خوشحالی‌اش عذابم می‌داد

تام ریوال، بزودی برای آخرین بار در دادگاه حاضر خواهد شد تا رای نهایی را که اعضای هیات منصفه درباره او صادر خواهند کرد، بشنود. او متهم است یک سال پس از جدایی از همسر 30 ساله‌اش با شلیک 2 گلوله به زندگی او پایان داده است.
کد خبر: ۲۹۲۱۲۶

«من و کاتلین وقتی از هم جدا شدیم هیچ احساس بدی نداشتیم. او هیچ وقت از هیچ اتفاقی هر چقدر هم بزرگ، عصبی نمی‌شد و می‌دانست که در هر اتفاقی اولویت با خود اوست. این بود که اجازه نمی‌داد مسائل و اتفاقات از یک حدی بیشتر به او آزار برسانند. نقطه مقابل او، من بودم که برایم جدا شدن از همسرم به منزله بزرگ‌ترین و بدترین اتفاق دنیا بود. با خودم فکر می‌کردم مردی که از همسرش جدا شده، حتما دچار کمبودها و کاستی‌هایی بوده که نتوانسته زندگی مشترکش را پا بر جا نگه دارد و این موضوع ناراحتم می‌کرد و حتی از کاتلین جدا شدم، گرچه از او ناراحت بودم، اما هیچ وقت آرزوی مرگش را نداشتم، اما گذشت زمان این احساس مرا تغییر داد.»

تام ریوال، بزودی برای آخرین بار در دادگاه حاضر خواهد شد تا رای نهایی را که اعضای هیات منصفه درباره او صادر خواهند کرد، بشنود. او متهم است یک سال پس از جدایی از همسر 30 ساله‌اش «کاتلین تیام» با شلیک 2 گلوله به زندگی او پایان داده است. قتل بی‌رحمانه‌ای که به گفته «ریوال» 29 ساله، تنها به خاطر حسادت او صورت گرفت:

«ما در دبیرستان باهم آشنا شدیم. او یکی از شوخ‌ترین و سرزنده‌ترین دخترهای مدرسه بود که همه از او به عنوان «خانم خوشحال» یاد می‌کردند. همیشه خنده بر لب داشت و هر مساله کوچکی به نظرش جالب می‌آمد و تا دقایقی می‌خندید.»

گرچه ما در مدرسه باهم آشنا شدیم، اما رابطه قوی‌ترمان در دانشگاه ایجاد شد. ما هر دو از این که در یک دانشگاه قبول شده بودیم، راضی بودیم. من می‌دانستم که این فرصتی است که می‌توانم کاتلین را بیشتر و بهتر بشناسم و بتوانم درباره آینده‌ام با او تصمیم‌گیری کنم. واقعیت اینجا بود که من از بچگی یاد گرفته بودم به مسائل، عاقلانه و منطقی نگاه کنم و به شکل عجیبی، همه چیز را جدی می‌گرفتم. پدرم به من یاد داده بود که زندگی جای شوخی و تفریح نیست و بهتر است همیشه هوشیار بود تا بتوان بهترین و درست‌ترین تصمیم را گرفت. از وقتی احساس کردم به کاتلین علاقه پیدا کرده‌ام، سعی کردم این حس را جدی بگیرم و در ذهنم ارزیابی کنم. هرچه زمان جلوتر می‌رفت، بیشتر حس می‌کردم او همان کسی است که می‌تواند مرا خوشحال کند.

خلاف من، کاتلین بسیار سرزنده بود و سرزندگی‌اش به من که جدی بار آمده بودم، احساس رضایت می‌داد. یک سال بعد از دیدارهایمان در دانشگاه بود که تصمیم جدی‌ام را گرفتم تا به او به عنوان زن ایده‌آلم نگاه کنم. آینده‌ای که برای خودم ترسیم کرده بودم، این‌طور بود که او حتما و قطعا باید با من ازدواج کند و همسر من شود. هرگز فکر نمی‌کردم در مسائلی که من در کنار هم می‌چینم و به راحتی از آنها نتیجه‌گیری می‌کنم، جای کاتلین کجاست. شاید واقعا او دلش نمی‌خواست با من زندگی کند یا حتی به اندازه من در زندگی‌اش عقل حاکم نباشد و قلبش را قاضی قرار دهد. به هر حال توانستم او را به ازدواج با خودم راضی کنم.»

2 سال بعد از آشنایی بیشتر این دو جوان در دانشگاه، تام درخواست ازدواجش را اعلام کرد. او می‌دانست که گزینه‌های منطقی‌ای که از همسرش در ذهن دارد، در تطابق کامل با کاتلین است و در نتیجه باید به او برسد. از سوی دیگر، کاتلین هم انگار تام را شخصیتی جذاب دیده بود که با سخت‌کوشی و پشتکار سعی داشت به همه آرزوهایش در جوانی برسد. آنها تمام آنچه را که از زندگی آینده می‌خواستند، در طرف مقابلشان می‌دیدند. این بود که 6 ماه پس از درخواست ازدواج، کاتلین موافقت کرد و مراسم مجلل ازدواجشان با هزینه پدر تام برگزار شد و آنها رسما زن و شوهر شدند.

«از این که با او ازدواج کرده بودم خیلی خوشحال بودم. اولین هدفم در زندگی وارد شدن به دانشگاه و خواندن رشته مورد علاقه‌ام مکانیک بود. دومین هدفم ازدواج با زنی بود که می‌دانستم حتما مرا خوشبخت خواهد کرد. با رسیدن به اهدافی که همیشه آنها را در ذهنم پرورانده بودم، فکر می‌کردم دیگر جایی برای کوچک‌ترین شک و شبهه و اشتباهی باقی نخواهد ماند و من و همسرم می‌توانیم زندگی خیلی خوبی داشته باشیم، چیزی شبیه به همان زندگی‌هایی که در فیلم‌ها دیده بودم، اما واقعیت با آنچه که من فکرش را می‌کردم فرق می‌کرد. زندگی مشترک بین 2 نفر، سخت‌تر از آن بود که تصور می‌کردم. اختلافات من و همسرم پایه‌ای‌تر از آن بود که با بحث و استدلال‌های من به جایی برسد.»

تام خیلی زود متوجه اشتباهش شد. او فهمیده بود که زندگی با یک زن، شرایطی را ایجاد می‌کند که او فکرش را نکرده. بچه‌دار نشدن کاتلین هم که پس از یک سال به آن اعتراف کرد، دلیل دیگری بود که سبب شد میان آنها اختلافات بالا بگیرد.

«من بعد از یک سال فهمیدم که در مورد ازدواج با کاتلین اشتباه کرده‌ام، اما می‌خواستم هر طور که هست روی زندگی‌مان کار کنم. پدرم مدام می‌گفت من به خاطر سن کم، نمی‌توانم از پس پیچیدگی‌های یک زندگی مشترک بربیایم، اما من می‌خواستم به او ثابت کنم آنقدر بالغ هستم که از پس کارهایم بربیایم. یک سال پس از ازدواجمان، در حالی که سعی می‌کردم با تفاوت‌ها و مشکلاتمان کنار بیایم، کاتلین به من گفت که به علت مشکل جسمی‌اش هیچ‌وقت نمی‌تواند بچه‌دار شود. این شد که بیشتر از او کینه به دل گرفتم، گرچه با خودم فکر می‌کردم خودم هم هیچ علاقه‌ای به ورود شخص سوم به این زندگی را ندارم و اصلا شاید بهتر باشد که هیچ‌وقت صاحب فرزندی نشویم، اما باز هم هر چه با خودم کلنجار رفتم تا پنهانکاری او را فراموش کنم، نتوانستم و مدام با خودم فکر می‌کردم او که توانسته موضوع به این بزرگی را از من پنهان کند حتما قابلیت دروغ‌ها و نیرنگ‌های بیشتری را هم دارد. این بدبینی همه چیز را روز به روز خرابتر کرد تا بالاخره زندگی‌مان را به ویرانی کشاند.» کاتلین 5 سال بعد از ازدواج، درخواست طلاقش را مطرح کرد. تام که از مدت‌های قبل نسبت به زندگی‌اش دلسرد شده بود، مقاومتی نشان نداد. فکر می‌کرد شاید بهتر باشد آنها 2 راه مختلف را در پیش بگیرند.

به قلبش که رجوع می‌کرد، علاقه‌ای به کاتلین نداشت و عقلش هم حکم می‌کرد با زنی که هیچ‌وقت روی خوشبختی را ندیده، زندگی را ادامه ندهد. جدایی آنها با موافقت طرفین، بسیار راحت صورت گرفت، اما تام تازه متوجه خلا‡های روحی‌اش شد: «ما از هم جدا شدیم. چند ماه اول فکر می‌کردم برنده این اتفاق من بوده‌ام، چون چیزی را از دست ندادم. مهندس خوبی بودم، حقوق نسبتا بالایی داشتم و موفقیت‌های زیادی را پیش‌رو داشتم. فکر می‌کردم کاتلین بیشتر ضربه بخورد، اما انگار اشتباه می‌کردم. او بلافاصله پس از جدایی‌مان ادامه تحصیل داد و دوباره همان چهره بشاش و خوشروی سابقش را پیدا کرد. دیدن خوشحالی و خوشبختی‌اش، تنفری در من ایجاد کرد که تصمیم به قتلش گرفتم، اجرای نقشه‌ام گرچه کار سختی بود، اما اجرایش کردم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها