مهمان روز

آقای «بینندگان جان»

جام‌جم: محمد صالح‌علاء ‌آنقدر آدم خاصی است و آن قدر دنیای شخصی و منحصر‌به‌فردی دارد که گفتگو با او درباره هر موضوعی بالاخره به خودش و همین دنیای شخصی ختم می‌‌شود. کارش را از همان نوجوانی با تئاتر شروع کرده و خیلی زود پایش به رادیو و بعد به تلویزیون باز شده. در سینما بازی و کار تجسمی کرده و در حوزه‌های مختلف نوشته و ترانه گفته و در هر حوزه هم کارهای جالبی را به نام خودش ثبت کرده است. مثلا در تئاتر مسوول یک گروه تئاتر آوانگارد بوده که در زمان خودش کارهای پرسروصدایی را به صحنه برده است.
کد خبر: ۲۹۱۶۰۱

تنها کار مکتوبش کتابی است به اسم «تمامی آنچه که مردان در باب زنان می‌دانند» که بعد از گفتگو آن را به من هدیه می‌کند. اما طنز خیلی تلخ ماجرا این است که همه صفحاتش سفید سفید است. گرچه او می‌گوید کار خودش را کرده و حالا دیگر این ماییم که با قضاوتمان رویای او را کامل می‌کنیم. طنز تلخ و گزنده دیگر کتاب این است که اسم صالح‌علاء در این کتاب به عنوان مترجم آمده است. نویسنده اصلی یک بابایی است به اسم عبدل اسمیت که طبق توضیح مترجم در پشت جلد با وجودی که در سال 1933 از دانشگاه آکسفورد در رشته روان‌شناسی زن دکتری گرفته، خودش هنوز مجرد مانده. اما هیچ بعید نیست که این اسم هم یک نام مستعار باشد برای پررنگ‌تر کردن شوخی تلخ کتاب. درست مثل تشکر نویسنده از 2 مترجم دیگر به‌خاطر تطبیق متن انگلیسی با متن فرانسه یا تاکید بر این جمله که: «این کتاب به افراد نابالغ فروخته نمی‌شود.»

صالح‌علاء بیشتر از هر چیزی درباره کارهای نوشتاری‌اش حرف می‌زند و این که در این سال‌ها که دیگر حال و حوصله جر و بحث و مبارزه برای کارهای جمعی‌اش را ندارد، بیشتر از همیشه با تنهایی و قلم و کاغذ دلخوش است. شاید برای همین است که ناخودآگاه درباره ترانه‌هایش هم به عنوان بخشی از آن نوشته‌ها بیشتر حرف می‌زند. آخر صحبت به عنوان هدیه یک ترانه جدید می‌خواهم که خواهید خواند. ولی شنیدن ترانه «تو شبستون چشات» هم که تا حالا چند نفری آن را خوانده‌اند و من خیلی دوستش دارم و تا مدت‌ها  بیآن‌که بدانم مال اوست، زمزمه‌اش می‌کردم، با لحن و خوانش خود او لطف خاص خودش را دارد. بد نیست شما هم به عنوان پیش‌درآمد گفتگو زمزمه‌اش کنید:

تو شبستون چشات پای پله‌های پلکت، مچ مهتاب رو می‌گیرم
اون دمی که گرگ و میشه، با یه گله شقایق پیش پای تو می‌میرم
اگه روزو خواسته باشی، شب رو تا تهش می‌نوشم
می‌زنم به آب و آتیش، با خود خورشید می‌جوشم
من شب و به خاطراتم وصله می‌زنم، می‌دوزم
من با هر رعد نگاهت، گُر می‌گیرم و می‌سوزم
زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می‌بندم
اگه مقصود تو باشم، توی جون دادن می‌خندم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها