بعدازسلا‌م

هنوز در سفرم

مسافر از اتوبوس پیاده شد: «چه آسمان تمیزی»! و امتداد خیابان غربت او را برد.
کد خبر: ۲۹۰۲۰۵

گاهی بی خودی آدم هوای جاهایی را می‌کند که هزار بار رفته است. یا مثلا گاهی بی خودی هوس خواندن کتاب‌هایی را می‌کند که هزار بار خوانده است. کلمه به کلمه، لغت به لغت، بیت به بیت شعرها و داستان هایش را از حفظ می‌داند اما باز هم هوای خواندنش را دارد. بی خودی هوس می‌کند دوباره بزند بیرون تا ترانه‌ای از خواننده‌ای، آهنگی از نوازنده‌ای را بشنود که سال هاست دارد گوش می‌کند و اصلا خسته نشده است. اصلا آدم گاهی «بی خودی» کارهایی می‌کند که هیچگاه «با خودی» اش مزه نمی‌دهد! مثلا شبانه هوس می‌کند فردایش را روی مرداب انزلی توی قایقی بخوابد و به سر و صداهای عجیب و غریب مرداب دل بسپارد ! چرا که این کار را مثلا سال‌ها پیش کرده بود و چقدر هم چسبیده بود. یا شبانه راهی کویر شود و شب روی رمل‌های داغ کویر راه برود، دراز بکشد و به آسمان دیوانه پر ستاره نگاه کند. زخمه‌های کمانچه‌ای را گوش کند که حتما نوازنده اش زیر همان آسمان پر ستاره کویر نشسته بوده و نواخته است. یا بی هوا بزند به کوه، سکوت وهم انگیز شبانه کوه هوش از سر آدم می‌برد. آدم را بی خودی گرفتار می‌کند. یا اصلا بار و کوله اش را ببندد برود ترمینال مسافر بری ( بی خیال این‌که فردایش چه کارهای باخودی را قرار بوده است انجام بدهد و حالا انجامش نمی‌دهد ) و همانجا انتخاب کند که می‌خواهد برود جنوب یا شمال؟ غرب و شرق هم بد نیست. دلش هر جا که خواست برود. چند ساعت بعدش چشم چشم کند توی جاده‌ای که قرار است او را جایی برساند که دلش می‌خواسته است بی خودی آن جا باشد.

سفر مرا به زمین‌های استوایی برد.

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها