کلاهبرداری به شیوه‌ای کاملا نوظهور

اینجانب دبیر بازنشسته آموزش و پرورش، ماجرایی را که هفته قبل برایم رخ داد، عنوان می‌کنم تا درس عبرتی برای دیگران شود.
کد خبر: ۲۹۶۷۸۱

حقیر یک ویلای 1500 مترمربعی در شمال مازندران دارم. برای فروش آن ملک به روزنامه آگهی دادم به قیمت 150 میلیون تومان. چند نفر برای خرید آن با من تماس تلفنی گرفتند. یکی از آنها خود را دکتر عباسی معرفی کرد و آدرس دقیق ملک را برای دیدن و خرید از من خواست و پس از 2 روز به من زنگ زد و اظهار داشت ویلا را دیدم و پسند کردم. لطفا آدرس منزلتان را بدهید که حضورا برای خرید آن با شما گفتگو کنم. من آدرس منزلم را به او دادم. پس از چند ساعت با آژانس به منزلم آمد. با لباس بسیار شیک و مرتب ، کراوات‌زده‌ خود را معرفی کرد. او گفت که 18 سال است در آمریکا هستم و برای مدت کوتاهی به تهران آمده‌ام و در منزل دوستم در ولنجک به شماره تلفن ... سکونت دارم. چند روز دیگر عازم آمریکا هستم. با ماشین بنز دوستم که از شمال برمی‌گشتم، تصادف کردم و در تعمیرگاه است. امروز باید آن را تحویل بگیرم. تصمیم دارم در این ملک درمانگاهی بسازم و چند نفر پزشک به کار بگیرم و سالی یکی دو مرتبه به ایران بیایم و از نزدیک شاهد امور خیریه این درمانگاه باشم. بنابراین از نظر خرید و قیمت برایم هیچ مشکلی نیست و برای انجام معامله قطعی فقط وکالت بلاعزل به من بدهید، عازم شمال می‌شویم. شماره حساب بانک خود را به من بدهید که من در اینجا وجه به حسابتان واریز کنم، چون حمل پول به شمال مشکل است.

من که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم، شماره حسابم را به او دادم. بعد گفت کیف پولم را از منزل دوستم که محتوی 500 دلار و مقداری پول ایرانی است، فراموش کرده‌ام با خود بیارم. لطفا قدری پول به من بدهید که بروم ماشین بنز دوستم را از تعمیرگاه بگیرم و روز بعد برای رفتن به شمال و انجام معامله آماده باشیم. من هم مبلغ 3 میلیون ریال به او دادم و بعد یک آژانس تلفنی خواست، خداحافظی کرد و رفت و تاکنون خبری از او نشده است و هرچند با شماره تلفنی که به ما داده بود، تماس گرفتم امکان تماس نشد.

در خاتمه خواهشمندم موضوع را برای اطلاع دیگران در تپش چاپ کنید که مثل من مالباخته، فریب این‌گونه افراد را نخورند.

تهران - منصور گلستانی

اتفاقی دور از انتظار

ضمن سلام و خسته نباشید، یکراست می‌روم سر اصل ماجرا و آن این که؛ این درست که موتورها خیلی ویراژ میدهند، ورود ممنوع می‌روند و گاهی برای خودروهای دیگر مزاحمت ایجاد می‌کنند و آخر سر هم طلبکار هستند و از این حرف‌ها... اما موردی که برایتان تعریف می‌کنم، درست عکس همه اینهاست. پشت چراغ قرمز تقاطع خیابان کردستان و خیابان آل‌احمد من و یک موتوری شاخ‌به‌شاخ شدیم. البته چون ترافیک سنگین بود، شدت حادثه زیاد نبود. موتور واژگون شد و موتورسوار هم زمین خورد. من پیاده شدم و در چشم به هم زدنی، راهبندان شد و ماشین‌های پشت سری شروع کردند به بوق زدن. انگار نه انگار که تصادفی شده و کسی زمین خورده است. همه می‌خواستند زودتر از مهلکه خارج شوند. البته چند عابر خودشان را سریع به مهلکه رساندند، اما از پلیس راهنمایی و رانندگی خبری نبود. من که پیاده شدم، فوری رفتم سراغ موتورسوار. یک جوان25 24 ساله بود؛ تنومند و ورزشکار، زیر بغلش را گرفتم که از جا بلند شود. دستی به زانوی پای چپش گرفت که از آن ناحیه احساس درد می‌کرد. اما بلند شد. در ذهنم بود که الان داد و بیداد راه می‌اندازد: آقا چه خبرته! مگه سر می‌بری؟ فکر می‌کنی چون پشت ماشین نشستی، باید فقیر بیچاره‌ها را بکشی؟

اینها فکرهای من بود و حتی آماده بودم که با من دست به یقه شود. می‌توانست در 2 سوت، مرا نقش زمین کند. اما نه حرفی زد و نه دست به یقه شدیم.

من گفتم؛ ببخشید یکهو پیش آمد. امیدوارم مشکلی پیش نیامده باشد. در جواب گفت: اشکالی ندارد، پیش می‌آید.

من گفتم: به هر حال ببخشید.

او گفت: شما ببخشید. یکهو ترمزش در رفت، نگرفت. مقصر شما نیستید.

جا خوردم از این همه صداقت و فروتنی. مانده بودم چه کار کنم. بهش گفتم: کاری از دست من ساخته است؟ نکند پایتان آسیب دیده باشد؟

من که اینها را می‌گفتم، او مشغول بلند کردن موتورو روشن کردن آن بود. در همین لحظات بود که گفت: آقا مقصر من بودم، زودتر سوار شوید و بروید. راه بند آمده است واقعا د‌رود به شرف چنین جوانانی و د‌رود به همه کسانی که وقتی اشتباهی مرتکب می‌شوند و یا قصوری از آنها سر می‌زند، فورا قبول مسوولیت می‌کنند؛ نه این که با شلوغ‌بازی، منکر همه چیز شوند.

صادق - ش - تهران

من و موتوری و آقادزده

در خیابان ملاصدرا برای چند لحظه پارک دوبله کردم که بپرم سوپری، 2 نخ سیگار بگیرم و سریع پریدم تو مغازه، چند نفر جلوی پیشخوان بودند. از مغازه‌دار خواهش کردم زودتر مرا راه بیندازد که پلیس جریمه‌ام نکند. نگاهی به من کرد که یعنی صبر کن و بالاخره تا آمد به من سیگار بدهد، چند دقیقه‌ای طول کشید. سیگار را گرفتم و پریدم بیرون، اما از ماشینم که یک پراید درب و داغان بود، خبری نبود.

از دور دیدمش که دارد می‌رود. یک موتوری منتظر مسافر بود. پریدم ترکش و گفتم داداش گاز بده، ماشینم را بردند. موتوری انگار قهرمان موتورسواری بود، مثل قرقی لایی کشید و بعد رفت پیاده‌رو و از ماشینم جلو افتاد. جلوتر از ما، نرسیده به دوراهی که به میدان آرژانتین می‌رسید، مامور راهنمایی ایستاده بود. خودش را به او رساند و گفت آن پرایده که دارد می‌آید مال ماست، دزد زده. پراید متوجه شد. وسط خیابان ترمز کرد و خودش در رفت. تا ما آمدیم دنبالش کنیم، در یکی از خیابان‌های فرعی که می‌رسید به ولیعصر، خودش را گم و گور کرد. بگذریم. 5 هزار تومان انعام دادم به موتوری. موتوری گفت: زیاده. گفتم بابا بی‌خیال، اگر تو نبودی، معلوم نبود اصلا دوباره صاحب ماشینم بشم. دم آقای موتوری گرم. راستش از آن موقع سیگار را ترک کرده‌ام. واقعا سیگار همه جورش زیان‌آور است، چه کشیدنش چه خریدنش!

فرهاد غلامعلی‌زاد - تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها