمستون که شد، تو سایه‌بون من شو تا زیر برفا اسیر نشم.

نشمیل نوازی از بوکان

تنهایی

من چشم گذاشتم و تو گم شدی برای همیشه در میان ثانیه‌های بی‌روح زندگی. نمی‌دانم هنوز هم نامه‌هایم را می‌خوانی از پس سپیدی کاغذ یا برای همیشه مرا و هر آنچه که مرا به یادت می‌آورد فراموش کرده‌ای؟

روزها از پس هم می‌آیند و می‌روند بی‌آنکه بدانند من هنوز در پیچ و تاب گذشته مانده‌ام و چیزی از آینده حس نمی‌کنم. می‌خوام خود را بیابم در میان سکوت تلخ و کشنده گذشته. در راه مانده‌ام و کسی صدای فریاد خاموشی مرا نمی‌شنود.

تنهایم. به چه جرمی؟

عاطفه سوری 24 ساله از کرج

از زبان بزرگان

پاسخگوی عزیز، من خواننده قدیمی صفحه بروبچه‌ها و نوشته‌های خوب شما هستم. امروز دوشنبه 25 آبان است و صفحه بروبچه‌ها بدون حضور قلمی شما در برابر من است. جای شما به اندازه تمام دنیا در این صفحه خالی است. من از زمانی که صفحه بروبچه‌ها هنوز پاسخگو نداشت خواننده نوشته‌های این صفحه بوده‌ام و از زمانی که شما پاسخگوی نامه‌های بروبچه‌ها شده‌اید عاشق نوشته‌های شما و بچه‌های خوبی چون خانم فخار و خانم صمیمیان و آقایان سیاوش منصور، جعفر دردمندی و خیلی افراد دیگر هستم و چه بسیار اوقات که با نوشته‌های شما عزیزان خندیده یا گریسته‌ام. بخصوص از جواب‌های خوب و زیبایی که شما به نامه‌های بچه‌ها داده‌اید لذت برده‌ام. بدون اغراق و بدون در نظر گرفتن سن خودم احساس می‌کنم که از چند شماره پیش من یتیم شده و افسرده گشته‌ام. جای شما و جوابهای‌تان بسیار خالی است. تا بچه‌ها بیشتر از این غصه نخورده‌اند لطفاً به صفحه خودتان باز گردید که بی‌صبرانه منتظر آن هستم...

عالیه روح‌نواز 53 ساله از تهران

فصل آخر

رسید! احساسش می‌کنی؟ دست سردش را که پوست صورتت را لمس می‌کند می‌بینی؟ همین فردا و پس‌فرداست که از پشت نقاب بیرون بیاید و تو را و هر چه دور و برت هست زیر تور سفیدش بپوشاند. زمستان را می‌گویم که همین امروز و فردا از چشم‌های گریان پاییز اشک بلور می‌چکاند.

به فکر گنجشکهای پشت پنجره اگر هستی، به فکر آدم‌های بی‌سرپناه توی خیابان هم باش.

امیر علی از تهران

حریم خصوصی

مدتی است که باب شده آدم‌ها از هم یک متر فاصله می‌گیرند تا آنفولانزای خوکی نگیرند. رعایت کردن این فاصله خیلی خوبه.

چه خوبه که همیشه این حریم خصوصی حفظ بشه و بدون اجازه وارد حریم خصوصی دیگران نشویم. پس اینقدرها هم که می‌گویند آنفولانزای خوکی بد است و اَخ و... این طور نیست.

حداقل بهانه‌ای هست تا یادمون بیاد که کلاس اول به ما یاد داده‌اند: از جلو نظام! یعنی به اندازه یک متر از هم فاصله بگیریم و حرمت حریم خصوصی یکدیگر را نگه داریم.

زهره محسنی از ورامین

وسط جاده ابری

بعد از خوندن چاردیواری و صفحه بروبچه‌های 25/8/88 دچار متن زیر شدم:

دفعه‌های اولی بود که نامه‌ام چاپ شد. در جواب نامه‌ام نوشت: استعداد خوبی در نوشتن داری! بارها این جمله را خواندم. این جمله برای من یه سکوی پرش، یه تکیه‌گاه -هر چی می‌خوای اسمش رو بذار- برای من بود. همه امیدم شده بود همین یه جمله. بیشتر می‌نوشتم. طبق معمول که هیچ وقت از اومدن و رفتن روزنامه‌ای‌ها خبردار نمی‌شم و نمی‌دانم چرا؟!

پاسخگو عوض شد و من دیر فهمیدم. البته اگه اشتباه نکنم. چون طرز جواب دادنش و خیلی تغییرات دیگه این رو می‌گه. پاسخگو رفت و ف. حسامی یا همون پاسخگوی جدید و الان پاسخگوی قبلی اومد و تکیه‌گاهم شکست. اما هیچی نگفتم. نوشتنم کم شد. اما گاهی دست می‌زدم به قلم.

وقتی اون هفته اومدنت و رفتنش رو اعلام کردی، گفتم: به سلامتی! خوش اومدی. بعد توی ذهنم بود که برات نامه بدم و بهت خوش آمد بگم اما طبق معمول دیر کردم در امر نامه نوشتنن. امروز که نامه «روزنه امید» رو خوندم خورد تو حالم! نمی‌دونم چرا این طوری نوشته بود. آغاز کارت یه خاطره جذاب رو برات رقم زد. انکار نکن! اگه موندنی باشی که احتمال زیاد هستی، از همین اول جبهه‌گیری کردن در مقابلت، نه به نظر ف. حسامی توجه کردن و نه تو رو تحویل گرفتن!

همه اینا رو نوشتم تا برات بفرستم تا بهت بگم گرچه خیلی وقته دیگه نمی‌نویسم -که البته تقاص کارهای خودمه-!! اما دلم نیومد توی این میدون مین!!! تنهات بذارم.

یادش به خیر روزهایی که قلم دست می‌گرفتم و وجودم بارونی می‌شد. یادش به خیر شبهایی که چشمام پر از غم بود و قلمم رو خیس می‌کرد. یادش به خیر اون شب بارونی که برای اولین بار نوشتم و چه لذتی داشت. انگار توی بارونی، لابلای ابرای وسط جاده ابری... و من چشم انتظار بارونم. من هنوز مثل گذشته‌ها عاشق بارونم... بارون.

امیدوارم خوش بهت بگذره اینجا!

سکینه، روِیای زمستانی سابق

دوست عزیز، از خوش‌آمدگویی و تبریکات شما ممنونم. ظاهراً ترکش تغییرات کنونی قرار نیست به این زودی دامن من و این صفحه را رها کند! در این شرایط باید اعتراف کنم دلداری شما کمی امیدوارم کرد ولی گمان نمی‌کنم چنان نامه‌هایی اصولا به جبهه‌گیری یا تحویل گرفتن و نگرفتن ربط پیدا کند. من گمان می‌کنم دوستان دیگر چنان که از محتوای نامه‌هایشان برمی‌آید، بر خلاف شما از این صفحه درس‌ها گرفته‌اند و با آن زندگی کرده‌اند. نامه روزنه امید هم به این امید و به نمایندگی از طرف دیگر علاقه‌مندان به بروبچ و پاسخگوی قبلی چاپ شد تا از شماره‌های بعد این دوستان مطالبی درباره موضوعات دیگر بنویسند ولی ظاهراً اگر نامه استقبال شما و از موضوعات دیگر نوشتن چند تن دیگر به دستم نمی‌رسید و قرار بود مثل شماره‌های قبل مطالب مرتبط با پاسخگوی قبلی کنار گذاشته شوند، این شماره بروبچه‌ها یا باید سفید چاپ می‌شد یا صفحه‌ای می‌شد یکسره حاوی سوال و وصف و تمجید و درخواست بازگشت! امیدوارم با همکاری دوستان و خوانندگان خوب چاردیواری، نامه‌های آتی، به روال سابق حاوی موضوعات اجتماعی و خانوادگی دیگر و فارغ از تغییرات کنونی باشد که به هر حال تصمیم مدیران است و لازم‌الاجرا.

سنگ صبور

قابل توجه منتقدان سرسخت! او رفت. او که سال‌ها سنگ صبور ما بود. او که شیرینی بیانش مرهمی روی دلنوشته‌های بروبچ بود. او که نجات غریق ماهری برای نجات خیلی از جوانان غرق در دریای پر تلاطم زندگی بود. اویی که پاسخگوی گلایه‌ها، اعتراض‌ها و شکوِه‌ها بود... ناشناس آمد و ناشناس رفت. ما قدرش را ندانستیم. من به شخصه راهنمایی‌ها، لطف‌ها، دلسوزی‌ها و همه آنچه بی‌چشمداشت به ما ارزانی داشت را فراموش نمی‌کنم...

سید میلاد اشرفی از ساری

یادم بماند

1-یادم بماند یاد تو خاطر یادم را آزرده می‌کند. یادم بماند یادبودهای تو یاد خاطراتت را زنده می‌کند. یادم بماند تو مرا شکستی و یادم را از یاد بردی.

2-من خاطرات امروز را از یاد می‌برم تا دیگر فردا دیروزی نداشته باشد. خاطرات شبهایم را فراموش می‌کنم تا فرداهای دیگر برایم امروزهای پر دغدغه نباشند. من خواستم امیدم باشی و رهایم نکنی اما نشد.

لنگه کفش بیابانی

نامه‌های رسیده

نامه‌های این دوستان هم رسید. منتظر نامه‌ها و نوشته‌های دیگرتان هستیم:

امین از تهران؛ لنگه کفش بیابانی، غزل بیگلری از کرمانشاه؛ عاطفه سوری 24 ساله از کرج؛ سید میلاد اشرفی از ساری؛ دختر مرده و زنده شده 21 ساله؛ لنگه کفش بیابانی؛ شکیبا 18 ساله؛ جعفر دردمندی از سلماس؛ شب جنگلبان؛ آهنگ زندگی 26 ساله؛ رضا از تهران؛ نادر از همین نزدیکی‌ها؛ پرنده شب 20 ساله از اندیمشک؛ فریبا 12 ساله از بجنورد؛ سید علیرضا بیانی 23 ساله از مشهد؛

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها