در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از رویاهایشان گفتند؛ از اینکه سالها کار کردهاند به خاطر 400 هزار تومان در ماه. از اینکه بارها بیکار شدهاند. از اینکه چند بار رفتهاند دنبال وامهای خوداشتغالی و نگرفتهاند. از اینکه دانشگاه رفتهاند، اما کاری را که دوست دارند پیدا نکردهاند. مادری برایم از آرزوهای بچههایش گفت و اینکه نمیتوانسته آنها را محقق کند. دختری گفت 2 میلیون تومان را با قرض و زحمت فراهم کرده تا در حسرت شلواری که میخواهد نباشد. پسرهای جوانی بودند که میخواستند پولدار شوند و بعد بروند دنبال آرزوهایشان. به سر و وضع و ظاهرشان نگاه کردم؛ پالتوهای ارزانقیمت، کفشهای کتانی از قیافه افتاده، پیراهنهای رنگپریده. برایم از برنامههایشان گفتند، از حسرتها و دغدغهها و نداشتههایشان. قرار بود 2 سال کار کنند بعد بازنشسته شوند. معامله گرانی نبود. به من وعده دوستیهای پایدار و حمایتهای ماندگار دادند. اشتیاق در نگاهشان بود، اما نوک شاخههایشان خشکیده بود؛ ریشه داده در خاکی تیره و بیبر.
از من خواستند هر سوالی دارم، بپرسم. چیزی به ذهنم نرسید. رویای آنها رویای من نبود و اشتیاقی به راهشان نداشتم. بیرون که آمدم و باد که سیلی محکمش را به صورتم نواخت، سوالهایم یادم آمد. چه کسی مسوول چشمهای نگران آنهاست؟ چه کسی حواسش به خواستههای کوچکی است که آنها دارند؟ کدام نیاز آنها را به این تلاش سخت کشانده که چنین بیپناه به هم اعتماد میکنند و قول یاری میدهند؟ آنها در میان خبرهای صفحه حوادث، در میان داستانهای کلاهبرداری و آمارهای مبارزه با شرکتهای هرمی گم شدهاند. فکر میکنم با آن برق که در نگاهشان بود، چه شعلهها که میشد افروخت و چراغ آن همه امید اگر خاموش شود، چه خاکسترها که برنخواهد خاست.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: