یکراست برویم سراغ نامه‌ها

زندگی به شرط انتگرال

فائزه خانم، از این که در نمایشگاه مطبوعات یاد ما بودی، بسیار بسیار ممنونیم. البته درست هم فکر کرده بودی، چون ما همین جوری ولو بودیم در نمایشگاه مطبوعات، ولی خب، نه در آن حدی که تو گفتی! آن کتاب را هم نخوانده‌ام، اما تصمیم گرفتم بخوانمش. ممنون که معرفی کردی دخترم! خانم سورنا، بدان و آگاه باش که مینا خانم از مشهد از شما تشکر کرده است. ما هم از شما تشکر می‌کنیم که حال مینا خانم را خوب کرده‌اید.
کد خبر: ۲۹۵۰۱۱

مهتا مراداف، بانو! از این به بعد به جای این که شعرهای مردم را برداری و تغییر بدهی، خودت بشین و شعر بگو. خدا را شکر قریحه شاعری هم که داری. خوشحالیم که خوشحالی.

این هم از داش رضا فلاحتی که بالاخره نامه داد: «با حزن بخوانین. ناله کن ای دل ای دل. برای خود ستون داشتی. هیبتی داشتی. وای. شتر برات بمیره کافه جان. برو بیا داشتی.‌ ها! صدای نالت بلند شد؟ رفتی و مرا تنها به دست غم رها کردی/ به جان من خطا کردی/ مرا دیگر نخواهی/ از این حال خراب من بگو دگرچه خواهی/ اشکی که ریزد زدیده من/ آهی که خیزد ز سینه من/ رنگ تمنا ندارد/ تو آن کافه کاغذی خندانی/ بی تو دلم شور وامیدی به نسل3 ندارد. باز شاعر در جای دیگری مِگِه: غروبه پاییزه/ کافه غم‌انگیزه/ داره شتر کم‌کم / صفحه رو می‌گیره./ ستون را به رایگان دادی از کف؟ از کرخه تا راین لازم شدی. عیب نِدِره؟ مِدِنی حالت شتر، حالت این مرغ دریایی رو داره که وقتی ماهیگیرا میاین که ماهی‌ها رو بِکشن بالا، از فرصت سوءاستفاده کرده و ماهی می‌خورن. البته جاندارهای دیگه‌ای هم از این حرکت‌ها بلدن که اکثر زیست‌شناسان اِسمشانو مِدِنَن، ولی مو اینجه نُمُگُم. جدیدا نِمدِنُم چرا دستُ دماغُم نِمیه برای نوشتن. همش تقصیر آمار و احتمالا ته که اسمشو گذاشتُم اسمشونبر. البته درس جدیدی هم به اِسمشو نبرها اضافه شده با عنوان معادلات دیفرانسیل. این جور که پیش مِرِه، زندگی مو به شرط انتگرال داره می‌شه. با زیاد شدن اسمشون‌ نبرها، جهت قاطی نشدن باید از اعداد هم استفاده کنُم مثلا اسمشو نبر4. چه می‌شه کرد. از قدیم گفتن«اگه نخوردیم نان گندم واسه این بوده که نانوایی بسته بوده.» یک پیغام هم واسه سردبیرتان دِرُم. ستون غصب شده را برگردانید. دستت درد نکنه. الهی که زود پیرشی. این ضرب‌المثل‌ها درسته دیگه. خدمت شما عرض کنُم که یک رفیقی مُگُفت که همیشه برای پارک کردن ماشینش، به جای جدول، تنظیم می‌کرده با سپر ماشین عقبی. یک بار، هنگام پارک کردن، ماشین می‌اُفته تو جوی. میاد پایین، می‌بینه ماشین عقبی هم تو جوی بوده. هر کی فهمید چه جور شده برای خودش 20 امتیاز در نظر بگیره. این ورودی جدیدا هم ریختن تو دانشگاه، ما با این سنمان حالت عمو پیدا کردیم. البته ناخدا هم هستیم. سلف از این طرف، بادبان‌ها را بکشید، اتوبوس 10 درجه به راست... چی گفتُم. بریم دنبال این مساحت زیر منحنی. جول و پلاس رو بریزیم تو انتگرال سه‌گانه در مختصات کروی.»

صونا خانم، تو باز به ما رسیدی درسخوان شدی؟ خب عوض نشستن و دید زدن ابرهای ببعی شکل، بشین درسات را بخوان تا بعد وقت کافی برای ایمیل زدن برای ما داشته باشی. نه که هزار سال بگذرد و تازه تو با دیدن یک ابر زرافه‌ای یاد شترگاو بیفتی و بعد دوباره یادت بیفتد که بله... یک کافه‌ای هم یک جایی بود که کلی با نامه‌ها و ایمیل‌هایت حال می‌کرد. بگذریم، حالا که پایت به ناسا باز شده، ما را بیشتر تحویل بگیر. اینقدر هم حرص و جوش درس‌هایت را نخور. درست می‌شود.

پری آسمونی! خدا را شکر که حال دوست محترم‌تان خوب است. ما هم همچنان دعا می‌کنیم برایش. در ضمن به پدر خیلی محترم بگو آن سیم کامپیوتر را مرحمت فرمایند. بعدا با هم حساب می‌کنیم.

سارا خانم، اولا که تولدت مبارک. دوما که به روی چشم، اگر توانستم حتما آمار می‌گیرم ببینم در شهر شما خبری هست، نیست... البته خودت هم پیگیر باشی بهتر است.

آخرین بازمانده هم گفته: «این چه کاریه که شتر گاو رو به ستون خانه دوست تبعید کردن؟ چه معنی داره یه صفحه کامل رو توی یه ستون خلاصه کنن (البته من دارم به در می‌گم که دیوار بشنوه‌ها. من خانه دوست می‌خوااااااام) اگه اجازه بدید از همین‌جا با صدایی رسا، اهم اهم، مراتب اعتراض خود را به گوش سردبیر محترم می‌رسانم. چی کار کنیم که ستون برگرده؟ می‌خواید اعتصاب ایمیل و نامه کنیم (البته در این صورت فکر کنم کلا در کافه رو تخته کنند) یا مثلا چی می‌گن، نمی‌دونم جداییه، فراقیه یا شاید هم مرثیه بسراییم برای جوان ناکام، ستون درگذشته، خانه دوس... (گریه) خلاصه این‌که من همه جوره ستون از دست رفته رو حمایت می‌کنم و اینا.» یک چیزهایی در مورد رشته‌های کنکور نوشته که ما کلی خوشمان آمد: «دیدی کافه جان، دیدی 2 سال نشستم پشت در کنکور، هی در زدم، هی در زدم، آخرش هم یه کور و کچلی اومد در رو باز کرد... اولش هوافضای شریف خواست در رو باز کنه، خواجه نصیر و جناب امیرکبیر فرمودند: استاد شما با این ابهت و بزرگی خسته می‌شید این همه راه برید در رو باز کنید. تا ما هستیم شما چرا؟ یهو از یه گوشه معماری دانشگاه هنر با صدایی گوش‌نواز گفت: عزیزانم! من با این روح لطیف و شکننده‌ام هرگز راضی نخواهم شد که شما قدم از قدم بردارید. الساعه خود می‌روم. اصفهان ایستاد سر پا و گفت (با لهجه اصفهانی خوانده شود:) دادا، مگه من می‌ذارم شوما بری دم در. این مهمون جدیده رو می‌بینی، یهو قبض روح می‌شی. نه دادا خودم می... هنوز حرفش تموم نشده بود که شیراز قدمی برداشت و گفت (لهجه شیرازی:) کاکو ای مهمونه همسایه خودمونه شما واسا، من میرم. به در نزدیک شده بود که معماری شهر خودمون از فواصل دور فریاد زد (لهجه جنوبی:) کاکو وایسا، وایسا، ای که مال خومونه، تو کاریت نباشه خوم (خودم) در رو وا مُکنُم و اینچنین شد که من دانشجوی معماری در شهر خودم شدم. حالا هی دانش‌آموزا در کنکور رو بزنن من که می‌دونم آخرش به هیچ جا نمی‌رسیم. می‌شیم یه مشت لیسانسه بیکار که دیگه مدرکمون به اندازه دیپلم هم ارزش نداره و دوباره باید در بزنیم و وارد خونه ارشد اینا بشیم و دوباره مدرکمون ارزش فوق دیپلم هم نداشته باشه و دوباره در بزنیم و....»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها