خانه بر و بچه‌ها

خیال سبز

کد خبر: ۲۹۳۲۸۳

رفتن من

می‌دانم خسته‌تر از چشمان من هستی. از تمام بغض‌هایم بی‌آینه‌تری. باورم نمی‌شد تقویمم ماه و سالش را گم کند. به‌جز تولد تو فرصتی برای با هم بودن نمانده. باورم نمی‌شد روی زمینی‌ترین احساسم خط بخورم. روی تنهاترین لحظه‌های پُر از اشک بشکنم. من در پناه یک پندار سرشار از شکوه شب شده‌ام. خسته از وسعت تکرار تمنای شبنم‌ها، خسته از فرصت خورشید شدن؛ کنار کودکی خواب‌های مهتاب، کوله‌بارم را روی زخم شانه نرگسها محکم می‌کنم. کوله‌بارم به اندازه همه اشک‌هایم سنگین است، پُر از تنهایی‌ست.

یادم باشد به پنجره سفارش کنم خاطره‌هایم را آزرده خاطر نکند. یادم باشد هر شب به ستاره‌ها بگویم پیشانی‌ات را ببوسند. تا بهانه بی‌آسمان شدن نداشته باشی.

راستی یادم رفت... نفسهای باران را روی پنجره اتاقت می‌چسبانم تا نگاه ترک‌خورده ابرها پشت تنهایی‌ات پرپر شود.

مطمئن باش شقایقها را درک کرده‌ام. کنار لالایی ماهیها نام و نشان شاپرکها را نوشته‌‌ام. غربت دستهایت را برداشته‌ام تا حسرت بی‌همزبانی روی لبهایت نچرخد. دلتنگی‌ات را در بازار دلداده‌ها فروختم. من جای تو برای تمام رفتنی‌ها گریه کرده‌ام. به جای تو بغض کرده‌ام. غریبی اشکهایم را به بزرگی غربت خنده‌هایت ببخش. باور کن قاصدکهایت را گم نکرده‌ام. مجاور سکون ارغوانی پولکهای باد، عاشقانه‌هایت را فراموش نکرده‌ام. باور کن با تمام نبودنهایت می‌سرایمت، با تمام بودنهای خیالی‌ات. فقط قول بده تنهایی‌ات را بزرگ نکنی. قول بده چشمانت به پیچ و خم جاده عادت نکند. قول بده فاصله‌ها را به حراج بگذاری و به اندازه اندوه دستان خالی من زندگی کنی.

نرگس، عاشقترین ستاره

نرگس خانم، متنی که نوشته‌اید خیلی زیباست اما به نظر می‌رسد جملات پیشین با جملات قبل از خود هماهنگی لازم را ندارند. انگارهر جمله برای خودش سازی می‌زند و اگر بتوانید این مشکل را حل کنید راه پیشرفت خود را هموار کرده‌اید.

ناراحتی

من کار می‌کنم. زیاد هم کار می‌کنم. نه شب خواب دارم نه روز. خیلی خسته‌ام. نمی‌دانم چندمین شبی است که یا نمی‌خوابم یا اگر هم که بخوابم زود از خواب می‌پرم. دست خودم نیست. چرا یه آدم باید اینقدر کار کنه؟ بعد بقیه فکر کنن که وظیفشه. اگه یه روز بخواد استراحت کنه. با ناراحتی دیگران مواجه بشه بعد هم نتونه حرف دلش رو بگه. خیلی ناراحتم از دست خودم و دیگران.

نگینی بر حاشیه کویر

بابا نگین خانم با ناراحتی که نمی‌توان کاری از پیش برد. انرژی مثبت داشته باش تا بتوانی در برابر مشکلات ایستادگی کنی و بعد همبه جای ناراحتی به فکر راه حل رفع مشکل باش.

نقشی از کودکی

چرا ما آدما تا بچه‌ایم به دور از دغدغه، آرزوی بزرگ شدن می‌کنیم ولی وای از روزی که بزرگ بشیم و دور شیم از گذشته‌ها. اون وقته که در حسرت یک روز حتی نیم‌روز از کودکیمون آسمون رو به زمین می‌یاریم. من الان این طوری‌ام. در حسرت یک روز کودکی. الانم رفتم توی کمدم رو نگاهی انداختم. مداد رنگی‌هام رو پیدا کردم. می‌خوام یه نقاشی بکشم. اوووووم... شاید تصویر یه خورشید رو بکشم که پشت ابرا نباشه، آسمونی که دودی آلوده نباشه، کلاغی که توی قفس نباشه، رودخونه‌ای که فقط ماهی داشته باشه.

یمنا 18 ساله از مشهد

هیچ چیز تکراری نیست

صبح ساعت 10: تازه از خواب بیدار شدم. با خودم می‌گم امروزم مثل روزای دیگه‌س، مثل همیشه ماشینها در حال رفت و آمدند، خورشید در حال تابیدنه، پرنده‌ها در حال آواز خوندن و مثل همیشه آدما در حال تلاش و تکاپو و برو و بیا. چقدر زندگی تکراریه. همه چیز یکنواخت شده و...

شب وقت خوابیدن با خودم گفتم: چقدر پرتم! حواسم نیست که اگه هر روز ماشینها در حال رفت و آمدند همیشه مسیر و مقصدشون یکی نیست. خورشید اگه هر روز می‌تابه به همه آدما یه جور نمی‌تابه یا حداقل آدما درک یکسانی از تابش خورشید ندارن... آدما اگه هر روز در تلاش و بدو بدو هستن، هدف دارن، انگیزه دارن، یکی پول جمع می‌کنه، یکی می‌خواد زندگی بسازه و یکی هم می‌خواد با زندگی بجنگه، یکی هم می‌خواد وقت تلف کنه. پس زندگی اونقدرها هم که به نظر می‌یاد تکراری نیست. این چشمای منه که عادت به یکنواخت دیدن کردند.

پایه یک بروبچ 20 ساله از اصفهان

روابط دوستانه

می‌خواستم در جواب احسان بگم که انسان وقتی می‌تونه تو روابط دوستانه‌ش موفق بشه که سعی کنه با همه دوستاش یکرنگ باشه. نکته دیگه اینکه همیشه نباید از دوستامون توقع بهترین برخوردها رو داشته باشیم چون مسلماً خودمون هم همیشه خوش‌برخورد نبودیم و نیستیم. یادمون باشه که هر کدوم از آدما دارای یه جور شخصیتن که هرگز با دیگری قابل مقایسه نیستن. پس خیلی طبیعیه که یه سری افراد بنا بر طرز فکر و شخصیتشون خواهان دوستی با تو باشن و یه سری دیگه بنا به طبعشون زیاد از آدم خوششون نیاد.

اسرین فیضی 17 ساله از سنندج

آرزو

نگاه پاک شقایق، سکوت زیبای اقاقی، آرامش این شب روِیایی، زیبایی مهتاب، همه را فدای ثانیه‌ها کردم تا شاید باز هم دیوار ساکت کوچه برگشتنت را فریاد کند اما دریغ و افسوس.

جوجه تیغی

جوجه تیغی عزیز، اگر یکی از پیشینیان اینجا بود فکر کنم می‌گفت آرزو بر جوانان عیب نیست! نه؟

از دریچه‌ای دیگر

همیشه واسم سوال بود که چرا اون لذت فراوانی را که بقیه آدمها از داشتن داشته‌های من حرف می‌زدندخودم درک نمی‌کنم، البته نه اینکه اصلا برام لذتبخش نبود، نه! فقط بودنشون خیلی تو زندگیم پر رنگ و خاص نبود. اما خیلی‌ها با حسرت به اونها نگاه می‌کردند و با واژه‌هایی مثل «خوش به حالت» منو ترسوندند که یعنی من از داشته‌هایی که در اختیار دارم غافلم؟ با تحقیقی گسترده در خودم پی به راز مهمی بردم که پاسخ همه این سوالات بود. من همیشه تمام نیرویم را خرج روزهای نزدیک و دور آینده‌ام‌ و جبران روزهایی می‌کردم که با شکست گذشت. هرگز از پا ننشستم و تا به هدفم نمی‌رسیدم آروم نمی‌گرفتم.چقدر خوبه که من این قضیه مهم را امروز که هنوز فردا نشده فهمیدم. حالا واقعاً آن بهشتی که من در فرداها پی آن می‌گشتم در امروز و حالای من خانه دارد. حالا قدر تک تک داشته‌هایم را می‌دانم. حالا نگاه من به زندگی از دریچه دیگری‌ست.

سید میلاد اشرفی از ساری

با شما موافقم،‌از دی که گذشت هیچ از او یاد نکن/ فردا که نیامده‌است فریاد مکن/ تا جایی که: حالی خوش با ش و عمر بر باد مکن

ثانیه‌های خاکستری

شعرهایم را باد برد و چه تلخ در میان صفحات تقویم ورق خوردم. دیگر کسی مرا صدا نمی‌زند. صورتم را می‌پوشانم تا آیینه پوست بیندازد و گناهانم را خط می‌زنم تا که یاسهای پژمرده کمر راست کنند ولی افسوس عصایم را گم کرده‌ام. خلوت باران را از یاد برده‌ام. ثانیه‌های خاکستری در پی نقوش اندام مرگ پی‌درپی سر راهم قد می‌کشند. در خود فرو می‌ریزم دیگر جای من نیست! ماهیها هوا می‌خواهند و مترسک اندکی باد برای زنده ماندن و چند روبان سیاه برای آذین عکس ترک خورده من.

کوروش نوروزی از کنگاور

پشت البرز

1-انگار که پشت البرز پنهانیم ما/ هم عطر گل و کلوچه و نانیم ما/ تو از همه دل می‌خری ولی با دل ما.../ اشکال ندارد، بچه‌ی شهرستانیم ما!

2-من چشم می‌گذارم... یک... دو... تا صد...

تو همین جایی، دورتر نمی‌شوی، دور خاطراتم پیله بسته‌ای...

چشم باز می‌کنم. دیدمت! از من فرار نکن، تو دور سرم می‌چرخی، ستاره‌ی همدردی من!

دوباره چشم می‌بندم. تو دستت را بر قلبم می‌گذاری... کسی از درون مشت می‌زند و می‌گوید: سُک‌سُک!

بهناز 17 ساله

خستگی

خسته شدم. دیگه نمی‌دونم چیکار کنم. مگه یه آدم چقدر صبر و ظرفیت داره؟ خیلی عوض شده. نمی‌تونم بشناسمش. مثل قدیما نیست. دیگه آبمون تو یه جو نمی‌ره. یه جور دیگه فکر می‌کنه، یه چیزای دیگه می‌خواد. به حرفم گوش نمی‌ده. اختیارمو ازم گرفته؛ از روی احساس و بدون منطق تصمیم می‌گیره. چند سال پیش که به حرفاش عمل کردم افتادم ته چاه. حتی خودمو گم کردم. یه آدم عصبی، افسرده و مأیوس شده بودم. دیگه محاله اشتباهمو تکرار کنم. محاله تو دام بیفتم. دیگه به حرف دلم گوش نمی‌دهم. از دست این دلم خسته شدم.

جعفر دردمندی از سلماس

به‌به جعفر آقای دردمندی، چه زیبا! متأسفانه من از متن قبلی شما درباره دندانپزشکی خبر ندارم و نمی‌دانم که پاسخگوی قبلی درباره آن چه گفته. اگر خواستی در نامه بعدی توضیح بده شاید بتوانم کاری انجام بدهم.

غریب غربت

می‌خواهم آرزوهایم را بردارم و بروم از اینجا، اینجا شهر بیابان است. اینجا خاطره خشک بیابان به امتداد راه بی‌پایان تهی از ابر آسمان می‌رسد. نرگسها جشن تولد هستی خود را در قانون سرد بی‌تفاوتی دوستیها می‌گیرند و مرگ رسیدن به روِیاهای دور است. راه هیچ رهگذر به دور مانده از قافله عشق به اینجا نخواهد رسید و زمان در تنگنای روزمرّگی بادها کمر خم کرده است. اینجا نسیم، توفان دلتنگی است و هوای غربت تمام حجم سینه را پر کرده.

دختر کاغذی از محلات

بابا ای‌ول، می‌بینم روشنفکر و سیاه‌بین شده‌ای. نکنه اینم یه جور مده؟ها؟!!

کور

می‌دانی دوست عزیز، سه حالت بیشتر وجود ندارد: یا تاریخ انقضای عینک آفتابی من گذشته، یا واقعاً همه جا سیاه شده، یا من کور شده‌ام. این طور نیست؟

اگر تقصیر عینکم باشد اشکالی ندارد. هم چشمانم سالم هستند و هم اینکه هنوز نور وجود دارد. حالا که فهمیده‌ام عوضش می‌کنم. اگر هم همه جا سیاه شده باشد باز هم مهم نیست. چشم خودم که هنوز می‌بیند! با یکی دو تا چراغ قوه مشکل حل می‌شود. در صورتی هم که کور شده باشم، معلوم می‌شود که مساله فقط نابینایی چشم من است. دنیا که سیاه نشده! پس چرا خیلیها به محض اینکه همه جا را سیاه می‌بینند، هم چشمانشان و هم دنیای بیرون را برای خودشان منهدم شده فرض می‌کنند؟ کم نیستند افرادی که تاریخ مصرف عینک آفتابی‌شان می‌گذرد و با فکر کور بودن چشمانشان و سیاهی دنیا عمر می‌گذرانند. وقتی هم که عینکشان را برمی‌داری هنوز سیاه می‌بینند.

دوستان، شما هم مثل من فکر نمی‌کنید که مشکل در یکی از همین سه مورد است؟ باور کنید حالت دیگری وجود ندارد.

مسافر دنیای خواب

چرا دنیا توی ذهن من این جوری خلاصه می‌شه؟ چرا به ظاهر خوشحالم اما از درون که به خودم فکر می‌کنم دنیای افسردگی و هر چی بیماریه حس می‌کنم؟ شایدم هیچی بر وفق مرادم نیست که این همه بی‌حس و حالم.

پاکی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها