در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پسرکی 22 ساله سوار پراید، افتاده توی جاده چالوس و تا توانسته گاز داده. آخرش هم سر یک پیچ، درست جایی که گاردریل ندارد به پایین سقوط کرده و تمام. اما سرگرد نظر دیگری دارد و میخواهد هر طور که شده از دل این حادثه یک ماجرای جنایی بیرون بکشد.
ستوان بالاخره دل به دریا میزند و سراغ رئیسش میرود تا او را مجاب کند دست از شکاکی بردارد و قال قضیه را بکند. کارآگاه از همان نگاههای عاقل اندر سفیه به ظهوری میاندازد و با نیشخند میگوید: تا به حال چه کسی بدون کفش و دمپایی از خانه بیرون آمده و زده به جاده که این آقای حسام دومین نفرش باشد؟ ستوان ماند جواب این سوال را چه بدهد. متوفی کفش به پا نداشت و علاوه بر این به عقیده سرگرد چند دلیل دیگر هم نشان میداد حسام را کشتهاند.
یکی از آن دلایل این بود که اگر پراید سقوط کرده باید از جلو به دره میافتاد اما ماشین حسام از بغل پرت شده، یعنی کسی آن را هل داده است. ستوان ته دلش قانع نمیشود اما اطاعت میکند و به جستجو در محدوده حادثه ادامه میدهد. این کار 4 ساعت تمام طول میکشد.
ستوان وقتی به تهران میرسد که حسابی سرما خورده است اما هنوز رئیس اجازه نمیدهد او به خانه برود. ظاهرا از آن روزهایی است که باید قید خواب و استراحت را بزند و شب، بیداری بکشد. ظهوری کم کم داشت از شغلی که انتخاب کرده بود ، پشیمان میشد و افسوس میخورد چرا از همان اول دست خودش را در فروشگاه لوازم صوتی داییاش بند نکرده قبل از اینکه این افکار در ذهن ستوان جان بگیرد کارآگاه گزارش بازجویی از خانواده حسام را تمام میکند و به دستیارش دستور میدهد به سمت اکباتان حرکت کند.
آنها باید به باشگاه بیلیاردی میرفتند که حسام مدیر آنجا بود.وارد باشگاه که شدند دود سیگار توی صورتشان زد انگار هوا اکسیژن نداشت.
چند جوان بیخیال دنیا خودشان را با چند توپ و یک میله چوبی سرگرم کرده بودند. همین که شهاب خودش را معرفی کرد، همه جا خوردند و وقتی بیشتر شوکه شدند که شنیدند حسام به قتل رسیده است.
کار چهکسی میتواند باشد؟این را یکی از پسران باشگاه پرسید. کارآگاه از بالای عینک نگاهی به او انداخت، همان سوال را تکرار کرد و ادامه داد:شنیده ام حسام با یکی از بچههای باشگاه اختلاف داشته و اخیرا دعوایشان شده بود. ظهوری میدانست سرگرد یک دستی زده اما همان پسر اول که اسمش کاوه بود بلافاصله جواب داد: حمید. کار خودش است.
جلوی همه ما تهدید کرد که بالاخره حسام را میکشد. او میخواست ازدواج کند و مشکل مالی داشت. برای همین با حسام قمار کرد، اما باخت.
2میلیون تومانی را هم که داشت از دست داد. بعد با حسام گلاویز شد و تهدیدش کرد.چند روزی هم میشود که این طرفها آفتابی نشده ظهوری با شنیدن این جملات خیالش راحت شد که معما زود حل شده و این بار خبری از دردسر و معما نیست. 3ساعت بعد حمید بازداشت شد اما قتل را انکار کرد. او یک مدرک محکم برای اثبات بیگناهیاش داشت.
روز قتل او را در یک پارک در کرج، موقع کشیدن شیشه بازداشت کرده بودند.کارآگاه که اولین تیرش به سنگ خورده بود حمید را آزاد کرد اما دستور داد او را شبانه روز زیر نظر داشته باشند و مثل سایه تعقیبش کنند.
ستوان در دفتر منتظر شهاب نشسته بود. هنوز شوفاژها را راه نینداخته بودند و او پشت سر هم عطسه میکرد و آب بینیاش را میگرفت. امیدوار بود پزشکی قانونی به این ماجرا خاتمه بدهد و اعلام کند مرگ حسام یک حادثه بوده اما با ورود سرگرد به دفتر، آخرین روزنه امید هم به رویش بسته شد. از نوع قدم برداشتن کارآگاه معلوم بود فرضیهاش به اثبات رسیده. او گزارش اولیه پزشکی قانونی را جلوی دستیارش پرت کرد و با لحنی که غرور از آن میبارید گفت: با دقت بخوان. در گزارش قید شده بود حسام را با جسمی نرم و قابل انعطاف خفه کردهاند.
ظهوری با دیدن این نامه وارفت و هاجوواج به رئیس نگاه کرد. کارآگاه همان طور که به پشتی صندلی اش تکیه داده بود نطقش را شروع کرد: این آقای حسام دشمن کم نداشته.
هرکسی دوروبرش بوده یک جورهایی میخواسته سر به تن او نباشد. قضیه حمید به کنار،همان پسرک بلبل زبانی که در باشگاه دیدیم بدجوری با مقتول کری داشت و میخواست او را از گردونه بیرون کند تا خودش مدیر باشگاه شود. چند باری هم کارشان به درگیری لفظی کشیده بود. یکی دیگر هم هست به اسم امیر که به حسام بدهکار بوده، اما جالبتر از همه ماجرای یحیی است او هم از بچههای باشگاه بیلیارد است و قرار بود حسام با خواهر او ازدواج کند. اما زیر حرفش زد و سر این موضوع جنجال به پا شد. ستوان ظهوری از اطلاعاتی که رئیسش به دست آورده بود جا خورد. هنوز15ساعت بیشتر از کشف جسد نگذشته که کارآگاه زیر و روی زندگی مقتول را درآورده بود. ظهوری برای این که کم نیاورد و عرض اندامی کند گفت: خب از قرار معلوم همه با هم دست به یکی کردهاند تا سرحسام را زیر آب کنند. باید همهشان رابگیریم چند روز که آب خنک خوردند، مقر میآیند. ستوان باز هم خرابکاری کرده بود. این را از حالت چشمان رئیس فهمید و ترجیح داد سکوت کند. پرونده بدجوری گره خورده بود و درآمدن از این چاه کار هرکسی نبود.
کارآگاه یک بار دیگر اطلاعاتی را که در دفترچهاش نوشته بود، مرور کرد. قتل کار یک آشنا بود. چون حسام به خانه او رفته بود. اما پدر مقتول از رفت و آمدهای پسرش خبر نداشت. شاید پرینت مکالمات تلفنی حسام میتوانست راهگشا باشد، اما دو سه روزی طول میکشید به استعلام جواب داده شود. فعلا نزدیکترین راه برای حل معما انگشت نگاری از پراید حسام بود.
علیرضا رحیمینژاد
این داستان ادامه دارد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: