روایت اول، کهریزک: او چشم نداشت و عاشق صدای زن شده بود. زن هم چوب زیر بغل داشت و عاشق چشم‌های درشت و پر نور مرد بود که نمی‌دیدند. هر دو عاشق بودند و من مهمان خانه شان. خانه‌شان، یکی از خانه‌های نقلی کهریزک بود که وقت ورود عصای سپید مرد را تکیه داده به نرده‌هایش دیده بودم. مرد در کهریزک خط بریل درس می‌داد و زن خانه را پر از گل‌های چینی کرده بود. مرد عاشق صدای زن بود و زن عاشق آن چشم‌ها که نمی‌دیدند اما بهتر از همه چشم‌های بینای دنیا، تماشایش می‌کردند. مرد گفت: «تازه آمده بودم اینجا، که صدایش را شنیدم، داشت کتاب می‌خواند و من عاشق صدایش شدم.» زن گفت: «عاشق غرورش شدم که می‌خواست ثابت کند خودش از عهده همه کارهایش بر‌می‌آید.» هر دو معلول بودند و خوشبخت، آن قدر خوشبخت که به سادگی زندگی‌شان در آن خانه غرق در گل‌های پژمرده نشدنی غبطه خوردم. خوشبختی، گاهی وقت‌ها، با عینک دودی و عصای زیر بغل می‌آید.
کد خبر: ۲۹۸۲۸۵

روایت دوم،‌ شبستان: الهه، چشم‌های عسلی روشنی دارد که ممکن نیست یکبار آنها را ببینی و دلت برای دوباره دیدنشان تنگ نشود. در خیابان، روی صندلی چرخدار منتظر مادرش بود که از مغازه برگردد و همین که فهمید خبرنگارم اصرار کرد از معلولان گزارش بنویسم. گفتم: «همه نوشتنی‌ها را نوشته‌ام. دوباره از مناسب‌سازی و مسکن و اشتغال معلولان بگویم؟ گفته‌ام»! تلخ خندید: «خب دوباره بنویس، آن قدر که دست کم مسجد‌ها را مناسب‌سازی کنند تا ما هم بتوانیم شب احیا را در مسجد بگذرانیم.» برای الهه خوش‌ترین لحظه زندگی‌‌اش زمانی است که دو سه دختر ناشناس، صندلی چرخدارش را بلند کردند، از پله‌های مسجد بالایش بردند و بعد کمکش کردند در شبستان بنشیند و جوشن کبیر بخواند. خوشبختی گاهی وقت‌ها در شبستان مسجدی، چشم انتظار تو و دعای جوشن کبیرت ایستاده است.

روایت سوم، بلوار کشاورز: آنها همیشه حوالی ساعت 7 6 عصر، دو نفری با هم از بلوار کشاورز می‌گذرند و امکان ندارد ببینمشان و چند لحظه‌ای در آرامش شان شریک نشوم. بابا، پیرمرد لاغر و کوتاه قدی است با عینک ته استکانی و کتی قهوه‌ای و کهنه. رضا، پسری 22 21 ساله است با چشم‌های کشیده و انگشت‌های کوتاه و سری که گرد نیست، چیزی است شبیه به مکعبی با گوشه‌های فرسوده و علائم جسمی دیگری که مجموعه‌شان باعث می‌شود پزشکان به رضا بگویند: «نمونه‌ای از سندرم داون»

بابا برای رضا در راهپیمایی‌های دم غروب‌شان از همه چیز حرف می‌زند و رضا گوش می‌کند و گاهی با لکنت چند کلمه‌ای از روزش برای بابا می‌گوید. بابا طوری دست رضا را می‌گیرد که انگار بدون او نمی‌تواند راه برود. رضا طوری دست بابا را می‌گیرد که انگار اگر رهایش کند باد بابا را با خود می‌برد. بابا و رضا خوشبختند، خوشبختی گاهی وقت‌ها در گرمی دست‌های آدم‌هایی است که با هم در امتداد خیابانی بلند قدم می‌زنند و در خوش و ناخوش زندگی با هم شریک می‌شوند، حتی اگر زبان هم را نفهمند.

روایت آخر، خوشبختی: خوشبختی مهمان ناخوانده‌ای است که نه عصا و عینک دودی مانعش می‌شود، نه صندلی چرخدار و نه سندرم داون. گاهی وقت‌ها، صاحبان عصا‌ها و عینک‌های دودی و صندلی‌های چرخدار و سر‌های مکعب شکل از ما خوشبخت‌ترند شاید چون نداشته‌های‌شان که ما به داشتن‌شان عادت کرده‌ایم باعث شده است، زندگی را بهتر از ما زیر زبانشان مزه مزه کنند.

مریم یوشی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها