آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
غول گفت بله و مدتی به او وقت داد تا آرزویش را بگوید. مو هویجی به پول و طلا فکر کرد و ثروت خواست، ولی وقتی یادش افتاد که برادرش 2 برابر ثروت نصیبش میشود، پشیمان شد. به غذاهای خوشمزه فکر کرد، به شیرینی و شکلاتهای زیاد، ولی دوباره پشیمان شد. این بار یک خانه بزرگ آرزو کرد و خودش را در آن خانه خوشبخت دید، ولی یادش افتاد که برادرش 2 برابر آن خانه را میگیرد و باز پشیمان شد. نشست و فکر کرد. حسادت نمیگذاشت به چیزهای خوب فکر کند. این بار رفت سراغ چیزهای بد. اول آرزو کرد که یک دست و یک پایش را ازش بگیرد که برادرش 2 دست و 2 پایش را از دست بدهد، ولی دید که هیچ کاری بدون دست و پا نمیتواند انجام دهد. آرزو کرد نصف خانهاش خراب شود که برادرش تمام خانهاش خراب شود ولی دوباره پشیمان شد، چون دیگر جایی برای زندگی کردن نداشت. بالاخره فکری به خاطرش رسید. از غول خواست یک چشمش را کور کند تا برادرش 2 چشمش کور شود. غول از خواسته او تعجب کرد و پرسید: «مطمئنی؟ دیگر نمیتوانی آرزویت را عوض کنی.» مو هویجی گفت: «بله. حداقل دلم خنک میشود.» غول سرش را با تاسف تکان داد و آرزویش را برآورده کرد، ولی چشم خودش کور شد و برادرش سالم ماند، چون همان روز برادرش خانهاش را عوض کرده بود و کس دیگری در خانه او بود.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....