ای نگار

گاهی که خسته می‌شوم از دست روزگار / آهسته می‌خزم به درون خودم چو مار / بر جان خویش، نیش چو نشتر زنم خفن / تا دل، درون خلوت سینه کشد هوار
کد خبر: ۲۹۱۶۶۷

یک حجم همچو بشکه مرا درد بی‌صداست

کز من قرار برده و خود هست بی‌قرار

جیغ، ارتفاع دارد و غم هم مساحتی

از ضرب این دو، حجم دلم گردد آشکار

دیری است عمق ضایعه بیداد می‌کند

در امتداد روز و شب من به روزگار

دیگر ظهور موز به موزه مگر شود

چونان که در خیال خودم می‌خورم خیار

دستی به دست یار نهادن ز دست رفت

با شخم عشق، چهره دل گشته پر شیار

ای کاش بی جوانی خود پیر می‌شدم

گیرم که افت داشت خدا را در ابتکار

بد می‌کنم اگر که کنم پا به کفش دوست

ای آن که لحظه‌ای ز تو لایمکن الفرار

دیگر نفس فتاده به پت پت در این فراز

پس این زمان، شمارش معکوس را بیار

در عین حال، باز بیا هل دهم جلو

تنها دلیل زیستن بنده، ای نگار!

شاید طراوت نگهت تازه ام کند

با دست‌های پر کرم رسته در بهار

تا مثل لنز چشم تو بالکل شویم سبز

خیلی مرا به پای خودت بیخودی نکار!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها