روزانه ها

هرم‌های خاکسترنشین

نعیمه دوستدار: می‌دانستم قرار است چه بگویند. کارشان به یک مراسم آیینی شبیه است، به مرور آیینش را هم پیدا کرده‌اند. دیدار در یک اتاق دربسته، لبخند به لب، با یک پارچ آب خنک در میان و پوشه‌ای که تمام سندها و مدرک‌ها و دلایل اقناع‌کننده را در آن گذاشته‌اند. اولین باری نبود که در چنین نشستی، شرکت می‌کردم. خودشان به آن می‌گویند پرزنتیشن؛ جایی که وعده می‌دهند رویاهای دست‌نیافتنی در آن محقق خواهد شد. در آن منطقه که جلسه برگزار می‌شد، گویا بسیار بود از این دفترها که مرا به یکی دیگر از آنها هم بردند برای قانع شدن و اطمینان پیدا کردن. بعد از نخستین نشست، نشست‌های دیگری هم بود؛ چند دختر جوان و یک پسر نوجوان سرشاخه‌ها را به من معرفی کردند. آدم‌هایی که 2 هزار، 3 هزار و حتی 15 هزار دلار درآمد ماهانه داشتند و اگر شاخه‌هایت به آنها وصل می‌شد، خوشبخت می‌شدی. چشم‌انداز فریبنده‌ای نشانم دادند. بعد که در را باز کردم، 30 نفر آن بیرون منتظرم بودند. برایم جا باز کردند تا بنشینم و بعد نگاه‌های مشتاق‌شان را به من دوختند. نگاه‌شان کردم. پیر و جوان. زن و مرد. جوان‌ترین‌شان 17 ساله بود، مسن‌ترین‌شان 60 ساله.
کد خبر: ۲۹۷۴۰۶

از رویاهایشان گفتند؛ از این‌که سال‌ها کار کرده‌اند به خاطر 400 هزار تومان در ماه. از این‌که بارها بیکار شده‌اند. از این‌که چند بار رفته‌اند دنبال وام‌های خوداشتغالی و نگرفته‌اند. از این‌که دانشگاه رفته‌اند، اما کاری را که دوست دارند پیدا نکرده‌اند. مادری برایم از آرزوهای بچه‌هایش گفت و این‌که نمی‌توانسته آنها را محقق کند. دختری گفت 2 میلیون تومان را با قرض و زحمت فراهم کرده تا در حسرت شلواری که می‌خواهد نباشد. پسرهای جوانی بودند که می‌خواستند پولدار شوند و بعد بروند دنبال آرزوهایشان. به سر و وضع و ظاهرشان نگاه کردم؛ پالتوهای ارزان‌قیمت، کفش‌های کتانی از قیافه افتاده، پیراهن‌های رنگ‌پریده. برایم از برنامه‌هایشان گفتند، از حسرت‌ها و دغدغه‌ها و نداشته‌هایشان. قرار بود 2 سال کار کنند بعد بازنشسته شوند. معامله گرانی نبود. به من وعده دوستی‌های پایدار و حمایت‌های ماندگار دادند. اشتیاق در نگاه‌شان بود، اما نوک شاخه‌هایشان خشکیده بود؛ ریشه داده در خاکی تیره و بی‌بر.

از من خواستند هر سوالی دارم، بپرسم. چیزی به ذهنم نرسید. رویای آنها رویای من نبود و اشتیاقی به راهشان نداشتم. بیرون که آمدم و باد که سیلی محکمش را به صورتم نواخت، سوال‌هایم یادم آمد. چه کسی مسوول چشم‌های نگران آنهاست؟ چه کسی حواسش به خواسته‌های کوچکی است که آنها دارند؟ کدام نیاز آنها را به این تلاش سخت کشانده که چنین بی‌پناه به هم اعتماد می‌کنند و قول یاری می‌دهند؟ آنها در میان خبرهای صفحه حوادث، در میان داستان‌های کلاهبرداری و آمارهای مبارزه با شرکت‌های هرمی گم شده‌اند. فکر می‌کنم با آن برق که در نگاه‌شان بود، چه شعله‌ها که می‌شد افروخت و چراغ آن همه امید اگر خاموش شود، چه خاکسترها که برنخواهد خاست.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها