در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مامان ستاره یک روز از کودکی خودش تعریف کرد و گفت: «ستارهجان من هم که کوچک بودم، مثل تو خیلی عجول بودم و تمام کارها را با عجله و با دستپاچگی انجام میدادم؛ اما یک روز از این روزها که داشتم به مدرسه میرفتم، اصلا جلوی پایم را هم نگاه نمیکردم و با بیدقتی تمام و با سرعت میرفتم تا اینکه ناگهان پایم در یک گودال وسط خیابان فرو رفت و دیگر نتوانستم بلند شوم و پایم را از داخل آن دربیاورم. در این موقع بود که چند تا از مأموران آتشنشانی به کمک من آمدند و پایم را از داخل آن گودال بیرون آوردند؛ ولی خوب دیگر پای من مثل روز اولش نشد و من همیشه در راه رفتن مشکل داشتم. دخترم من تجربهام را به تو میگویم و دلم میخواهد که تو به این حرف من گوش کنی.»
اتفاقا همان روز ستاره باز هم با عجله به مدرسه رفت، چون او امتحان تاریخ داشت؛ اما وقتی به دم در مدرسه رسیدند، هنوز آقای راننده کاملا توقف نکرده بود که ستاره در را باز کرد و از ماشین پرید بیرون. چشمتان روز بد نبیند که پاهای ستاره رفت زیر چرخ ماشین و خیلی جدی آسیب دید. همان موقع بود که صدای فریاد و جیغ و ناله ستاره بلند شد. تازه یاد حرفهای مادرش افتاد که چقدر نصیحتش کرد که مواظب باشد؛ اما دیگر نمیشد زمان را به عقب برگرداند و اتفاقی بود که افتاده بود. پاهای ستاره مدتی در گچ ماند و بعد از گذشت دوره درمان خوب شد. این ماجرا باعث شد که ستاره صبر را یاد بگیرد و همیشه در تمام کارهایش صبور شد و هیچ وقت عجله نمیکرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: