در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر دان رامسل بدون تامل به طرف شهرک پیتر باردان حرکت کرد. این شهرک در 3 کیلومتری شهر و در کنار رودخانه میسوری واقع شده بود؛ یک شهرک بسیار زیبا که تمام خانههای آن ویلایی و گرانقیمت بودند.
با این که ساعت 10 شب بود، اما به دلیل بارندگی و آبگرفتگی معابر، خیابانها بسیار شلوغ و پرترافیک بودند. بیش از یک ساعت طول کشید تا کمیسر خود را به خیابان 70 شهرک و ویلای شماره 44 برساند؛ محلی که قتل در آن اتفاق اتفاده بود و لوئیس مام فور، 26 ساله، قربانی یک جنایت فجیع شده بود.
وقتی کمیسر به محل جنایت رسید، باران همچنان بشدت میبارید. در مقابل ویلای شماره 44، چند خودروی پلیس و آمبولانس دیده میشدند. 2 مامور پلیس در مقابل ویلا و در حالی که چتر در دست داشتند، ایستاده بودند و رفت و آمد داخل ویلا را کنترل میکردند. آنها با دیدن کمیسر احترام گذاشتند و راه را برای ورود او باز کردند.
ویلای شماره 44 یک ویلای بسیار زیبا و مدرن بود که در زمینی وسیع بنا شده بود. این ویلا تقریبا در انتهای زمینی پر از گل و درخت ساخته شده بود. کمیسر با عجله از حیاط بزرگ عبور کرد و پس از رسیدن به تراس بزرگ ویلا، لحظهای ایستاد و اطراف را به دقت نگاه کرد. دو طرف ویلا، ساختمانهای مجلل دیگری در زمینهای پهن و وسیع ساخته شده بودند. دیوارهای بلند، حیاط ویلا را از آنها جدا کرده بود.
کمیسر به پشت ویلا رفت. باغچهای پشت ویلا بود که تا دیوار حدود 10 متر فاصله داشت. داخل باغچه آب زیادی جمع شده بود و زمین آن پر از گل و لای بود. 3 پنجره از پشت ویلا به باغچه باز میشد که شیشه یکی از پنجرهها شکسته بود. زیر پنجره، خرده شیشههای زیادی دیده میشد؛ ضمن این که هیچ کدام از پنجرهها حصار نداشت.
کمیسر به دقت به جستجو در آن پرداخت. دیوار پشت باغچه ویلا متصل به خیابان سوم بود. به نظر میرسید که قاتل یا قاتلان از دیوار به داخل باغچه آمدهاند، شیشه پنجره را شکستهاند، سپس وارد ویلا شده و اقدام به قتل کردهاند. البته این تنها یک فرضیه بود، چون کمیسر هنوز از جزئیات حادثه هیچ اطلاعی نداشت.
کمیسر پس از یک بررسی و تحقیق اجمالی، برگشت و وارد ویلای مجلل و زیبا شد. سالن بزرگ ویلا نظر هر تازهواردی را به خود جلب میکرد. اجناس بسیار قیمتی همه جای سالن دیده میشدند و چند نفر مامور پلیس در حال جستجو و انگشتنگاری از نقاط مختلف سالن ویلا بودند. در قسمت غربی سالن، یک آشپزخانه بسیار بزرگ جلب نظر میکرد و در ضلع شرقی سالن راه پله چوبی دیده میشد که تا طبقه بالا امتداد داشت.
در داخل سالن اثری از به هم ریختگی و آشفتگی دیده نمیشد. فقط ردپای گلی از در ورودی ساختمان تا وسط سالن و سپس به پنجرههای منتهی به باغچه پشت ساختمان امتداد داشت. کمیسر با ورود به داخل سالن بزرگ ویلا، نگاه جستجوگرش را در اطراف چرخاند. به غیر از جای پای گلی، چیز دیگری نظرش را جلب نکرد. به دقت ردپاها را بررسی کرد. بهنظر میرسید مربوط به یک کفش کتانی با نمره 41 یا 42 باشد.کمیسر آرام به طرف پنجره منتهی به باغچه پشت ساختمان رفت. مقداری شیشه خرده از داخل روی زمین ریخته بود. پرده پنجره بر اثر وزش باد تکان میخورد و قطرات باران نیز به داخل سالن میریخت. ردپای گلی از پایین پنجره تا راهپلهها که به طبقه دوم میرسید، دیده میشد.
کمیسر پس از بررسی دقیق سالن، با راهنمایی یکی از ماموران به طبقه دوم که اتاق خوابها در آن قرار داشت و قتل در یکی از آنها رخ داده بود، رفت. در طبقه دوم، سروان بوگارد، معاون عملیاتی کلانتری، ستوان لپین، افسر تجسس کلانتری و یک مامور دیگر در حال بازرسی و تحقیق بودند.
سروان بوگارد با دیدن کمیسر جلو آمد. احترام گذاشت و گزارش داد: ساعت 8 شب بود که مرد جوانی به نام چارلی با کلانتری تماس گرفت و اطلاع داد خواهر ناتنیاش به نام لوئیس در ویلای پدرش به قتل رسیده است. او که بسیار مضطرب به نظر میرسید، گفت که قاتل را در حال فرار دیده است. قاتل یک مرد قد بلند، قوی هیکل و احتمالا سیاهپوست بوده که از باغچه پشت ویلا وارد ساختمان شده و پس از قتل لوئیس گریخته است.چارلی وحشتزده و سراسیمه درخواست کمک کرد. با اعلام گزارش چارلی، بلافاصله به کلیه گشتیها موضوع را اطلاع دادیم. حدود 10 دقیقه بعد، گشت شماره 6 ما گزارش داد که در صحنه جنایت است. سراکیپ گشت، استوار رالف تایید کرد که لوئیس به طرز وحشتناکی به قتل رسیده و جسدش در اتاق خوابش در طبقه دوم ویلا رها شده است.
سروان ادامه داد: با اعلام خبر تایید جنایت، من هم به همراه ستوان لپین افسر تجسس کلانتری، خودم را به اینجا رساندم. متاسفانه با صحنه دردناک قتل زن جوان، یعنی لوئیس روبهرو شدیم. قاتل بیرحم، زن را غافلگیر کرده و رگ گردن او را با یک شیء برنده، بریده است. جسد در اتاق خواب روی زمین افتاده بود. صحنه وحشتناکی بود. ما بلافاصله تحقیقات را شروع کردیم. به نظر میرسد قاتل از دیوار پشت ساختمان که به خیابان سوم منتهی میشود، وارد باغچه پشت ویلا شده. پس از شکستن شیشه، داخل سالن ویلا شده و سپس به اتاق خواب رفته و پس از قتل، اقدام به سرقت اسناد، مدارک، طلاجات و احتمالا اشیای قیمتی زن، از همان جا گریخته است.
او اضافه کرد: در تحقیقاتی که راجع به مقتول انجام دادیم، فهمیدیم او مالک یک شرکت نسبتا بزرگ بیمه است که البته این شرکت را از پدرش به ارث برده است. این ویلای بزرگ و مجلل هم ارثیه پدرش است. البته لوئیس اینجا تنها زندگی نمیکند. او یک مستخدم و یک باغبان هم دارد که این هفته هر دوی آنها در مرخصی بودهاند. احتمالا قاتل هم از این موضوع اطلاع داشته که در غیاب آنها وارد ویلا شده و زن بیچاره را به قتل رسانده است.
سروان بوگارد گفت: لوئیس تنها دختر اندرسون مامفور است. اندرسون یکی از ثروتمندان شهر است که چندین شرکت داشته. او 2 سال پیش در یک حادثه رانندگی جان سپرد. البته مادر لوئیس سال پیش از اندرسون جدا شده بود و در تمام این مدت لوئیس با پدرش زندگی میکرد. البته اندرسون بعد از جدایی از مادر لوئیس، چند بار دیگر هم ازدواج کرد.
آخرین همسر او هلنا بود که او هم از شوهر اولش پسری به نام چارلی داشت؛ همان کسی که خبر قتل لوئیس را به ما اطلاع داد.
گویا چارلی برای دیدن خواهر ناتنیاش به اینجا آمده بود که متوجه ماجرا شد و ما را در جریان گذاشت. او مدعی است که قاتل را دیده و خودش را سرزنش میکند که اگر فقط چند دقیقه زودتر میرسید، حتما موفق به دستگیری قاتل میشد. متاسفانه به علت وسعت ویلاها و دوری آنها از یکدیگر، هیچکدام از همسایهها متوجه مورد مشکوکی نشدهاند. با این وجود، همکاران ما در حال تحقیق و بررسی هستند.
کمیسر چند سوال از سروان کرد و سپس بالای سر جسد زن جوان که درخون غلتیده بود، رفت. جسد لوئیس در حالی که ملحفهای روی آن کشیده شده بود، روی زمین، کنار تخت افتاده بود. جوی باریکی از خون از سرش سرازیر بود. کمیسر به آرامی ملحفه را کنار زد. صحنه وحشتناکی بود؛ بریدگی عمیقی روی گردن لوئیس دیده میشد. بریدگی به قدری عمیق بود که شکاف آن کاملا مشخص بود و حکایت از آن داشت که قاتل در کمال قساوت و بیرحمی مرتکب قتل شده است.
زن یک بلوز سنگدوزی آبی رنگ، دامن سرمهای و دمپایی سفیدرنگ به پا داشت و لباسهایش هم رنگ خون به خود گرفته بود.
کمیسر پس از بررسی دقیق جسد، به بازرسی داخل اتاق خواب پرداخت.
در کمد دیواری باز بود. تمام وسایل آن بیرون ریخته شده بود. در داخل کمد یک گاوصندوق نسبتا بزرگ وجود داشت که در آن نیز نیمه باز بود. شواهد نشان میداد که اسناد و مدارک و احتمالا اشیای قیمتی داخل گاوصندوق، به سرقت رفته است. رختخواب کاملا مرتب بود. روی میز کنار تخت، تلفن، قوطی قرص آرامبخش، لیوان خالی آب، پاکت سیگار و یک فندک طلایی و چند جلد کتاب دیده میشد. بقیه اتاق نیز کاملا مرتب و منظم بود.
کمیسر پس از بازرسی دقیق صحنه جنایت به سراغ چارلی تنها شاهد ماجرا و کسی که خبر قتل خواهر ناتنیاش را گزارش داده بود، رفت. او با صدای لرزان و در حالی که آشفته و سراسیمه به نظر میرسید، به کمیسر گفت: صبح با خواهرم تماس گرفتم. خیلی افسرده و نگران بود. گویا با نامزدش دانالد درگیر شده بود. آنها مدتی بود که با هم اختلاف داشتند و امروز برای همیشه به هم زدند. از این رو کاملا آشفته بود. گفت میخواهم به خانه بروم و استراحت کنم. چون حال خوشی نداشت، زیاد وقتش را نگرفتم. ساعت 7 عصر بود که تصمیم گرفتم سری به او بزنم و دلداریاش بدهم. وقتی به اینجا رسیدم، حدود ساعت 8 شب بود. باران بشدت میبارید. چون کلید داشتم در نزدم. وقتی وارد ساختمان شدم یک لحظه متوجه مرد قویهیکل و قدبلندی شدم که با عجله از پلهها پایین آمد. یک کیسه در دست داشت. برای یک لحظه سر جای خود میخکوب شدم. قدش بسیار بلند بود؛ شاید. یک متر و 90. خودش را پوشانده بود. چون نور بسیار کم بود، چهره او را ندیدم. سراسیمه به طرف پنجره رفت و لحظهای بعد در تاریکی ناپدید شد. من که هاج و واج مانده بودم، لوئیس را صدا کردم اما پاسخی نداد. خودم را به طبقه بالا رساندم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. خواهر بیچارهام به قتل رسیده بود.
چارلی ادامه داد: هیچکس غیر از دانالد قاتل نیست. او که به طمع پول خواهرم با او دوست شده بود، وقتی جواب رد شنید مرتکب این جنایت فجیع شد. او جوان قدبلند و قویهیکلی است که کاملا با مشخصات قاتل مطابقت دارد. شاید هم کسی را اجیر کرده که این قتل را انجام دهد.
کمیسر یک ساعتی از چارلی بازجویی کرد و سپس از سروان بوگارد خواست بلافاصله نامزد سابق لوئیس را دستگیر کند. یک ساعت بعد، دانالد، جوان قدبلند، در حالی که کاملا وحشتزده بود، در صحنه جنایت حاضر شد. او که باورش نمیشد لوئیس به قتل رسیده باشد، به کمیسر گفت: من و لوئیس یک سال بود که با هم دوست بودیم و تصمیم داشتیم ازدواج کنیم. اما این اواخر بر سر یک سری مسائل پیش پا افتاده با هم اختلاف پیدا کردیم و این اختلاف آنقدر عمیق شد که امروز تصمیم گرفتیم برای همیشه از یکدیگر جدا شویم. این در حالی بود که من هنوز او را دوست داشتم. اما او آنقدر مغرور بود و آنقدر تحت تاثیر دوستانش قرار گرفته بود که با من به هم زد. من او را واقعا دوست داشتم. آنقدر که به خواستهاش احترام گذاشتم. هرگز راضی به اذیت و آزار او نبودم و حالا هم از این حادثه بشدت ناراحت هستم.
کمیسر در مورد شغل او پرسید. دانالد پاسخ داد: در یک شرکت تجاری کار میکنم و حقوق خوبی میگیرم. البته وضعیت مالی لوئیس از من خیلی بهتر بود و شاید هم به همین خاطر همیشه مرا تحقیر میکرد.
کمیسر چند دقیقهای از او بازجویی کرد و سپس رو به سروان بوگارد دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: