نوزادی در دادگاه

سال 78 بود و من مسوول شعبه دادگاه عمومی ‌ترمینال جنوب بودم. یک روز پرونده‌ای به من ارجاع شد که در ظاهر ، پرونده ساده‌ای بود؛ یک دعوای خانوادگی. زن و شوهری به دادگاه آمده بودند. آنها نوزاد 10 روزه‌ای داشتند، اما وجود این کودک نتوانسته بود اختلافات بین آنها را حل کند و آنها را به زندگی بازگرداند.
کد خبر: ۲۹۳۶۷۷

زن جوان مرتب بر سر شوهرش فریاد می‌زد و می‌گفت که دیگر نمی‌تواند این شرایط را تحمل کند و می‌خواهد او را ترک کند. مرد هم می‌گفت از دست بدرفتاری‌های همسرش خسته شده است. پرونده آنها به دلیل ضرب و جرح زن توسط شوهرش به شعبه من ارجاع شده بود.خیلی سعی کردم زن را آرام کنم و آشتی‌شان بدهم، اما نشد. آنها کودکشان را در یک نی‌نی لای‌لای ‌کنار صندلی خود قرار داده بودند. بعد از چند ساعت بحث، بالاخره آنها را قانع کردم به خانه بروند. از آن دو خواستم با هم صحبت کنند و به توافق برسند.

آن روز، چند پرونده دیگر را هم رسیدگی کردم و بعد کار تمام شد. داشتم وسایلم را جمع می‌کردم و آماده می‌شدم به خانه بروم که یکدفعه صدای گریه نوزادی را از اتاقم شنیدم. خوب که اطرافم را نگاه کردم متوجه شدم نوزادی که همراه آن زن و شوهر بود، پشت صندلی قرار گرفته و تا آن زمان خواب بوده است.بلافاصله از شعبه خارج شدم و سربازی را که در مجتمع بود، صدا کردم. از او خواستم کودک را از شعبه خارج کند و به دنبال سرباز کلانتری برود.

او بچه را از دفتر من بیرون برد و با نگهبان دم در تماس گرفت تا سرباز کلانتری را خبر کند، اما آن سرباز رفته بود و هیچ پرونده‌ای هم در شعبه نبود که من بتوانم از طریق آن آدرس پدر و مادر کودک را پیدا کنم.نوزاد گریه می‌کرد. نمی‌دانستم باید چه کنم. من بچه‌داری بلد نبودم. نمی‌دانستم وقتی نوزادی گریه می‌کند باید چهکار کرد. از طرفی نمی‌توانستم او را در مجتمع رها کنم و بروم. سرباز مجتمع کودک را در آغوش گرفت. متوجه شدیم در نی‌نی لای‌لای او شیشه شیرش هم هست. چند تکه وسیله دیگر هم که مورد نیاز کودک بود، وجود داشت. به هر حال، با رئیس مجتمع هماهنگ کردیم و از مامور کلانتری خواستیم تا برگردد و آدرسی از والدین کودک به ما بدهد. زمانی که به آن آدرس رفتیم، متوجه شدیم نشانی اشتباه است.

همه چیز نشان می‌داد دعوای آن زن و شوهر دروغ بوده و آنها برای این‌که بچه را از خود دور کنند، دست به چنین کاری زده‌اند.

با هماهنگی‌های انجام گرفته، نوزاد را به شیرخوارگاه بردیم و تحویل مددکاران دادیم. آنها به نوزاد شیر دادند و لباسش را هم عوضکردند. نوزاد آرام گرفت و خوابید. صورت معصوم و دستان کوچکش خیلی دلم را سوزاند. اصلا نمی‌توانستم تصور کنم پدر و مادری فرزندشان را رها کنند.

این پرونده ذهنم را مشغول کرده بود. تحقیقات خود را ادامه دادم تا این‌که متوجه شدم آن زن و شوهر به دلیل فقر شدید نتوانستند از فرزندشان مراقبت کنند. شیرخوارگاه هم کودک را از آنها قبول نکرده بود، به همین دلیل نقشه کشیدند تا از این طریق کودکشان را رها کنند.

حسین شهرابی فراهانی- قاضی دادگستری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها