در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امیدوارم دیگر کیفزنها از این اقدام همکار خود درس عبرتی بگیرند و اگر خدای نخواسته دوباره مرتکب کیفقاپی میشوند، لطفا به مالباختگان رحم کنند و از دور ریختن کارتهای شناسایی خودداری کنند و اندکی قبول زحمت نموده و آن را در صندوق پستی بیندازند.
ابراهیم- ج، تهران
آی دزد ! آی دزد
تابستانها، نیمکتهای چوبی را از انباری بیرون میآوردیم و میگذاشتیم پشتبام خانهمان، بعد لحاف و تشک پهن میشد و روی همه را هم با شمد میپوشاند . ما شبهای تابستان آنجا میخوابیدیم، ماجرایی که تعریف میکنم مال خیلی سال پیش است. آن موقع من 98 سالم بود.
آن شب ساعت 5/9 شب بود که به عادت پدر باید پشتبام میرفتیم و میخوابیدیم، اما تا آن ساعت هنوز برادرم حمید که به دیدن بازی استقلال و پیروزی رفته بود برنگشته بود، کاری که پدرم با آن مخالف بود. به تخت که رفتم به پدر گفتم، اجازه بده در پشتبام را چفت نکنیم چون در خیلی سر و صدا میکند و همه از خواب میپریم.
پدر گفت، اتفاقا به همین دلیل در را ببندید تا از صدایش معلوم شود، حمید کی میآید. بگذریم خیلی زود صدای خرو پف پدرم بلند شد، اما من تو خواب و بیداری بودم که احساس کردم، سایهای روی پشهبند افتاده است.
از ترس داد زدم ای دزد! ای دزد! که پدرم بیدار شد و چماقش را از زیر تخت درآورد بدون این که دزد بینوا امکان فرار پیدا کند، پدرم تو سرش کوبید و او نالهای کرد و افتاد. همه بیدار شدیم و وقتی بالای سر دزد رسیدیم، دیدیم حمید برادرم است که سرش شکسته است. همه ما ناراحت شدیم و بیش از همه پدرم. با این حال در آن شرایط به حمید گیر داده بود، چطوری در بام را باز کردی که در قیژ و ویژ نکرد و تا از او اعتراف نگرفت، نگذاشت مادرم سرش را ببندد. بالاخره حمید اعتراف کرد. به خانه که آمده به آشپزخانه رفته و با استفاده از روغن مایع و پنبه، لولای در را از قیژ و ویژ انداخته است. پدرم دوباره دعوایش کرد که بد کردی و این کار تو باعث میشه، اگر دزد بیاد ما باخبر نشیم.
حمید هم لج کرد و گفت از این به بعد من پایین میخوابم و پشتبام نمیآیم که هم دزد بالا نیاد و هم من از قیژ و ویژ در راحت بشم. الان 7 سال از آن زمان میگذرد، پدرم فوت کرد و حمید هم ازدواج کرد و من ماندهام و مادرجان که هر دو در اتاق میخوابیم و دیگر از تخت و پشهبند خبری نیست.
رحمتالله ف ، تهران
با دو حرکت نقش زمین شد
خوشم آمد چنان چپ و راستی بهش زدم که مثل برق گرفتهها، نقش زمین شد. اصلا فکرش را هم نمیکرد که من با آن ظاهر ساده و هیکل متوسط با دو حرکت زمینگیرش کنم و کیفم را از چنگش درآورم. بنده خدا تا آمد به خودش بیاید، چند نفر ریختند رو سرش. کاملا زهره ترک شده بود و از ترس زد زیر گریه که به خدا بار اولم بود. جیبم خالیست، پول ندارم، گرسنه بودم، مجبور بودم. یکی از آنهایی که مچش را گرفته بود و منتظر بود که پلیس گشت بیاید و تحویلش دهد، بلافاصله شروع کرد به گشتن جیبهای آقا دزده. راست میگفت. دو تا 10 تومانی بیشتر در جیبش نبود. من دست کردم تو کیفم یک صد تومانی بهش دادم که قبول نمیکرد و فقط گریه میکرد. من از آن دو سه نفر خواستم آزادش کنند. همانی که مچش را گرفته بود یک پس گردنی بهش زد و گفت: برو گمشو.
بعد رو کرد به من و گفت: شما کاراته باز هستید؟ جواب دادم: تابستان یکی دو ماهی کلاس رفتم.
او گفت: ایول خواهر! ایول، خوبه که به آبجیم بگم اونم بره کلاس، به دردش میخوره.
مریم - ک ، کرج
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: