در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حاجرضایی در همان تماس اول به دقت و با حوصله به سوالات گوش میدهد و قول میدهد خاطراتش را تعریف کند، خاطراتی که سعی میکند رنگ کلیشه به خود نگیرند. او میگوید: «شیرینترین حادثه زندگی من آشنایی با فوتبال است . به لطف فوتبال توانستم در قسمتهای مختلف با مردم خوبمان در ارتباط باشم. من مردم شریف ایران را خیلی دوست دارم و باعث افتخار من است که آنها هم مرا دوست دارند. این شیرینترین خاطره زندگی من است که خوشبختانه طولانی هم هست.» از او میپرسم در این میان پیروزی و شکست خاصی هست که بیشتر یادش مانده باشد؟ پاسخ میدهد: «پیروزی همیشه شیرین است و شکست همیشه تلخ. اما مجموع این شکستها و پیروزیها و کلا عمری که در فوتبال گذراندم بهترین دوران زندگی من بوده است.» حاجرضایی فوتبال را از هفت هشت سالگی و در محلههای جنوب شهر تهران آغاز کرده است: «ما در جنوب شهر تهران زندگی میکردیم. اطراف محله ما پر از بیابان بود. در آن بیابانها فوتبال بازی میکردیم و برای اینکه کفشهایمان برای مدرسه رفتن سالم بمانند مجبور بودیم پابرهنه بازی کنیم. چقدر درد داشت! اما کاش آن دردها برمیگشت. بهترین خاطرات زندگیام را از آن دوران دارم.» اما بدترین خاطره زندگی حاجرضایی چیست؟ او خاطره تلخش را اینگونه بازگو میکند: «قبل از انقلاب به دلایل سیاسی از گزینش دانشکده افسری پلیس رد شدم. دانشکده افسری کوتاهترین راه رفتن من به تیم ملی بود. دیپلمم را با نمره قابل قبولی گرفته بودم و در آزمون ورودی هم قبول شده بودم، اما از گزینش رد شدم. بزرگترین تلخی زندگیام این بود که نتوانستم درس بخوانم.» حاجرضایی همیشه میخواسته در زمینه فوتبال تحصیلات آکادمیک داشته باشد و به همین دلیل است که دانشگاه نرفتنش به تلخترین حادثه زندگیاش بدل شده: «چون نمیتوانستم در دانشگاه درس بخوانم، تصمیم گرفتم مطالعات آزاد داشته باشم. بیش از نیم قرن است به هر حوزهای سرک میکشم و در زمینههای مختلف فوتبال میخوانم و مینویسم. اما این حسرت که نتوانستهام وارد دانشگاه شوم هنوز با من است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: