در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«برک رفتارهای خاص خودش را داشت. اطرافیانم در برخوردهای اولی که با او داشتند، به شکل عجیبی به او نگاه میکردند و وقتی از آنها میپرسیدم که همسرم را چطور میبینید، نمیدانستند چه جوابی باید به من بدهند. وقتی در شرکت محل کارم با هم آشنا شدیم، میدانستم او اخلاق و رفتارهای عجیبی دارد که کنار آمدن با آنها کار آسانی نیست، با این حال میخواستم با او ازدواج کنم. وقتی پیشنهاد داد که با هم زندگی کنیم، بلافاصله قبول کردم. علت آن هم برای خودم کاملا روشن بود. من زن 31 سالهای بودم که یکبار ازدواج کرده و در زندگی مشترکم شکست بدی خورده بودم. هرچه بود، باید روی پای خودم میایستادم و با سختی در شرکتی کار میکردم که بیشتر کارکنان آن را مردها تشکیل میدادند و بسیار خشک و بیروح بود. من مدیر داخلی یک شرکت نفتی شده بودم که رفت و آمد در آن بسیار بود و من به عنوان کسی که همه قرارهای ملاقات را تنظیم میکرد و همه چیز را در جای خودش قرار میداد، مسوولیت سنگینی به عهده داشتم. هیچ وقت به «برک هال» بر نخورده بودم. گرچه در فهرست کارمندان نام او را میدیدم، اما هرگز خودش را از نزدیک ندیده بودم. اولین بار که برخورد کردیم، شوکه شدم. وقتی کارانه کارمندان را رد میکردم، او را مردی کوتاهقد، با چشمانی روشن تصور میکردم، اما وقتی خودش را معرفی کرد خندهام گرفت. کاملا عکس آن چیزی بود که فکر میکردم. قد بسیار بلندی داشت و چهره خشن و اخمالویی که اصلا به اسمش نمیآمد. خودش را معرفی کرد و از من خواست تا وقتی برای ملاقاتش با رئیس بگذارم.
هفتههای بعد، هرچه بیشتر با او برخورد میکردم، بیشتر به عجیب بودن رفتارش پی میبردم. خیلی خشک و رسمی بود و هرگز لبخندی به لبش نمیآمد. بعدها فهمیدم که او روی اسکلههای نفتی کار میکند. من که برای همه اعضای شرکت یک پرونده داستانی در ذهنم تشکیل داده بودم، او را هم مردی غمگین میدیدم که بیشتر ماههای سال را روی اسکلههای نفتی و نفتکشهاست و زندگی غمانگیزی دارد. تنها چند بار یکدیگر را در شرکت ملاقات کرده بودیم که از من خواست اجازه دهم بیشتر با هم آشنا شویم. خشک شده بودم. چطور میتوانست فکرش را بکند که من برای آشنایی با او جواب مثبت میدهم؟ همه میدانستند که او غیرعادی است، با این حال به خودش این جرات را داده بود که به من بفهماند قصد جدی برای ازدواج دارد. چند باری که با هم معاشرت کردیم، متوجه شدم خلاف آنچه تصور میکردم، آنقدرها هم تنها نیست. تفریحات مورد علاقهاش را انجام میداد و خیلی هم به ورزش علاقهمند بود. کمکم احساس کردم در او اقتداری میبینم که برایم جذاب است و میتواند خصوصیت خوبی برای مرد ایدهآل ازدواجم باشد. میدانست که یکبار ازدواج کردهام و همان دفعات اول دیدارمان، چند سوال درباره آن از من پرسید و گفت که دیگر هیچ وقت دلش نمیخواهد درباره این موضوع با هم حرف بزنیم. وقتی پیشنهاد ازدواج را مطرح کرد به آن جواب مثبت دادم. میخواستم از زندگی سخت و بخصوص مشکلات مالی زیادی که پس از طلاق داشتم خلاص شوم. از سوی دیگر، او را مردی ایدهآل برای زندگی مشترک میدیدم. میخواستم من هم مثل بسیاری از زنهای دنیا زندگی تشکیل بدهم و خانوادهای داشته باشم که به وجودشان ببالم. اما انگار تقدیرمان طور دیگری رقم خورده بود.»
10 سال بعد از ازدواج، کامیلا هال، 40 ساله، به اتهام قتل شوهرش برک هال، دستگیر شد. این زن اعتراف کرد که با 8 ضربه چاقو همسرش را در خواب از پا درآورده است. پرونده خانم هال با وجود اعترافات او بسته شد. بنا به رای دادگاه، این زن به اتهام قتل عمد، 40 سال حبس میشد و جایی برای اعتراض به حکم صادره وجود نداشت. او باید سالهای سال در زندان میماند تا تاوان قتل بیرحمانهاش را بپردازد. «چند ماه بعد از ازدواج، مثل خیلی از زوجهای دیگر متوجه شدیم که اختلافات زیادی داریم. گرچه من میدانستم او فرد خاصی با اخلاقهای بسیار خاص است و خودم را برای آنها آماده کرده بودم، اما نمیدانستم تحمل این خصوصیات سختتر از آن است که فکرش را میکردم. او بشدت خشن بود و از هر موضوع کوچکی ناراحت میشد و مهار کردن آتش خشم او غیرممکن بود. همیشه باید مراقب میبودم که اتفاقی خلاف میل او نیفتد و من به خشم ترسناک او دچار نشوم. فکر میکردم طول زمان و رفتارهای آرام من تاثیر زیادی روی او میگذارد و همه چیز را تغییر میدهد، اما اشتباه کرده بودم. او تغییرپذیر نبود و کمکم مرا به افسردگی سوق داد.»
کامیلا که فکر میکرد میتواند شوهرش را تغییر دهد، وقتی دید کوچکترین قدرتی ندارد، کمکم به ناراحتیهای روحی دچار شد. میدید شوهرش هیچ اشتیاقی به رفت و آمد با افراد ندارد و در مهمانیهایی که به اجبار حاضر میشد، آنقدر بد رفتار میکرد که همه را از خودش میرنجاند. آنچه بیشتر از همه کامیلا را آزار میداد، نحوه برخوردش با والدین کامیلا بود که برایش غیرقابل تحمل بود. برک پس از چند بار ملاقات با این زوج 65 ساله، مدعی شد که از آنها خوشش نمیآید و دیگر حاضر نیست کوچکترین معاشرتی با آنها داشته باشد. دایره رفت و آمد آنها به چند همسایهای خلاصه میشد که کامیلا با زنان آنها در ارتباط بود و به ناچار مجبور بود که زمان تنهاییاش را با آنها پر کند. هر چه سعی میکرد با راهنماییهای اطرافیان به نحوی در روحیه و شخصیت شوهرش تاثیرگذار باشد، بیفایده بود. خشونت، بددهنی، بدبینی و بیش از همه بیاحترامیهایی که شوهرش بیمحابا به آن دست میزد، برای او غیرقابل تحمل بود، اما میدانست چارهای ندارد. راه برگشتی نداشت. اگر از برک هم جدا میشد، شکست بزرگتری خورده بود که حتی خودش هم از فکر کردن به آن متنفر بود. پس باید ادامه میداد و هر طور که بود زندگیاش را میساخت.
«قرصهای ضدافسردگی میخوردم و سعی میکردم سرم را با کارهای دیگر سرگرم کنم تا به زندگی زناشویی شکست خوردهام فکر نکنم. اما احساس بدی که هر روز نسبت به شوهرم پیدا میکردم، خلاصم نمیکرد.
رفت و آمد نداشتن با خانوادهام عذابم میداد و توانایی مقابله با برک را هم نداشتم. به نظرم انسانی بیرحم و بیعطوفت میآمد که هیچ بویی از انسانیت و شفقت نبرده بود.
نقشه قتلش را در چند دقیقه طراحی و اجرا کردم. در شیر شبانهاش قرصهای خوابآور ریخته و در خواب به او چاقو زدم. حالا هم تاوانش را پس خواهم داد.»
مترجم : المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: