کاش همه چیز تنها یک کابوس دردناک باشد.« »اوتی سانچز» 33 ساله، شاید یکی از بیرحمترین مادرانی باشد که تا به حال در تگزاس محاکمه شده است. این زن جوان متهم است که کودک 4 ماههاش را با قساوت و سنگدلی هر چه تمامتر از میان برده و سپس جسدش را نیز مثله کرده است. مرگ دردناک «اسکات وسلی» پسر کوچک این خانواده آنقدر برای آقای سانچز دردناک بود که او را دچار ناراحتیهای روحی شدید کرده است.
از نظر آقای سانچز، عملی که همسرش انجام داد، کاری است غیرقابل بخشش که هرگز نمیتواند از آن چشمپوشی کند و دلیل آن که حاضر نیست از شکایتش صرفنظر کند و حکم اعدام همسرش را قابل اجرا میداند، همین است. اوتی سانچز، با قتل فرزندش، مرگ خودش را نیز رقم زد: «نمیدانم چه شد. همه چیز خوب بود. میدانم که چند روز قبل از این سانحه با شوهرم مجادله لفظی شدیدی داشتیم. او به من گفت که لیاقت داشتن فرزند را ندارم و نمیداند چرا خدا این هدیه را به من داده است. او میگفت که هزاران زن در آرزوی داشتن فرزند هستند و من که لیاقت داشتن آن را ندارم، با رسیدگی نکردن به پسرم،درحال از بین بردن او هستم. این حرفها را در حالی میشنیدم که فکر نمیکردم لایق آن باشم. از نظر خودم، به بهترین شکل از فرزندم اسکات نگهداری میکردم و او هیچ کمبودی نداشت، اما شوهرم هرگز از من و کارهایم راضی نبود. او حتی مرا تهدید میکرد که اگر بچهداریام را بهبود نبخشم، از من جدا میشود و فرزندمان را هم با خودش میبرد. من نمیدانستم منظور او از این که میگوید خوب از اسکات نگهداری نمیکنم چیست، فقط میدانستم همانقدر که شوهرم به فرزندمان علاقه دارد، من هم به او علاقه دارم و همه سعیام را میکنم که او را به بهترین شکل نگهداری کنم. دیگر نمیدانستم شوهرم از من چه میخواهد.» ماجرای جنایت خانم سانچز توسط خواهر او به اطلاع پلیس رسید. او در تماس با ماموران، در حالی که بشدت گریه میکرد اعلام کرد در منزل خواهرش است و او در حالی که دستهایش به خون آلوده است، مدعی است که فرزندش را به قتل رسانده است. چند دقیقه بعد، پلیس در محل حاضر شد همه آنچه که به آنها گزارش شده بود صحت داشت.
«اوتی سانچز» 33 ساله شاید یکی از بیرحمترین مادرانی باشد که تا به حال در تگزاس محاکمه شده است این زن جوان متهم است که کودک 4 ماههاش را با قساوت و سنگدلی هر چه تمامتر از میان برده و سپس جسدش را نیز مثله کرده است مرگ دردناک «اسکات وسلی» پسر کوچک این خانواده آنقدر برای پدر اسکاتدردناک بود که او را دچار ناراحتیهای روحی شدید کرده است
خانم سانچز در حالی که با چاقو به چند نقطه بدن خودش نیز آسیب رسانده بود، روی یک مبل نشسته بود و مدام فریاد میکشید که فرزندش را کشته است. چندین متر دورتر، جسد بیجان اسکات، تاثر همگان را برمیانگیخت. خانم سانچر همان جا به اتهام قتل عمد فرزندش دستگیر و روانه بازداشتگاه شد. ماجرای کشته شدن این کودک چند ماهه، بشدت در منطقه تاثیر گذاشت و عکسالعملهای زیادی برانگیخت. به گفته همسایههای این زوج، همه میدانستند که این زن از نظر عقلی و روانی سالم نیست و ممکن است آسیبی به فرزندش برساند، اما هیچکس آنقدر به این موضوع اهمیتی نمیداد که بخواهد برای اسکات قدمی بردارد. آقای سانچز که بشدت از سانحهای که رخ داده بود شوکه شده و در حالتی غیرعادی به سر میبرد، پس از حضور در پاسگاه پلیس تنها از ماموران میخواست که اجازه دهند همسرش را ببیند. او میگفت میخواهد انتقام خون فرزندش را از این زن بیرحم بگیرد. آنچه در این پرونده جنجالی البته تاثربرانگیز مهم بود، این بود که ثابت شود خانم سانچز از لحاظ روانی و روحی سالم نبوده است. با وجود برخی ادعاها مبنی بر آن که او از چند ماه قبل دچار مشکلات روحی و افسردگی بوده، او باید آزمایش میشد تا ثابت شود هنگام وقوع این فاجعه از صحت عقلی و روانی برخوردار بوده است یا خیر: «من به یاد نمیآورم چه اتفاقی افتاد. اصلا نمیدانم آن روز چه وقت از خواب بیدار شدم. انگار همه چیز از ذهنم پاک شده است. هر چه توضیح میدهم که من دچار فراموشی شدهام و چیزی را به یاد نمیآورم، انگار کسی باور نمیکند. شوهرم ماههاست که حاضر نیست به ملاقات من در زندان بیاید. میدانم که حق دارد و از من متنفر است، اما باور نمیکند که من خودم نمیدانم چه شده که آن عمل فجیح را انجام دادم. تنها میدانم صداهایی در مغزم به من میگفت که فرزندم باید از بین برود. باور کنید که من متعادل نبودم و نمیدانم چطور این اتفاقات افتاد،» پس از تکمیل پرونده جنایت خانم سانچز، تحقیقات روی سلامت او آغاز شد. گروهی از پزشکان و روانشناسان مطالعه شرایط روحی این زن را آغاز کردند. تحقیقات درباره گذشته این زن نشان میداد که او به طور متوالی چند ماه از قرصهای ضدافسردگی استفاده کرده و سپس به خاطر عوارضی که روی او داشته، مصرف آنها را متوقف کرده است. از سوی دیگر، خانواده او شهادت دادند که این زن جوان بارها به آنها گفته است که صداهایی در مغزش میشنود که به او دستوراتی میدهند که برایش زجرآور است. امکان ابتلای این زن به بیماری اسکیزوفرنی روزبهروز قوت میگرفت و آنچه اهمیت داشت این بود که ثابت شود هنگام وقوع قتل، دقیقا در ذهن این زن چه گذشته است: «من زندگیام را دوست داشتم. پسرم را هم از هر چیز دیگری در دنیا بیشتر دوست داشتم اما خودم میدانستم که شرایط عادی ندارم. روزی که با شوهرم بحث کردیم، انگار شوکه شده بودم. میدانستم تمام سعیام را کردهام که به بهترین شکل با اسکات رفتار کنم و خوب از او نگهداری کنم، اما وقتی میدیدم با وجود تمام تلاشهایی که میکنم شوهرم معتقد است مادر بدی هستم، ناراحت میشدم. به خیال خودم همه سعی و تلاشهایم برای این بود که فرزندم سالم و سر حال باشد، اما انگار هر چه یبشتر سعی میکردم، بدتر نتیجه میگرفتم.
میدانستم این که خواهر کوچکترم هر روز به بهانه این که میخواهد من و اسکات را ببیند به ما سر میزند، دلیل دیگری دارد. آن روز در آن دعوای شدید، شوهرم به من گفت که از خواهرم خواسته تا هر روز که او سر کار است به ما سربزند و از حال اسکات مطمئن شود. به من مشکوک بود و این مرا دچار عذاب و ناراحتیهای روحی میکرد، اما هرگز نمیخواستم دست به چنین کاری بزنم. از زمانی که روانپزشکان اعلام کردهاند که به بیماریهای روانی مبتلا هستم، و از قرصهای مختلف استفاده میکنم، حالتی همچون خواب و بیداری دارم. صدای گریههای اسکات را در گوشم میشنوم و امیدوارم که روزی از این کابوس بیدار شوم.»
منبع: کورت نیوز|
مترجم: المیرا صدیقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم