در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من زمانی، اسطورهای بیهمتا بودم. اسطورهای که در وصف نمیگنجید. آنچه در آن زمان همگان میدانستند! ولی اکنون هیچ چیز نیستم. خاطرهای محو و گنگ در ذهن سالمندان چه چیز میتواند باشد؟ هنوز هم وقتی آنقدر خودم را فراموش میکنم که گم میشوم، زمزمهای میشنوم که میگوید: «اگر نوشته میشدی اینچنین نبودی. تو یک اسطوره نانوشتهای، و نانوشتهها هرگز نمیمانند.»
آهای! آیا قلمی هست که از فراموش شدگان نانوشته بنویسد؟
مسافر دنیای خواب
سرگردانی
هیچ به یاد داری رد پای خیس اشکهایم را که بعد از تو میان لحظههای دلتنگی آواره ماندند؟ یادت میآید کنار چشمه عشق، شانه به شانه هم آرزوها را زندگی میکردیم و سیب سرخ روِیاها را گاز میزدیم و غرق در خوشی، دلخوشی را نوازش میکردیم؟ باور کن بعد از تو همه جا بوی غربت میدهد و چشمانم میان کوچههای حسرت سرگردان شدهاند.
شاید من بد بودم، گناه دلم چه بود که در به درش کردی؟
اصغر دردمندی از سلماس
اخطار
آهای بابا و مامانی که عجیب درگیر زندگی شهری و هیاهوهای وابسته به آن شدهاید و تمام بهانهتان فراهم کردن زندگی راحت برای فرزندان است، به این زنگ خطر من توجه کنید. فرزندانتان را با تنهایی و مشکلاتشان رها نکنید.
پی پول به آب و آتیش میزنید، دریغ از اینکه دنیایتان را همین ثانیهها با خود دارند دفن میکنند. تمام هدفتان پول شده و پول. باغبون، حواست به گلهات، به همه امیدت هست؟ یا باغت رو رها کردی و تو این بازار روزگار، فرزندانت رو به حال خودشون گذاشتی؟ این یک اخطاره! تو بعضی از خانوادهها، صداقت در حال موته، حرمتها میشکنه، پیچوندن یک رسم شده، یک روز مدیر خونه به خودش مییاد و میبینه از گلهای باطراوتش چیزی جز شاخههای خشکیده نمونده. بعد حسرت آدمهای اطرافش رو میخوره که درآمد کمتری دارند اما بیشتر در خانوادهاند، شام را سر یک سفره دور هم میخورند، با دردهای همدیگه آشنا هستند و تکیهگاه محکمی برای همدیگر شدهاند. سادگیست اگر پول را دوای همه دردها بدانیم.
سید میلاد اشرفی از ساری
بابا میلادجان مگه نشنیدی تا پول داری رفیقتم قربون بند کیفتم، پوله دیگه، چه میشه کرد. بعضی میگن چرک کف دست برخی میگن پول آبرو میاره، پول شخصیت میاره و ... ولی راستش تو راست میگی، پول تربیت و مهربونی واقعی نمیاره. قربونت برم بابا که اینهمه فهمیدهای.
در پستخانه
تو پستخونه نشسته بودم و دنبال یه شعر ناب میگشتم و سیل نامههای بروبچ هم یکی بعد از دیگری میریخت رو سرم. یکیشون بوی تکرار میداد، اون یکی حرفی برای گفتن نداشت و اون یکی هم وایوای، تو روز روشن سرقت کرده بود، اونم از نوع ادبی. همین طور که تو حس و حال نامهها بودم یه دفعه یه چیز نورانی از اون بالا درست افتاد رو سرمم و جاش یه اینقدری قلمبه شد! نگاه کردم و دیدم بله، کلید طلایی معروفت بود که انداختی تو پستخونه: 1-تلاش 2-تمرین 3-خلاقیت.
خب مزیت تو پستخونه بودن علاوه بر قلمبه شدن سر مبارکم و پریدن سوژهای که اونهمه دنبالش گشتم، این بود که تلاش و تمرین و خلاقیت و یه کم صبر یعنی بهتر شدن. پس برای بهترین بودن تلاش کنید.
نشمیل نوازی از بوکان
آی قربون دهن گرمت نه نه. کلیدارو یکییکی ور دار بذار رو جا کلیدی، نه بذار تو جیبت، صبر کن تا غورههات حلوا بشه آی شیرینه آی شیرینه.
نقاشی
نمیتوانست آسمانی داشته باشد در حجم کوچک خانهشان که مانند قفسی بود از جنس تنهایی. نمیتوانست بالهایی داشته باشد برای پر زدن و رفتن. آسمانی کشیدم روی پنجره اتاق، بالهایی ساختم از کاغذ خیال... اما افسوس، باد آمد و شیشه پنجره را شکست، آسمان کوچک مرا از من ربود، باران آمد و بالهای کاغذیام را خیس کرد و روزهای متوالیست که در این تنهایی غوطهور شدهام. انگار همه مداد رنگیهای آبی دنیا تمام شدهاند. نمیدانم، شاید من نقاشی کردن یادم رفته است.
رضوانه سوری 19 ساله از کرج
ازدواج
1- پدر دختر: «خونه داری؟ ماشین داری؟ سرمایهای چیزی داری؟»
خواستگار: «من آبرو و اعتبار دارم. تحصیلات عالی و حسن اخلاق دارم. شغل آبرومندانه و امید دارم، آیا این کافی نیست؟( »با صدای آلن دلون بخونید)!
2-مژده مژده... آیا هنوز مجردید و از بیکاری مفرط رنج میبرید؟ آیا هنوز صاحب مسکن و وسیله نقلیه نشدهاید؟ آیا خواهان ادامه تحصیلات در بهترین کالج دنیا با بیشترین بورسیه هستید؟ ...دیگر نگران نباشید. ما مشکل شما را حل میکنیم. با عضویت در کارگاه ما بزودی به همه آنچه ندارید خواهید رسید: کارگاه «توهم و تخیل» بیعاران و بیکاران!
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
آی گفتی. آی گفتی. آی خیال چیز خوبیه. شاعرا با خیال شاعر میشن، هنرمندا با خیال هنرمندن، خیالپردازی شاعرانه معرکهس اما با خیال زندگی نکن. تو هم ؟ نچچچچ.
از ماست که بر ماست
انگار همین پریروز بود که خونهتکونی و خرید میکردیم و واسه اومدن عید آماده میشدیم. انگار همین دیروز بود که واسه تابستون و تعطیلاتش نقشه میکشیدیم اما تا خواستیم دستوپامون رو جمع کنیم، عید با همه تشریفاتش و تابستون با خاطراتش تموم شدن! امروز فرداست که پاییز هم با مرگ برگها و زمستون با سوز سرماش به آخر برسن و خیلی از ما آدما هنوز هم سر جای اول ترمز کرده باشیم.
بیخیال همه چیز و همه کس، میان هیاهوی زندگی گم شدهایم و فقط تماشاگر چرخیدن گردونه زمان و بیهوده سپری شدن لحظهها ماندهایم. تو این گیرودار یه روز از صبح تا شب با خودت خلوت کن، برو تو اتاقت به دور از تلفن و تلویزیون و حتی بیخبر از ساعت فکر کن ببین چیکار میکنی، آرزوهات و خواستههات چیه، تا حالا دست چه کسی رو گرفتی، دل کی رو شاد کردی، فکر کن ببین آیا از خودت راضی هستی؟ یه روز میبینی اینقدر سرگرم سردرگمی بودی که زندگیت تموم شده. واسه زیبا زندگی نکردن و لذت نبردن از زندگیت، کوتاهی عمر را بهانه نکن، خیلی وقتها کوتاهی از خود ماست.
جعفر دردمندی از سلماس
انشای خواندنی
یه روز که درس خونده رفته بودم مدرسه، یکی از دوستام انشای خودش رو ننوشته بود و واسه همین ناراحت بود. منم فداکار، یه انشای توپ واسهش نوشتم در عرض چند دقیقه. زنگ انشا رسید و قلب همهمون مث گنجشک تو قفسه سینهمون میزد که معلم اسم همون دوستم رو که واسهش انشا نوشته بودم خوند. اونم با ترس و لرز رفت پای تابلو و شروع کرد به خوندن. وقتی تموم شد قیافه معلممون دیدنی بود. بعد از کلی سوالپیچ کردن و پرسیدن منبع نوشته، نمره 20 بهش داد و بعد هم از خوب یا بد روزگار اسم من خونده شد. منم با کلی فیس و افاده و غرور رفتم انشایی رو که شب قبل کلی روش کار کرده بودم و سی چهل دفعه پاکنویس کرده بودم خوندم. وقت خوندن زیرچشمی معلم رو میپاییدم که انگار تو این دنیا نبود و به تنها چیزی که گوش نمیکرد نوشته من بود. همین که خوندن انشا رو تموم کردم رفتم پیشش که نمره بده با کمال تعجب دیدم 12 گرفتم! روزگاره دیگه.
شکوفه توکلی 16 ساله از ایلام
احساساتی
قلب کوچکم ظرفیت پذیرا بودن این همه احساس را ندارد و تو نمیدانی که من سزاوار این همه لطف نیستم. شاید دیگر کافی است. باید رفت. باید این قصه را به پایان برد. دلتنگی و بیقراری و افسوس و هزار درد. من این همه احساسات را برای چه میخواهم؟!
مهتاب عشق
ای بابا باز که نگرانی. برای چه؟ برای خودت، برای صفحه برو بچ. ایول احساساتی، اون احساس و نگهدار.
دل شکستن
بعضی از آدما فکر میکنند هر وقت با یکی بحثشون شد باید طوری جواب طرف رو بدن که بره و پشت سرشم نگاه نکنه و اصلا هم حواسشون به حرفی که میزنند نیست. فقط میخوان دلشون خنک بشه. نمیدونن شاید با این حرفاشون دل طرف رو بشکنند.
نگینی به حاشیه کویر
زیستن
برای دیدنت لحظهها را میشمارم، به نظرت لحظهای برای شمردن باقی مانده؟ برای تو ساعتها به گوشهای زل میزنم، به نظرت چشمهایم دیگر سوئی برای زل زدن دارد؟ برای دیدنت سالها چشمانتظارم، به نظرت سالی دیگر باری زیستنم وجود دارد؟
چشم انتظار
یادآوری
میخواستم بعضی از قوانین صفحه رو بهتون یادآوری کنم: هر گونه کپیبرداری از آثار دیگران خلاف قوانین صفحه محسوب میشه چه برسه به آثار شاعرای بزرگمون. به ساحل هم میخواستم بگم که در دل نامهربانم رو جا انداختی عزیز، خوب نیست که نوشتههای ما تازهواردا با نوشتههای شاعران و اساتید بزرگ مقایسه بشه یا به خاطر کپی اونا از کسی تعریف الکی بکنن. درست نمیگم؟
غزل شیدایی
پنجره
نه عقل درست، نه جنونی دارم/ نه در هیجانم، نه سکونی دارم/ چو پنجرهای که بر زمین افتاده/ نه دور و بری و نه درونی دارم.
مجید خزائی از نوشهر
نامههای رسیده
نامههای این دوستان هم رسید. منتظر نامههای دیگر شما هستیم:
عاشق دلباخته 17 ساله، شکوفه توکلی 16 ساله از ایلام، نگینی به حاشیه کویر، شکیبا 18-17 ساله، یه آبانی از پاییز، اشک 21، لنگه کفش بیابانی، دختر کاغذی از محلات، نرگس آبیترین واژه، سحر دختر قبیله از قائمشهر، مهتاب عشق 17 ساله از اراک، نشمیل نوازی از بوکان، محمد رضا نیکسیرت از لاهیجان، س-ج از آمل، اشک یخی از شهر فاصله، شب جنگلبان، دیوونه همیشگی، زهرا فرخی 29 ساله از کرمان، زهره محسنی از ورامین، سید میلاد اشرفی از ساری.
* نامههایتان را برای ما به نشانی «تهران- خیابان میرداماد- جنب مسجد الغدیر- روزنامه جامجم- ضمیمه چاردیواری- صفحه بروبچهها» بفرستید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: