نمی‌خواستم از من جدا شود

«من اولین بار کاترین را در رستورانی که کار می‌کرد دیدم. وقتی چشمم به او افتاد، با خودم فکر کردم چهره او را قبلا جایی دیده‌ام، اما هر چه فکر کردم به خاطر نیاوردم که کجا او را دیده‌ام. چند روزی را به فکر کردن گذراندم، اما بعد به پیشنهاد دوستانم تصمیم گرفتم خودم نزد او بروم و پس از معرفی کردن از او بخواهم تا فکر کند و ببیند آیا او هم مرا جایی دیده است یا خیر. وقتی اولین برخورد را با «کاترین» به یاد می آورم، هنوز هم شرم و خجالتی را که هنگام دیدنش به من دست داد به یاد می‌آورم. او پس از جواب دادن به سلام و احوالپرسی من پاسخ داد که چهره من هم برایش آشناست و تنها چند دقیقه بعد به من گفت که ما در دوران دبستان با همدیگر همکلاس بوده‌ایم. این جمله اولین نقطه مشترک میان من و کاترین بود که به عنوان مسوول شیفت شب در رستوران کار می‌کرد.»
کد خبر: ۲۹۸۱۵۱

«جروم همیلتون»‌21 ساله به همراه دوست صمیمی‌اش «استفن یورکای» به اتهام قتل دختر 21 ساله‌ای به نام کاترین بلین، دادگاهی شده‌اند. این 2 دوست متهم‌اند با شلیک چندین گلوله به سوی این دختر در پارکینگ رستوران محل کارش مرگ او را رقم زده و سپس از محل متواری شده‌اند. دستگیری همیلتون و دوست صمیمی‌اش با ارائه اطلاعاتی که دوستان نزدیک کاترین به پلیس دادند صورت گرفت. آنها مدعی شدند که این دختر جوان از چند ماه قبل با پسر همسن و سالش «جروم همیلتون» در ارتباط بوده و به پیشنهاد او برای ازدواجشان پاسخ منفی داده است. به گفته آنها، کاترین از زمانی که از جروم خواسته بود تا دیگر به دیدنش نیاید مدام به دوستانش می‌گفت که از جانش می‌ترسد، زیرا بارها از دهان جروم شنیده بود که اگر پاسخ منفی بگیرد حتما بلایی سرش خواهد آورد: «من روزهای آشنایی‌امان را یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام می‌دانم، چون کاترین بدون آن که قضاوت یا پیشداوری در مورد من بکند، به حرف‌هایم گوش می‌داد. برایم جالب بود که او تا چه حد به اطلاعات زیاد من در مورد خودروها ابراز علاقه می‌کرد. او اولین دختری بود که می‌دیدم از این که من در تعمیرگاه مشغول به کارم، برداشت منفی نمی‌کند و حتی در مورد کارم از من سوال کرد.

این خصوصیت کاترین سبب شد ما بیشتر با هم آشنا شویم و رفت و آمدمان را بیشتر کنیم. او که تنها زندگی می‌کرد و چند سالی بود در «دیترویت» اقامت داشت، به من گفت که تمام ساعات روز و شبش را به کار کردن می‌گذراند و حتی وقت این را ندارد که پس از چند ماه برای دیدن مادر و پدرش به مرخصی برود. احساس می‌کردم او همان دختر با پشتکار و پراشتیاقی است که من همیشه آرزوی آشنایی با او را داشته‌ام.

«جروم همیلتون»‌21 ساله به همراه دوست صمیمی‌اش «استفن یورکای» به اتهام قتل دختر 21 ساله‌ای به نام کاترین بلین، دادگاهی شده‌اند. این 2 دوست متهم‌اند با شلیک چندین گلوله به سوی این دختر در پارکینگ رستوران محل کارش مرگ او را رقم زده و سپس از محل متواری شده‌اند. دستگیری همیلتون و دوست صمیمی‌اش با ارائه اطلاعاتی که دوستان نزدیک کاترین به پلیس دادند صورت گرفت

دخترهای همسن و سال او، به جز آن که به فکر آن باشند که چطور وارد دانشگاه مورد علاقه‌شان شوند، فکر دیگری نداشتند اما او از معدود افرادی بود که می‌دیدم خودش در تلاش است تا با کار کردن، آینده خوبی برای خود بسازد. رفت و آمدها و آشنایی بیشتر ما باعث می‌شد که من نسبت به او احساس علاقه و وابستگی بیشتری بکنم. او مدام در مورد کارم از من می‌پرسید و بسیار علاقه‌مند بود که بداند در حرفه من چطور می‌شود پیشرفت کرد و به جایی رسید.

آنقدر برایش مهم بودم که حتی چندین بار مرخصی ساعتی گرفت و به تعمیرگاهی که من در آن کار می‌کردم آمد. گرچه یکی از قصدهایش تعمیر خودروی قدیمی بود که در اختیارش بود اما همه اینها برای من که سال‌های سال قبل پدر و مادرم را از دست داده بودم و تنها با خواهربزرگ‌ترم زندگی می‌کردم، نشانه‌هایی بود از آن که من بالاخره پس از مدت‌ها برای یک نفر اهمیت پیدا کرده‌ام. نمی‌خواستم به هیچ عنوان این شرایط را از دست بدهم و به همین خاطر خیلی زود از او خواستم تا با من ازدواج کند؛ پیشنهادی که همه چیز را به هم ریخت.»

کاترین با شنیدن پیشنهاد ازدواج از دهان جروم که تنها چند ماه قبل با او آشنا شده بود، شوکه شد. او برای جواب دادن به این سوال زمان خواست تا در موردش فکر کند، اما همان زمان نزد همکاران و دوستان نزدیکش عنوان کرد که احساس می‌کند در مخمصه بدی‌گیر‌کرده است.

او مدعی بود که حالت‌های روحی غیرمتعادلی که جروم از خودش نشان داده، او را به این شک انداخته که او دچار مشکلات افسردگی یا روحی است و می‌خواهد با به دست آوردن کاترین همه مشکلاتش را حل کند. کاترین خیلی خوب می‌دانست پیشنهاد ازدواجی که به او شده نه از روی عشق و علاقه، بلکه از روی حس شدید جروم برای به دست آوردن شخصی است که به نظرش می‌رسید می‌تواند او را از حالت افسردگی شدیدی که داشت بیرون بیاورد. کاترین که تا آن زمان تصور می‌کرد آنها می‌توانند دوستان خوبی برای هم باشند و به یکدیگر در زندگی کمک کنند، باید پاسخ سوال بسیار غیرمترقبه‌ای را می‌داد که حتی حاضر نبود به آن فکر کند. کاترین می‌دانست که اصلا قصد ازدواج ندارد و شاید یکی از بدترین گزینه‌هایی که می‌توانست برای زندگی آینده‌اش در نظر بگیرد، جروم بود. او پسری بی‌قرار و ناآرام بود که خودش هم نمی‌دانست از زندگی و آینده‌اش چه می‌خواهد و با دیدن کاترین که مصمم به کار کردن و رسیدن به اهدافش بود، می‌خواست با او قدرتی برای آینده و اهدافش به دست آورد، اما کاترین زیر بار نمی‌رفت:‌ «او بعد از 2 هفته که از من خواست به دیدارش هم نروم، پاسخ منفی داد.

به گفته خودش، خیلی خوب به پیشنهاد من فکر کرده بود و تمام جوانب آن را در نظر گرفته بود. او می‌‌گفت که اصلا شرایط شروع یک زندگی مشترک را ندارد و هدفش آن است که چند سالی را خوب کار کند تا بتواند حرفه مورد علاقه‌اش یعنی رستوران داری را دنبال کند. می‌خواست آنقدر کار کند و پول جمع کند تا قبل از آن که 30 سالش بشود محل کوچکی برای خودش تهیه کند و در آن حرفه‌اش را راه بیندازد.

حرف‌هایش گرچه منطقی بود، اما مطمئنا آن چیزی نبود که من می‌خواستم از دهانش بشنوم. من دوست داشتم با او ازدواج کنم و با یکدیگر زندگی‌مان را بسازیم، اما او زیر بار نمی‌رفت. به او اصرار کردم که می‌توانیم تمام راه‌هایی را که او در سرش دارد با هم ادامه دهیم و به یک نقطه مشترک برسیم، اما کاترین مطمئن بود که ازدواج تنها می‌تواند سد راهمان باشد.

مخالفت او با ازدواجمان به همین جا ختم نشد. او در حالی که سعی می‌کرد خیلی‌آرام و منطقی به نظر برسد، از من خواست که دیگر برای دیدنش به رستورانی که در آن کار می‌کرد نروم.

او گفت بهتر است همه این مدت را به حساب یک دوستی قدیمی بگذاریم که باید فراموش شود. باورم نمی‌شد که او بتواند به این راحتی مرا کنار بگذارد. نمی‌توانستم این کار را بکنم و نمی‌خواستم از دستش بدهم.» به گفته دوستان نزدیک کاترین، از زمانی که او به جروم پاسخ منفی داد، مدام مورد آزار او قرار می‌گرفت. جروم خوب می‌دانست که نباید در محل کار کاترین حاضر شود، اما تصور می‌کرد با این کار می‌تواند نظر کاترین را عوض کند. او بارها و بارها، شب‌ها که می‌دانست کاترین تنها به خانه باز می‌گردد، در پارکینگ رستوران سد راه او قرار می‌گرفت و از او می‌خواست یک بار دیگر در مورد پیشنهادش فکر کند.

کاترین که تهدیدهای جروم را جدی نمی‌گرفت تنها یک راه داشت و آن هم خروج از آن شهر بود اما قبل از آن که بتواند تصمیمش را عملی کند، جروم کار خودش را کرد: «وقتی از یکی از آشنایانم شنیدم کاترین قصد دارد شهر را ترک کند، با خودم فکر کردم باید به او بفهمانم که نمی‌تواند از من بگریزد. با یکی از دوستانم سرراهش قرار گرفتم. شب بود و او باز هم در پارکینگ رستوران تنها بود. می‌خواستیم فقط بترسانیمش، اما نمی‌دانم چرا با دیدنش کنترلم را از دست دادم و ماشه را چکاندم. لحظاتی بعد او روی زمین افتاده بود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها