داستانک

اولین ملاقات

کد خبر: ۲۹۹۰۱۹

اشکان با قاشق کوچکی سعی می‌کرد شیرموزش را هم بزند و در حالی که از خجالت سرش را پایین انداخته بود گفت:

‌ ببین من از تو چیزی جز صداقت و همراهی نمی‌خوام، می‌خوام دوست و همسرم باشی همین، توقع زیادیه؟ حالا حاضری با من ازدواج بکنی؟

رویا در حالی که لبخند مرموزی به لب داشت و خیابان را نگاهی می‌کرد گفت:

یه چیزی بپرسم راستشو می‌گی؟

آره، چرا باید دروغ بگم؟

ببینم این ماشین خوشگله مال خودته!؟

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها