ماجراهای کارآگاه شهاب / بیلیاردباز این ماجرا؛ (بخش دوم)

آخرین تلفن

در شماره قبل خواندید کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری، مامور شده‌اند درباره قتل پسری 22 ساله به نام حسام که جسدش در خودروی پراید او ته دره‌ای در جاده چالوس کشف شده بود، تحقیق کنند. مقتول که یک بیلیاردباز حرفه‌ای بود، 4 دوست صمیمی داشت و هر کدام از این افراد برای قتل، انگیزه داشتند. حمید به خاطر باخت 2 میلیون تومانی در مسابقه بیلیارد، او را به مرگ تهدید کرده اما از آنجا که روز قتل در بازداشت بود از او رفع ظن شد. پسر دیگری به نام کاوه به خاطر رسیدن به مقام مدیریت باشگاه بیلیارد با حسام رقابت داشت. امیر به حسام بدهکار بود و یحیی نیز به خاطر این که مقتول سر قولش درباره ازدواج با خواهر او نمانده بود از او کینه به دل داشت.
کد خبر: ۲۹۵۲۷۵

ساعت 7 صبح بود که ستوان ظهوری به اداره آگاهی رسید و شنید شهاب از یک ساعت قبل آمده و منتظر او است. سرماخوردگی ستوان شدیدتر شده و اصلا حوصله جواب پس دادن به رئیس‌اش را نداشت اما می‌دانست راه فراری هم برایش وجود ندارد. برای همین راهش را به طرف اتاق سرگرد کج کرد. با احتیاط در زد و داخل رفت. کارآگاه با دیدن او از جا پرید و همان طور که با لحنی تند دستیار خواب آلودش را شماتت می‌کرد، سلاحش را به کمر بست و با گذاشتن دست روی شانه ظهوری، او را همراه خود به بیرون از اتاق راند.2مامور، سوار ماشین شخصی کارآگاه شدند. مقصد کجا بود؟ ظهوری هنوز نمی‌دانست، اما کارآگاه خیلی مطمئن و خاطر جمع بود، انگار بالاخره جواب همه سوال‌هایش را پیدا کرده و قاتل را گیر آورده بود.

شهاب جلوی یک خانه ویلایی در قیطریه توقف کرد و زنگ در را زد و بعد از عذرخواهی مفصل، بدون این که خودش را معرفی کند، از زنی که آیفون را برداشته بود خواست کاوه را صدا کند. ستوان ظهوری تازه متوجه ماجرا شد: رقابت شغلی و حسادت، انگیزه این قتل بود و کاوه برای این که پشت میز مدیریت باشگاه بنشیند، رقیبش را از صحنه به در کرده بود. پسر جوان با دیدن کارآگاه جا خورد اما سعی کرد خودش را نبازد. خیلی آرام و خونسرد سوار ماشین شهاب شد و تا خود اداره یک کلام حرف نزد. بازجویی از کاوه شروع نشده بود که کنجکاوی ظهوری امانش را برید. او کارآگاه را به کناری کشید تا سر دربیاورد چه مدرکی علیه این پسر وجود دارد. سرگرد با شنیدن سوالات دستیارش لبخندی غرورآمیز زد و گفت: «اثر انگشت کاوه روی فرمان ماشین حسام پیدا شده. کار تمام است. بازی را بردیم.»

ستوان همان طور که عطسه می‌کرد، با صدایی خفیف پرسید پس بالاخره می‌تواند مرخصی بگیرد؟ کارآگاه از بالای عینک نگاهی به او انداخت و بدون این که جوابی بدهد، به اتاق بازجویی رفت. کاوه حاضر نبود اتهام قتل را گردن بگیرد و می‌گفت از ماجرای اثر انگشت هم بی‌خبر است، اما انکارهای او فایده‌ای نداشت و شهاب از بازپرس حکم بازداشت او را گرفته بود.

یک سرباز تازه‌وارد داشت کاوه را با خودش به بازداشتگاه می‌برد که ظهوری سراسیمه خودش را به سرگرد رساند. نفس‌نفس می‌زد و کاملا برافروخته بود. انگار که قتلی تازه یا حادثه‌ای مهم رخ داده بود. همین که کارآگاه خواست ماجرا را بپرسد، ظهوری وسط حرفش پرید و گفت: «حمید فرار کرد و 2 ساعت پیش از کشور خارج شد.»

شهاب با شنیدن این جمله چنان نعره‌ای کشید که همه حاضران در راهرو اداره آگاهی به طرف او برگشتند. ستوان می‌دانست رئیس حق دارد عصبانی شود، چون دیروز وقتی حمید را آزاد کردند دستور داده بود او را مثل سایه تعقیب کنند، اما حالا آن پسر فرار کرده بود. البته به نظر ستوان این موضوع اهمیت زیادی هم نداشت. چون قاتل گیر افتاده و همه چیز برملا شده بود. فقط او باید به پدر حسام تلفن می‌زد و خبر می‌داد قاتل پسرش را گرفته‌اند.

2 ساعت طول کشید تا پدر مقتول خودش را به اداره آگاهی رساند. چشمانش سرخ و صورتش پف کرده بود. معلوم بود تمام شب را بیدار و برای عزیز از دست رفته‌اش گریه کرده بود. همین که نام کاوه را شنید، با کف دست به پیشانی‌اش کوبید و آهی از سر حسرت کشید. او قبلا بارها به حسام تذکر داده بود که با این جوانک گرم نگیرد و با او رفاقت نکند. همین که حال پدر حسام کمی بهتر شد، از کارآگاه اجازه گرفت که برود. هنوز از اتاق شهاب خارج نشده بود که دوباره به او رو کرد و پرسید که حالا می‌تواند ماشین پسرش را تحویل بگیرد یا نه. کارآگاه روال اداری را توضیح داد و یک سرباز را موظف کرد به پدر مقتول کمک کند. نیم ساعت بعد، پدر حسام دوباره وارد اتاق کارآگاه شد. سرگرد سرگرم چانه زدن با دستیارش بر سر تعداد روزهای مرخصی بود. مرد سیاه‌پوش اجازه گرفت و گفت فرمان ماشین پسرش را عوض کرده‌اند. کارآگاه با شنیدن این حرف جا خورد، از روی صندلی بلند شد. عینکش را از روی چشم برداشت و از مرد میانسال پرسید: «یعنی چه فرمان را عوض کرده‌اند؟» پدر حسام توضیح داد پسرش عاشق فرمان‌های اسپرت بود و یک هفته قبل، فرمانی کوچک که دورتادورش قرمز و بنفش بود خرید، اما حالا فرمان روی ماشین، معمولی است.

شهاب و ظهوری سراسیمه به پارکینگ رفتند و پراید را وارسی کردند. حق با کاوه بود. کسی می‌خواست برایش پاپوش درست کند. در واقع قاتل حسام را کشته و بعد فرمانی را که اثر انگشت کاوه روی آن بود با فرمان خودروی مقتول عوض کرده بود. کارآگاه خطاب به دستیارش گفت: «قاتل خیلی باهوش است. کارش را تمیز انجام داده. برو کاوه را از بازداشتگاه بیاور.»

متهم با دیدن فرمان بلافاصله آن را از روی خوردگی داخلش شناخت. فرمان متعلق به ماشین یحیی بود. بار دیگر نام متهم و انگیزه قتل تغییر کرد و این فرضیه مطرح شد که یحیی به خاطر نارو زدن حسام به خواهرش او را کشته است. 3 ساعت طول کشید تا دستور جلب یحیی صادر شد. او هم وقتی پشت میز بازجویی نشست، جنایت را انکار کرد. یحیی مصرانه می‌گفت که مدت‌ها بوده کاری به کار حسام نداشته و سعی می‌کرده رفتار ناشایست دوستش را فراموش کند. او برای اثبات بی‌گناهی‌اش یک مدرک موجه هم داشت؛ ماشین او را دزدیده بودند. یحیی ماجرای سرقت خودرواش را مو به مو برای کارآگاه توضیح داد تا شاید بتواند خودش را از زیر بار اتهام قتل نجات بدهد. او گفت که یک روز قبل از کشته شدن حسام، کاوه که ماشین خودش خراب شده بود، برای انجام یک کار فوری پراید او را قرض گرفت و 3 ساعت بعد، آن را جلوی در باشگاه بیلیارد تحویل داد، اما آخر شب که همه می‌خواستند به خانه برگردند، او متوجه شد ماشینش را دزدیده‌اند. برای همین با پلیس 110 تماس گرفت و موضوع را گزارش داد.

جای هیچ شکی باقی نبود که قاتل همان دزد پراید یحیی است. کاوه نمیتوانست ماشین را سرقت کرده باشد، چون بعد از پس دادن پراید، تمام مدت داخل باشگاه بود و هیچ کس ندیده بود او از آنجا بیرون برود. خود یحیی هم به نظر نمی‌رسید ریگی به کفش داشته باشد. تجربه کارآگاه به او می‌گفت یحیی صادقانه رفتار می‌کند و نمی‌تواند کسی را به قتل برساند.

تحقیقات بار دیگر به بن‌بست رسید و گرهی تازه در پرونده افتاد. همه مظنونان یک به یک تبرئه و آزاد شده بودند و فقط این امیر بود که پایش به اداره آگاهی باز نشده بود. او 15 میلیون تومان به حسام بدهی داشت و این اواخر چند باری سر پول با هم بگو مگو کرده بودند. هر چند همان بدهی می‌توانست انگیزه‌ای برای قتل باشد، اما هیچ مدرکی علیه او وجود نداشت و شهاب می‌دانست نمی‌تواند بی‌گدار به آب بزند. اگر کوچک‌ترین اشتباهی مرتکب می‌شد، شاید همه ردپاها و سرنخ‌ها از بین می‌رفت و قاتل می‌توانست برای همیشه خودش را از مهلکه نجات بدهد.

دیر وقت بود و هوا سرد و تاریک. ظهوری گوشه‌ای کز کرده بود و همان طور که با یک دستمال کاغذی ور می‌رفت سعی می‌کرد وقایع پرونده را مرور کند. کارآگاه هم به پنجره چشم دوخته و سکوت کرده بود. همان موقع، یک سرباز وارد اتاق شد. او برگه‌ای در دست داشت که صبح برای کارآگاه فرستاده بودند، اما فراموش کرده بود آن را به دست سرگرد برساند. کارآگاه نامه را با عصبانیت از دست سرباز قاپید و همین که نیم‌نگاهی به آن انداخت، از جا پرید و با فریاد دستیارش را فراخواند و 2 نفری راه افتادند.

توی ماشین، ستوان آن نامه را از کارآگاه گرفت. جواب استعلام از مخابرات بود و در آن نوشته شده بود امیر آخرین فردی بوده که حسام روز حادثه با او تلفنی گفتگو کرده است.

این داستان شماره آینده به پایان می‌رسد .

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها