در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خبری از آن شیشههای ضخیم و سوراخ سوراخ میان بیماران و کارکنان پذیرش نیست. یکی از کارکنان تعارفم میکند روی مبل مخمل قرمز روبهرویش بنشینم و دلیل مراجعهام را بگویم.
بیمارستانی که روی مبل مخملیاش نشستهام بیشتر شبیه تالاری بزرگ و دنج است که هیچ بیماری ممکن نیست در آن، آبتوی دلش تکان بخورد، حتی اگر بدترین دردهای دنیا را داشته باشد.
بیماریام را از یاد بردهام. حق ویزیت را به حسابداری پرداخت میکنم، باز هم باید روی مبل مخملی دیگر چند دقیقه بنشینم و سرامیکهای سپید و درخشان زیر پایم، بامبوهای سبز در جامهای شیشهای، تابلوهای رنگارنگ روی دیوارها و کارکنان صورتیپوشی را تماشا میکنم که لبخند روی لبهایشان در هیچ شرایطی محو نمیشود.
نوبتم که میشود پزشک با ورودم از جا برمیخیزد و گرچه نخستین دیدار است، طوری احوالپرسی میکند که انگار سالهاست مرا میشناسد. از بیماریام که میگویم با حوصله گوش میکند و بعد دربارهاش توضیح میدهد. نسخه را که مینویسد شیوه استفاده هر کدام از داروها را برایم شرح میدهد و خواهش میکند اگر سوالی داشتم، با او تماس بگیرم.
درهای شیشهای که روبهرویم باز میشوند حس میکنم من، پزشک و همه کارکنان آن بیمارستان با هم دوستانی صمیمی شدهایم. دلم نمیخواهد بیمارستان را ترک کنم، اما سوزی سرد مثل سیلی گونهام را میسوزاند.
صحنه دوم: بیبی جان در اتاق شش تخته بیمارستانی دولتی بستری شده است. اتاق کم نور است و گود رفتگی زیر چشمهایش را پررنگتر نشان میدهد. بیبی هی بیدلیل بغض میکند و میگرید. تاریکی و رنگهای تیره اتاق، مرا یاد تصویری از سردخانه بیمارستانی خارجی در فیلمی ترسناک میاندازد. جایی برای همراه در نظر گرفته نشده است. یاد چادر شب بیبی افتادهام که اگر قرار باشد شب به عنوان همراه بیمار در بیمارستان بمانم،باید آن را روی زمین پهن کنم و زیر تخت دراز بکشم.
همه جا بوی تند ضدعفونیکننده میدهد، اما زیر پایم را که نگاه میکنم مایعی زردرنگ و بدبو روی زمین جاری است. بیبی برایم تعریف میکند که از صبح تا به حال او و 4 بیمار دیگر که همگی مشکل ریوی دارند با بیماری روانی هم اتاق شدهاند و آن زن ترجیح میدهد به جای دستشویی رفتن توی اتاق...
بیبی میگوید: «این طفلکی هم گناهی ندارد عزیز دلم.» زن فحش میدهد و پرستارها تلاش میکنند دستهایش را به تخت ببندند. قلب بیبی درد گرفته است. او میلرزد و لرزش تنش وقتی هواسازهای طبقه بالای بیمارستان با صدایی مهیب کار میافتند و اشیای اتاق را به ارتعاش درمیآورند، بیشتر میشود.
درد کتف و شانههای پرستاری را که فشار بیبی را اندازه میگیرد، از لرزش دستهایش حس میکنم. او هم خسته است و شببیداریهای طولانی رنگ گونهها و لبهایش را برده و آنقدر بیرنگش کرده که اگر سپید نپوشیده بود، حدس میزدم یکی از بستریشدههای بیمارستان باشد.
وقتی از پزشکی که همراه شاگردانش آمده تا بیبیام را به عنوان نمونهای خارقالعاده از ترکیب پوکی استخوان و بیماریهای ریوی و قلبی و... به همراهانش معرفی کند، درباره بیماری بیبی توضیح میخواهم چپچپ نگاهم میکند و با بیحوصلگی چند واژه عجیب و غریب پزشکی تحویلم میدهد تا از پرسیدنم پشیمان شوم. پزشک و شاگردانش اتاق را یکیدو دقیقه بعد ترک میکنند و احتمالا به طبقه همکف بیمارستان میروند تا احوالی از راهروخوابهای اورژانس بپرسند.
خدماتی بیمارستان، از این که میخواهم کف اتاق را تمیز کند پکر شده است و زیر لب غر میزند. بویی ناخوش اتاق را پر کرده است. دو سه تخت آنطرفتر پیرزنی میگرید و بیبی هم به گریه میافتد که: «این طفلکی، هیچکس را ندارد، خودش را کثیف کرده اما هنوز کسی رغبت نکرده تمیزش کند...» من هم دلم میخواهد گریه کنم.
صحنه سوم: در تحریریه به همکارم میگویم: «به نظرت چند تراول چک باعث میشود مراجعه به بیمارستانی خصوصی رویایی شیرین شود و بستری شدن در بیمارستانی دولتی کابوسی تلخ؟» زمزمه میکند: «زیاد! خیلی زیاد»! میپرسم: «چند سال دیگر باید بگذرد تا فاصلهها در درمان فقیر و غنی کم شود و مسوولان بیمارستانهای دولتی از کمبود تجهیزات و نیروی متخصص و نبود مکان مناسب برای استقرار همراهان بیماران گلهنداشته باشند؟» میخندد: «فکر میکنی ممکن باشد؟.»!
مریم یوشیزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: