بی‌گناه - این ماجرا؛ (قسمت سوم و پایانی)

کلید یدک

در قسمت‌های قبل خواندید یک حسابدار به نام جلالی که متوجه اختلاس مدیرعامل یک شرکت به نام توران و برادرزاده‌اش شده است تصمیم می‌گیرد علیه آن دو که جاوید نام دارند گزارش بدهد او آن روز بعد از بازگشت به خانه با جسد همسرش روبه‌رو می‌شود و سرگرد شهاب او را به جرم قتل بازداشت می‌کند. اما رد یک کتانی مقابل خانه مقتول و یک پژو 206 آلبالویی که روز حادثه جلوی خانه او پارک شده بود، به سرنخی‌هایی برای اثبات بی‌گناهی جلالی تبدیل می‌شود.
کد خبر: ۲۹۲۱۳۵

سرگرد شهاب پشت میزش نشسته و از پنجره به حیاط نگاه می‌کرد. از آن روزهایی بود که از دنده‌چپ بیدار شده بود. دیشب دیروقت به خانه رسیده بود و با پسرش مهبد حسابی داد و قال راه انداخته بود. پسرک هنوز 18 سالش تمام نشده، زبان درازی می‌کرد و جواب همه را می‌داد. اصلا معلوم نبود این روزها سرش گرم چه بود که تا دیروقت خانه نمی‌رفت. کارآگاه غرق در این افکار بود که ستوان ظهوری در زد و وارد شد. کارآگاه از بالای عینک نگاهی به او انداخت و با لحنی سرد گفت: «مگر اجازه دادم که داخل آمدی؟ برو بیرون، دوباره در بزن. اگر گفتم بفرمایید، آن وقت جلوی چشمم ظاهر شو.»

ستوان انگار که برجش ناگهان فروریخته و سقوط کرده باشد، زیر لب و نامفهوم عذرخواهی کرد و از اتاق بیرون رفت، اما صدای در زدنش شنیده نشد. کارآگاه این را به حساب لجبازی دستیارش گذاشت و پیش خودش فکر کرد باید درس ادبی به او بدهد. اما هنوز نوع تنبیه را مشخص نکرده بود که صدای داد و فریاد به گوش رسید. پدر و مادر سحر تازه از دوبی برگشته و جلوی در اتاق کارآگاه با اشتهاردی رودررو شده بودند. اشتهاردی برای قبول وکالت دوست قدیمی‌اش به آنجا آمده و جر و بحث بین دو طرف بالا گرفته بود. کارآگاه با عصبانیت در اتاقش را باز کرد و به سرباز دستور داد آنها را آرام کند، او با دیدن اشتهاردی جا خورد. آن دو از سال‌ها قبل همدیگر را می‌شناختند و پرونده‌های مختلف، رفاقتی را بینشان به وجود آورده بود. اشتهاردی با اشاره سرگرد شهاب وارد دفتر او شد. مرد، یک بغل سند و مدرک در دست داشت که همه‌اش درباره شرکت توران بود. آنها را روی میز کارآگاه گذاشت و با دقت و حوصله توضیح داد که جلالی ماجرای اختلاس مدیرعامل و برادرزاده‌اش را فهمیده و ممکن است ماجرای قتل سحر یک پاپوش باشد. همان طور که وکیل صحبت می‌کرد، ظهوری وارد شد. او گزارش پزشکی قانونی را آورده بود و می‌خواست آن را با صدای بلند بخواند، اما با نیمنگاهی به ابروی کارآگاه فهمید بهتر است فعلا سکوت کند. اشتهاردی نیم ساعت تمام آسمان و ریسمان بافت و دست آخر کارآگاه او را وادار کرد به خطابه‌اش پایان بدهد: «این حرف‌ها برای دادگاه و دادسراست. فعلا که وکالتنامه‌ای نداری. برو کارهایت را از جای دیگری دنبال کن. خودم حواسم به همه چیز است.»

با رفتن اشتهاردی، ستوان نظریه پزشکی قانونی را که هیچ نکته تازه‌ای نداشت خواند و با لحنی غرورآمیز گفت: «کار خود جلالی است. بالاخره اعتراف می‌کند.» کارآگاه نگاهش را به بیرون پنجره دوخت و جواب داد: «قاتل کتانی پوشیده بود. رد پایش را که نشانت دادم. اما جلالی اصلا کتانی ندارد. هیچ بعید نیست کار جاوید باشد. اما نمی‌دانم چطور. به گمانم آن دختر منشی چیزهایی می‌داند. باید احضارش کنیم.»

ستوان این را که شنید ناگهان موضوعی یادش آمد و با عجله گفت: «راستی پژو 206 را استعلام کردیم. 3 تا 206 آلبالویی در تهران داریم که شماره‌هایی را که آن بقال داده بود در پلاکشان دارند. یکی از آنها به اسم مردی با فامیلی جاوید است اما اسم کوچکش کیان است. با اسم مدیرعامل توران و برادرزاده‌اش فرق می‌کند.» سرگرد با شنیدن این جملات از جا جهید و با فریاد گفت: «حالا باید این را به من بگویی؟»!

هنوز یک ساعت نگذشته بود که شهاب حکم توقیف پژو 206 و مالکش را گرفت. او با جدیت تمام سعی کرد دستیارش را توجیه کند تا برای یکبار هم شده کارش را درست انجام بدهد. ماشین‌های پلیس یکی بعد از دیگری از در اداره آگاهی بیرون آمدند و آژیرکشان به طرف خیابان پاسداران راه افتادند تا صاحب پژو را بازداشت کنند. ستوان هم راهی شرکت توران شد تا جاوید، برادرزاده‌اش و مژگان را به اداره آگاهی بیاورد؛ اما هر دو گروه بازی را باختند و دیر به محل‌ رسیدند. کارآگاه وقتی به دفترش برگشت، آنقدر عصبانی بود که می‌توانست یک شیر درنده را با دست‌های خودش خفه کند. مرغ از قفس پریده بود. هر سه جاوید فرصت را غنیمت دانسته و از ایران خارج شده بودند. هم پول‌ها را برده بودند، هم اسناد گناهکاری‌شان در قتل را. ظهوری که می‌دانست با تاخیرش در اعلام گزارش کشف ماشین، چه دسته‌گلی به آب داده، با ترس و احتیاط چند تقه به در اتاق رئیسش زد و همین که کارآگاه سرش را بالا گرفت، بریده‌بریده گفت: اصغر آقا بقال را آورده‌اند اگر اجازه بدهید بیاید داخل. اصغر آقا وقتی روبه‌روی شهاب روی صندلی فلزی نشست، احساس کرد خیلی معذب است. در زندگی هیچ وقت پایش به این جور جاها باز نشده بود. نمی‌دانست قرار است چه سوالاتی از او بپرسند. خودش را به خاطر فضولی‌هایش نفرین می‌کرد و منتظر یک تشر جانانه بود؛ اما بخیر گذشت.

سرگرد با لحنی آرام احوالپرسی کرد و عکسی را به او نشان داد. اصغر آقا نشناخت. کارآگاه اصرار کرد و گفت که این جوان صاحب همان پژو 206 آلبالویی است؛ اما جواب بقال همچنان منفی بود. چند لحظه بعد، جلالی را دستبند به دست آوردند. او سعی کرد نگاهش را از اصغر آقا بدزدد. از این که کسی او را در این وضعیت ببیند، شرم داشت. جلالی وقتی عکس را دید، سرش را به علامت نفی تکان داد. او هم کیان جاوید را نمی‌شناخت.

کارآگاه واقعا گیج شده بود. دلش می‌خواست وسط یک بیابان تنها می‌شد و می‌توانست یک شیشه بزرگ را خرد و خاکشیر کند؛ اما فعلا باید بر اعصابش مسلط می‌شد. شروع کرد به پرس‌وجو از جلالی. همان طور که حرف می‌زد، حس کنجکاوی اصغر آقا باز هم تحریک شد و به دهان سرگرد چشم دوخت؛ اما ظهوری با زدن روی شانه‌اش به او فهماند که وقت رفتن است. برای جلالی آب آوردند و به او مهلت دادند تا کمی به خودش مسلط شود. باید به خاطر می‌آورد چه کسانی کلید خانه‌اش را دارند؛ اما واقعا بجز او و سحر، کلید دیگری وجود نداشت. پس قاتل چطور وارد خانه شده بود؟ هیچ‌کس جواب این سوال را نمی‌دانست. همه سردرگم شده بودند. دوباره یکسری مدرک و دلیل علیه جلالی ردیف شد؛ اما مرد هنوز اصرار داشت بی‌گناه است. جلالی یکهو به خاطر آورد اسم نامزد مژگان، فرزاد است و در شهرستان خمام زندگی می‌کند. این را از لابه‌لای حرف‌های منشی شنیده بود؛ اما فرزاد را هرگز ندیده بود.

سرگرد لبخند ظفرمندانه‌ای زد. این سرنخ می‌توانست خیلی از حقایق را فاش کند؛ اما باید تا فردا منتظر می‌ماندند. جلالی از این که باید دوباره به بازداشتگاه برگردد، احساس بدی داشت. شهاب اینبار با او همدردی کرد؛ طوری که به نظر می‌رسید از ته قلبش حرف می‌زند و باور کرده جلالی قربانی یک دسیسه بزرگ شده است. 2 روز طول کشید تا فرزاد را دستگیر کردند. مژگان هم در خانه او بود و هر دو با هم به تهران منتقل شدند. جلالی به محض دیدن فرزاد، او را شناخت؛ همان بچه سوسول مو تن‌تنی بود. یکهو از کوره در رفت و به جوان حمله کرد؛ اما سرباز مانعش شد. اصغر آقا برای دومین بار وارد اتاق کارآگاه شد. این بار احساس بهتری داشت. با دیدن فرزاد تایید کرد این جوان همان راننده 206 آلبالویی است. 3 روز طول کشید تا فرزاد به قتل اقرار کرد. مژگان از او خواسته بود به خانه جلالی برود و اسناد اختلاس جاوید را بدزدد؛ اما آنجا با سحر رودررو شده و او را کشته بود. مژگان هم جرمش را قبول کرد و گفت از ترس این که مبادا جاوید بزرگ اخراجش کند، یک روز مخفیانه کلید خانه حسابرس را از جیبش دزدیده، یک یدک از آن ساخته و بعد از نامزدش خواسته برای سرقت مدارک به تهران بیاید. دیگر حقیقت آشکار شده بود و بی‌گناهی جلالی ثابت و او آزاد شده بود؛ اما کار سرگرد شهاب هنوز تمام نشده بود. باید جاویدها را دستگیر می‌کرد. 2 نفرشان دستور دزدی را صادر کرده و کیان هم ماشینش را برای انجام جرم به فرزاد داده بود. برای دستگیری آنها باید با پلیس بین‌الملل مکاتبه می‌شد که سرگرد ترجیح داد این کار را به دستیارش واگذار کند؛ چون حسابی سرش شلوغ بود و پرونده تازه‌ای را به او سپرده بودند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها