تنهایی

کد خبر: ۲۹۱۷۱۵

زهره خیلی غصه خورد وقتی دید گریه می‌کنم! خب چی کار کنم؟ آهن که نیستم... آدمم! اگه خیلی دلش برام می‌سوخت، نمی‌ذاشت بره! اونم رفت دنبال شوهرش و زندگیش! مث دو تا برادرش که رفتن دنبال زندگیشون و نگفتن یه مادری‌ام داریم!؟ طفلکی مجبور شد حرف شوهرشو گوش کنه! اگر به خودش بود دلش نمی‌اومد از من دور بشه... نادر هم که قربونش برم با برادرهای زنش چشم همچشمی کرد! می‌خواست به زهره ثابت کنه که اگه برادرهای تو تونستن برن اونور آب، منم می‌تونم... خب مرد حسابی راه دیگه‌ای نبود که تو عرضه‌ت رو به زنت ثابت کنی؟ چی بگم... اینا همش از شانس خراب منه! اگه اون خدا بیامرز زنده بود، خیالی نداشتم... تنها نمی‌موندم... دلم به او مرد خوش بود. خدا رحمتش کنه... هر چی خودش مهربون بود، پسرهاش...

آبجی! حتمی یه عزیزی رو رد کردی اونور که اینقد دلخوری... هان؟

متوجه راننده شد و از تو آیینه نگاهی به او انداخت. چهره آفتاب سوخته و چین‌های روی پیشانی و دماغ بزرگ مرد تو ذوقش خورد. با بی‌میلی جواب داد:

بله! همینطوره... دخترمو رد کردم رفت پیش شوهرش!

واسه همیشه؟

آه... واسه همیشه...!

اولادن دیگه! وفا بقا ندارن! واسه کی موندن آبجی؟ اونایی‌ام که اینجان، انگار نیستن. وقتی عروسی می‌کنن انگار نه انگار که خونه بابایی‌ام بوده که توش بزرگ شدن... چرا... واسه خورد و برد باشه پیداشون می‌شه، اما وقتی تو لازمشون داری همیشه رو طنابشون ارزن پهنه!

حرف‌های راننده نمک به زخمش می‌پاشید. برای این که خودش را از شنیدنش خلاص کند، جواب داد:

همیشه هم اینطور نیست! بچه‌های من که خیلی مهربونن!

ببخشین آبجی!‌پس این دختر خانومتون که الان بدرقه‌اش کردین، چطور دلش اومد شما رو تنها بذاره؟

این یکی مجبور بود، یعنی زندگیش طوری شد که چاره‌ای نداشت.

راننده دیگر ادامه نداد و او را با افکارش راحت گذاشت. به خانه که رسید خیلی آهسته کلید را در قفل چرخاند و به آرامی از پله‌ها بالا رفت. ولی با همه احتیاطی که به خرج داد، وقتی بالای پله‌ها رسید، سر آقای مهربان با موهای سفیدش را لای در خانه‌اش که درست روبه‌روی آپارتمانش بود، دید. با خودش گفت: «حوصله این یکی رو دیگه واقعا ندارم.» جواب سلام و احوالپرسی‌اش را شتابزده داد و در را با کلید باز کرد و خیلی سریع آن را پشت سرش بست.

به اتاق خوابش رفت و خود را به روی تخت انداخت و یک دل سیر گریه کرد. وقتی از جا بلند شد، احساس کرد از بستر بیماری درآمده. سرش سنگین بود و چشمانش باز هم می‌سوخت. بدنش درد می‌کرد. حوله‌اش را برداشت و داخل حمام شد. شیر را تا آخر باز کرد و بی‌حرکت ایستاد تا سنگینی آب، کوفتگی بدنش را بشوید و با خود ببرد. از حمام که بیرون آمد، حالش بهتر شده بود.

اگه قرار باشه مدام گریه کنم، تن سالمی برام نمی‌مونه. به قول زهره، چشم هم بذارم، موقعش شده ترتیب کارهامو بدم و برم پیششون. بهتره نذارم از پا بیفتم. اینم سرنوشت من بوده که زود تنها بمونم. باید باهاش کنار بیام... چاره‌ای نیست!

چندین بار خودش را در آیینه برانداز کرد. سفیدی موهایش که در این مدت به خاطر مشغله زیاد وقت نکرده بود رنگشان کند، نگاهش را به خود کشید و بعد چروک‌های کنار لب‌ها و روی پیشانی و کنار چشم‌هایش.

صبور خانوم به همه اینها که می‌بینی درد کمر و دست و پا تو هم اضافه کن. دیگه راستی‌راستی پیر شدی. باید سفارش‌های زهره رو انجام بدی. پیاده‌روی و مراجعه مرتب به دکتر و اوه... چه همه! کی می‌خواد این همه سفارشو انجام بده؟...

انگار دوباره یادش افتاد حالا دیگر تنهای تنهاست و این یادآوری دلش را به درد آورد. دوباره داغی اشک چشمانش را سوزاند؛ اما نگذاشت سرازیر شوند. به سراغ تلفن رفت. چند پیغام از خواهرش و دوستان و اقوام دیگر داشت.

بهتره خودمو با جواب دادن به اینها مشغول کنم. اول به خواهرم زنگ می‌زنم؛ هرچند که می‌دونم چه حرفایی می‌خواد بزنه.

خب خواهر، جای دخترت سبز باشه!

چه جورم سبزه خواهر! به هر طرف نیگا می‌کنم جای خودش و بچه‌هاش خالیه. می‌دونی که این آخری‌ها بیشتر اینجا پیش من بودن.

یادته یه سال بعد فوت شوهر خدابیامرزت چی بهت گفتم؟ تا چشم هم بذاری بچه‌ها رفتن دنبال سرنوشتشون... اونوقت دیگه علی می‌مونه و حوضش که آبی‌ هم نداره. اون روز پیش‌بینی این روزارو می‌کردم! هنوزم دیر نشده! یعنی قانون خدا که دیر و زود نداره. تنهایی فقط به خود خدا برازنده‌اس و بس. تو هنوزم برورویی داری. میان سراغت... خوب فکر کن ببین راهت چیه و چاهت کدوم.

خواهر باز شروع کردی؟ تورو خدا بس کن! الانم وقت این حرفاست؟

از من گفتن!

از منم نشنیدن!

صلاح مملکت خویش خسروان دانند! ولی آخر مگه برادر شوهر من چه عیبی داره که حاضر نیستی یه جلسه باهاش روبه‌رو بشی و حرف بزنی؟ شاید یه چیزی بگه قانعت کنه و دست از این لجبازی‌ها برداری.

چه عیبی بالاتر از 15 سال فاصله سنی؟! اون بیشتر به پرستار نیاز داره تا همسر!

به هر حال بیشتر فکر کن. الان که تنها شدی بهتر می‌تونی فکر کنی و تصمیم بگیری!

خداحافظی کرد و گوشی را سر جایش گذاشت. تلفن‌های دیگر را هم جواب داد و کما بیش نظیر همان حرف‌های خواهرش را با آنها هم داشت.

- عجیبه. چقدر مردم فضولن. بابا به من چیکار دارین؟ در خونه کدومتونو زدم؟ از کدومتون کمک خواستم؟ چرا دست از این حرفاتون برنمی‌دارین؟ خدا کنه زودتر کارهام درست بشه و برم پیش بچه‌هام! فقط این‌جوری از دست این جماعت فضول راحت می‌شم!

در یخچال رو که باز کرد از خالی بودنش دلش گرفت.

- این چند روز همش دنبال خریدهای زهره بودیم. غذا هم که بیرون می‌خوردیم. به کلی از یخچال و آشپزخونه و زندگی غافل موندم. بهتره برم یه خورده خرید کنم. اینجوری حالم هم بهتر می‌شه.

چرخ خرید را از کنار یخچال بیرون کشید و از خانه خارج شد.

در مغازه میوه‌فروشی مشغول جدا کردن میوه بود که سر و کله آقای مهران پیدا شد:

دوباره این پیداش شد! بار دوم در یک روز! باورم نمی‌شه اتفاقی باشه. با این پوست صورتی و خال‌های قهوه‌ای روش!

با سردی سلام و احوالپرسی‌اش را جواب داد و با این که هنوز خریدش کامل نشده بود، خودش را به کنار صندوق رساند و حسابش را پرداخت و از مغازه خارج شد.

تصمیم گرفته بود به خاطر قولی که به زهره داده بود، خودش را به دکتر نشان دهد. تو ایستگاه نزدیک خانه‌اش منتظر اتوبوس ایستاده بود که باز هم آقای مهران همسایه‌اش را دید. از بس تو پله‌ها و در دکان نانوایی و تو مغازه لبنیاتی احمد آقا باهاش برخورد می‌کرد، به سرش زده بود او تعقیبش می‌کند.

سلام علیکم خانوم! حالتون چطوره ... کم پیدایین؟

فکر کرد: حتما آقای مهران داره آلزایمر می‌گیره، و الا من که بیشتر از همه همسایه‌ها اونو می‌بینم.

سلام آقا! حال شما چطوره؟ ولی من که زیاد بیرون می‌آم. پس کم سعادتم لابد!!

از جوابی که داد یا مجبور بود که بدهد راضی نبود، ولی در آن لحظه چیز دیگری به ذهنش نرسید. نگاهش را پایین انداخت و مچ دستش را بالا گرفت. وانمود کرد ساعتش را نگاه می‌کند، اما حواسش پی جواب به خیالش نادرستی بود که به همسایه‌اش داده بود. خواست سرش را بالا بگیرد که این‌بار نگاهش به دست‌های آقای مهران افتاد و لک و پیسی که پوستش را به رنگ صورتی درآورده بود و نشانه‌هایی از آن هم روی صورتش بود و یاد حرف نوه شیرینش افتاد که گفته بود: «این آقاهه پلنگ صورتیه؟» و چقدر به این حرف خندیده بودند. وقتی از اتوبوس پیاده شد و خواست کرایه‌اش را بپردازد باز هم کنار راننده چشم تو چشم شد با ...

بفرمایید خانوم کرایه‌تون حساب شده!

ایوای این کارها چیه آقای ...

سروصدای مسافرهای پشت سر درآمد:

خانوم برو دیگه ... چرا راه مردمو بستی؟!

مانده بود که چه کار کند. از پس سر چند نفر که بالاخره او را کنار زده و داشتند کرایه‌شان را حساب می‌کردند، نگاهی به همسایه‌اش انداخت و سری تکان داد و او هم به همین شکل جوابش را داد. وقتی به درمانگاه رسید، روی یکی از نیمکت‌های اتاق انتظار ولو شد. با صدای منشی دکتر به خودش آمد و دست و پایش را جمع کرد.

کجایی خانوم؟ 2 دفعه صدات کردم. نوبت شماست!

از درمانگاه که بیرون آمد، مدتی پیاده راه رفت. گرما اذیتش می‌کرد و نفسش تنگ می‌شد. از تصور روبه‌رو شدن با مرد همسایه، دیگر به اتوبوس سواری فکر نکرد. یک تاکسی گیر آورد و خودش را به خانه رساند. فکر کار آقای مهران راحتش نمی‌گذاشت. صبور آدمی نبود که حتی با خانم‌های همسایه گرم بگیرد و از حد یک سلام و علیک ساده فراتر رود. حالا چطور این آقا به خودش اجازه داده بود چنین کاری بکند؟

اگر همسایه‌ها بفهمند چی می‌شه؟ هرچی من سرم گرم کار و زندگی خودمه و با کسی معاشرت هم نمی‌کنم باز برام مشکل پیش می‌آید... مرد حسابی از موی سفید خودتو و من خجالت نمی‌کشی؟ آخه این چه کاری بود که کردی؟

صبور خیال می‌کرد الان همه همسایه‌ها از کار آقای مهران خبردار می‌شوند و پشت سرش کلی حرف درمی‌آید. این افکار تا چند روز راحتش نگذاشت. آخرش هم طاقت نیاورد و بهتر دید موضوع را با خواهرش در میان بگذارد.

خب خواهر من کار بدی نکرده، تو چرا اینقدر از آدما فرار می‌کنی؟

آخه این آقا با من چه نسبتی داره که به خودش اجازه می‌ده کرایه منو حساب کنه؟ هیچ کار خوبی نکرده... باید یه‌جوری بهش تذکر بدم... اصلا نمی‌دونم چرا اینقدر جلوی روم سبز می‌شه؟

خنده بلند خواهرش او را بیشتر عصبانی کرد.

خوب عزیز من شاید بیچاره نیت خیر داره.

بی‌خود... با اون پوست صورتی قهوه‌ای‌اش!

نه دیگه قرار نشد مث دخترای جوون و بی‌تجربه مردم رو مسخره ‌کنی! خوب البته این آقا نمی‌دونه که تو خواستگار پروپا قرصم داری!

تورو خدا تو یکی دیگه دست از سرم بردار.

خوب حالا نگفتی دکتر چی بهت گفت؟

چند تا آزمایش برام نوشت و به خاطر تنگی نفس و فشارخون و این چیزا توصیه کرد برم پیش دکتر قلب.

پس زودتر برو. به امید خدا که چیز مهمی نیست.

روی نیمکت پارک نشسته بود و یاد روزهایی که با نوه‌هایش به آنجا می‌آمد، دلتنگش می‌کرد.

دکتر قلب تشخیص تنگی رگ داده و آزمایش‌های زیادی برایش نوشته بود. دفترچه بیمه در دستش بود و به خطوط کج و معوجی که پزشک در صفحات آن نوشته بود، نگاه می‌کرد. آهی کشید و در دلش گفت: «آخه من که از اینا چیزی دستگیرم نمی‌شه! اگه زهره اینجا بود...»

توپی جلوی پایش افتاد و به دنبال آن صدای پسربچه کوچکی که از او خواهش می‌کرد توپ را برایش بفرستد، باز یاد نوه‌‌هایش را کرد.

آخه طفل معصوم‌ها تا یاد بگیرن به زبون اونجایی‌ها حرف بزنن که دیگه بزرگ شدن. چقدر صدمه می‌‌‌خورن... چطوری با همکلاسی‌هاشون حرف می‌زنن؟ با معلم‌هاشون؟... خدایا کمکشون کن! به منم کمک کن این دوری رو تاب بیارم، خیلی سخته...

چشم‌هایش را که باز کرد خودش را در بیمارستان دید. کلی سیم بهش وصل بود. خواهرش کنارش نشسته بود و قرآن می‌خواند. چند لحظه‌ای طول کشید تا یاد دردی که در سینه‌اش حس کرده بود، افتاد و فهمید چه بلایی به سرش آمده. سرش را به طرف خواهرش گرداند، همزمان نگاهشان در هم گره خورد و هر دو به گریه افتادند. پزشک را خبر کردند. آمد و دستورهای لازم را داد و گفت که بعد از 2 روز، صبور می‌تواند از سی‌سی‌یو به بخش عادی منتقل شود.

در بخش عادی بودند. خواهر و شوهر خواهرش هم کنارش ایستاده بودند که در باز شد و اول یک دسته گل و بعد هم سر آقای مهران با موهای یکدست سفید و پوست صورتی چهره‌اش دیده شد.

خواهرش با او سلام و علیک گرمی کرد و در همان حال رو به صبور گفت:

صبور جان می‌دونی که عمر دوباره تو مدیون آقای مهرانی؟ اگر اون‌روز ایشون تو پارک نبودن، معلوم نبود چی می‌شد.

نگاهش روی دست‌های صورتی رنگ او که همچنان دسته گل را نگاه داشته بود، خیره ماند و با خود گفت:

راستی رنگ صورتی با خال‌های قهوه‌ای هم قشنگه‌ها!

مریم شجاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها