چهره‌ها و حادثه‌ها

فرزندم را گم کردم

زهرا ادیبی سعدی‌نژاد، اگر چه بازیگر و دبیر ریاضی نیز هست، اما ما او را بیشتر به عنوان مجری برنامه‌های کودک و خانواده می‌شناسیم. ادیبی در 26 آذرماه 1338 در ری متولد شد و از 33 سال پیش در صدا و سیما مشغول به کار شد. اجرای قوی او در برنامه‌های کودک و نوجوان، چهره او را در ذهن نسل جوان ماندگار کرد. او اکنون مجری برنامه سیمای خانواده است که از شبکه یک پخش می‌شود.
کد خبر: ۲۹۶۷۶۱

هر وقت که صحبت از حادثه می‌شود، ادیبی یاد پدر مرحومش می‌افتد که به طرز عجیبی از دنیا رفت. پدرش سال‌ها دیالیز می‌شد و یک شب که برای دیالیز رفته بود، درگذشت. ادیبی می‌گوید: «آن شب برای پدرم شام درست کرده بودم. غذا را به پسرم دادم تا برای او ببرد. اما پدرم بعد از این‌که ذره‌ای از غذا چشیده بود، گفته بود می‌خواهم آخرین شام را در خانه بخورم. او همیشه از این جور حرف‌ها می‌زد.»

پدر به خانه می‌آید و بعد از غذا چای می‌خواهد. اما دخترش به یادش می‌آورد که چای برای دیالیزی ‌ضرر دارد. با اصرار کمی چای می‌خورد و می‌خواهد سیگار بکشد که دخترش اجازه نمی‌دهد. پدر به دخترش می‌گوید می‌خواهم آخرین سیگار زندگی ام را بکشم، اما دختر زیر بار نمی‌رود: «به هر نحوی بود نگذاشتم پدرم سیگار بکشد.

ناگهان 3 تا یا علی گفت و از حال رفت. او را سوار ماشین کردیم. توی ماشین من سرش را بغل کرده بودم که ناگهان آه کشید و از دنیا رفت. در بیمارستان پزشکان سعی کردند او را احیا کنند. من همیشه در این شرایط دعای سریع العجابه می‌خواندم و پدر برمیگشت. 9 بار این دعا را خواندم اما بار آخر پدرم دیگر برنگشت و پزشکان معالجش گریه کردند. گفتند دیگر تمام شده است.»

یک حادثه تلخ دیگر هم هست که از ذهن او نمی‌رود. 19 سال پیش همزمان با زلزله رودبار، او همراه گروهی از همکارانش در صدا و سیما به رودبار رفت تا برای کودکان زلزله‌زده اسباب‌بازی ببرد. می‌گوید: «وقتی به آنجا رسیدم، یک دختربچه 3 ساله با موهای طلایی و چشم‌های سبز آمد و محکم پای مرا چسبید.

سعی کردم به او عروسک بدهم، اما عروسک را دور انداخت و دوباره محکم مرا بغل کرد. به او غذا دادم و بغلش کردم. پرس و جو کردم و متوجه شدم او تمام اعضای خانواده‌اش را از دست داده است.»

ادیبی از مسوولان می‌خواهد دخترک را با او به تهران بفرستند، اما قبول نمی‌کنند و می‌گویند تا یک هفته دیگر امکانش وجود ندارد. بعد از یک هفته، او دوباره به رودبار برمیگردد و همه‌جا را می‌گردد، اما اثری از دخترک پیدا نمی‌کند. او هنوز هم فکر میکند فرزند خودش را گم کرده است.

خوش‌ترین اتفاق زندگی این مجری، استخدامش در صدا و سیما و انتخابش به عنوان مجری برنامه کودک است. او وقتی آزمون می‌داده به خدا گفته: «خدایا! هرکس در این جمع بچه‌ها را بیشتر از همه دوست دارد انتخاب شود» و بعد از این‌که به این سمت انتخابش میکنند، بسیار خوشحال می‌شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها