در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک نفر میخواهد جدایشان کند ولی چند دست از عقب او را میکشند که ول کن، به ما مربوط نیست. مادر، پسر کوچکش را به قصد کشت میزند با شانهای دندانه بلند که انگار برای همین کار خریده. صدای ضجههای جگرخراش بچه بلند میشود و با دستهای کوچکش هوا را چنگ میزند و از زنهای داخل اتوبوس کمک میخواهد ولی چند نفر در گوش هم میگویند ول کن، به ما مربوط نیست.
یک نفر گوشه خیابان بیحال به درختی تکیه داده و با ایما و اشاره میفهماند قرص قلبش تمام شده. زن جوان دلش میسوزد و داروخانه آن طرف خیابان را با دست نشان میدهد که الان میخواهد برود و زود برگردد، اما شوهر دستش را میکشد و غرغری میکند، ول کن به ما مربوط نیست. داخل تاکسی نشستهای. چیزی به کف پایت گیر میکند. برش میداری. یک کیف پول کهنه است. به راننده تحویلش میدهی. کمی نگاهش میکند و از آیینه جلوی ماشین به چشمهایت خیره میشود که ول کن به ما مربوط نیست.
اما انگار به تو مربوط است! آخر کیف پول پر است از کارت شناسایی و مدارک بانکی. کیف را به خانهات میآوری، مدام ماجرا را در ذهنت سبک و سنگین میکنی، ثواب و کبابش را که با هم میسنجی، هرچند دلت نمیخواهد ولی با خودت میگویی ول کن به ما مربوط نیست.نمیدانم چرا هیچکدام از این اتفاقها به ما مربوط نیست. نمیدانم چرا کار خیر کردن دیگر مثل قدیمترها آدم را برانگیخته نمیکند. نمیدام چرا فکر میکنیم وقتی 2 نفر با هم دعوا میکنند، ما فقط باید بایستیم و تماشا کنیم یا حتی از نگاه هم دریغ کنیم و راهمان را بگیریم و برویم. نمیدانم چرا آنقدر بیتفاوت شدهایم که میگذاریم پسری کوچک جلوی چشمهایمان زیر ضربات دردناک شانهای دانه بلند ضجه بزند. معلوم نیست چه چیز وادارمان میکند که یک بیمار نیازمند کمک را گوشه خیابان بگذاریم و برویم. معلوم نیست چرا وقتی کیف پولی را که قبلا دزد پولهایش را برده پیدا میکنیم، میترسیم با صاحبش روبهرو شویم.اما شاید جواب همه این نمیدانمها این است؛ ما میترسیم ثواب کنیم و کباب شویم. میترسیم اگر میانه یک دعوا را بگیریم بیدلیل ضربهای نثارمان شود و گرفتار شویم.ما میترسیم اگر به مادری خشن تذکر دهیم، جوابی دندانشکن بشنویم. ما میترسیم اگر دور و بر مریضی در حال احتضار بچرخیم، خونش گردنمان بیفتد، ما میترسیم اگر کیف گمشده را به صاحبش برسانیم یقهمان را بچسبد و به جای تشکر ما را دزد پولهایش بداند. راستش این روزها کار ثواب اسمش شده دردسر و کسی را راهنمایی کردن، نامش فضولی. این روزها واژهها تغییر مفهوم دادهاند، اصلا آدمها هم تغییر ماهیت دادهاند. این روزها آن پیرمرد 50 سال پیش که مالی گمشده را سالها پیش خودش نگه میداشت و چشم به راه آمدن صاحبش میماند، کسی شده که اگر مال را برای خودش برندارد دستکم گوشه پایی به آن میزند که یعنی چیزی ندیده است و مسوول چیزی نیست. اما شاید به همه ما که ترس برمان میدارد بشود حق داد. ظاهرا خیلی چیزها تغییر کرده و دیوار بلند اعتماد فروریخته. این روزها اگر سرت در گریبان خودت باشد، دردسرت کمتر است و انگار به صلاح است که این جمله را مرتب تکرار کنی که «ثواب پیشکش، نمیخواهیم کباب شویم»!
مریم خباز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: