شعبده‌باز هم قاتل می‌شود

رابین دانیل، شعبده‌باز‌‌‌کانادایی‌الاصلی است که به اتهام قتل ساندرا، همسرش دستگیر شد. او پس از بازجویی‌های متعدد به قتل اعتراف کرد.
کد خبر: ۲۸۸۹۵۴

«داستان‌های زیادی در مورد شعبده‌بازها و دلقک‌هایی نقل می‌کنند که در همه این داستان‌ها این افراد نقش کاراکترهای خوشحال و راضی را ایفا می‌کنند که از زندگی خود رضایت کامل دارند. شاید از بچگی ما این طور متوجه شده‌ایم که این افراد بدون آن که کوچک‌ترین مشکل سر راهشان قرار داشته باشد، کارشان سرگرم کردن و خنداندن مردم است، پس شادترین افراد دنیا هستند، اما واقعیت با آنچه که همگان تصور می‌کنند، تفاوت بسیاری دارد. من که سال‌های سال لبخند و سرگرمی را برای مردم به ارمغان می‌آوردم، هرگز در زندگی شخصی‌ام احساس خوشبختی و رضایت نکردم؛ بجز معدود روزهایی که احساس می‌کردم می‌توانم فردی عادی باشم که از زندگیام لذت ببرم، بقیه اوقات را به کسالت می‌گذراندم. شاید بزرگ‌ترین اشتباه در زندگی‌ام، ازدواج کردن با زنی بود که هرگز از شغل من رضایت نداشت.»

رابین دانیل، مرد کانادایی‌الاصلی است که به قتل ساندرا، همسرش اعتراف کرده است. او 15 سال قبل با همسرش ازدواج کرده بود و با مفقود شدن این زن و بازجویی‌های متعدد از شوهرش، این مرد شعبده‌‌باز بالاخره به قتل او اعتراف کرد. دانیل43‌ساله متهم است که با استفاده از یک روسری، همسر 40 ساله خود را خفه کرده و سپس جسدش را در یک رودخانه پرتاب کرده است؛ جسدی که 2 ماه بعد از اعتراف او به قتل توسط یک رهگذر کشف شده و ماموران پلیس او را شناسایی کردند.

«زمانی که با ساندرا آشنا شدم، جوان بودم و به عنوان یک دلقک در سیرک کار می‌کردم. کار دیگری هم بجز آن بلد نبودم، شاید دلیلش این بود که پدرم هم همین شغل را داشت و از بچگی در این محیط ، بزرگ شده بودم و کار دیگری نمی‌دانستم. ساندرا به همراه خواهرش در سیرک ما شرکت کرده بود و از همان بار اول که او را در جمعیت دیدم، مجذوب او شدم. در پایان برنامه، هرچه سریع‌تر خودم را به او و خواهر کوچکترش رساندم و سعی کردم آنها را با حرکات خنده‌داری که بلد بودم، سرگرم کنم. خواهرش که آن زمان 9 ساله بود، بشدت مجذوب کارهای من شده بود و به همین خاطر از ساندرا خواست تا باز هم او را به این سیرک بیاورد. من خودم را معرفی کردم و به ساندرا گفتم که سال‌های سال است این شغل را دارم و حتی پدرم هم به نوعی در همین کار بوده است.

از همان نگاه اول می‌شد تشخیص داد که او از کاری که من انجام می‌دادم، خوشش نمی‌آمد. لبخندهای مصنوعی که می‌زد، معلوم بود تنها برای خوشحال کردن خواهرش و من که تلاش زیادی می‌کردم بهترین نقش‌هایم را ارائه بدهم، بود. ملاقات‌های ما از همانجا آغاز شد.»

رابین پس از 3 ماه آشنایی با ساندرا از او درخواست ازدواج کرد. ساندرا که به‌تنهایی مسوولیت نگهداری خواهر و برادر کوچکترش را به عهده داشت، با تصور این‌که بااین وصلت می‌تواند مشکلاتش را کم کند، با آن موافقت کرد و چندی بعد آنها با یک مراسم بسیار کوچک باهم ازدواج کردند. در دوران نامزدی، ساندرا چندین بار به عناوین مختلف به رابین فهمانده بود که از شغلش خوشش نمی‌آید و ترجیح می‌دهد، شوهرش شغل جدی‌تری داشته باشد، اما رابین که امیدوار بود با گذشت زمان بتواند نظر او را جلب کند، به نظرات ساندرا چندان اهمیتی نمی‌داد. چاره‌ای هم نداشت چون کار بهتری بلد نبود انجام دهد.

«بعد از ازدواج‌مان، ما با خواهر و برادر ساندرا به خانه کوچک من نقل مکان کردیم. آنقدر به همسرم علاقه‌مند بودم که برایم مهم نبود که زندگی کردن با دو کودک چقدر می‌تواند سخت باشد. مشکل‌ترین قسمت کار آن بود که مدام باید تا نیمه‌های شب در حالی که خسته و کلافه از محل کارم بازمی‌گشتم، بچه‌ها را سرگرم می‌کردم. انگار تمام روز را منتظر می‌ماندند که من از سیرک برگردم و کارهای جدیدی را که یاد گرفته بودم به آنها نشان دهم و برایشان داستان بگویم. این که ساندرا از اجرای برنامه من برای خواهر و برادرش خوشحال می‌شد، برایم کافی بود و سعی می‌کردم هیچ اعتراضی به آن نکنم. کم‌کم بعد از گذشت چند ماه از این روند خسته شدم. این که هیچ زمانی متعلق به خودمان نداشتیم، آزارم می‌داد، اما از سوی دیگر دلم هم برای این بچه‌ها می‌سوخت. چاره‌ای نبود باید هر طور بود زندگی می‌کردم و بودن با ساندرا را به هر سختی می‌پذیرفتم.»

چندین سال طول کشید تا بالاخره خواهر و برادر ساندرا بزرگتر شدند و برای حضور در مدارس شبانه‌روزی مورد نظرشان در شهرهای دیگر، آنها را ترک کردند. بالاخره رابین و همسرش بعد از سال‌ها تنها شده بودند و تازه می‌توانستند وقت بیشتری برای شناخت یکدیگر بگذارند. شرایطی که به جای بهتر کردن روابط این زوج به تیره‌تر شدن آن کمک زیادی کرد.

«بعد از رفتن بچه‌ها، ساندرا انگار بیش از حد تنها شده بود. وقتش را به بطالت می‌گذراند و حاضر نبود هیچ کار مفیدی انجام بدهد. بدترین موضوع این بود که مدام به کار من ایراد می‌گرفت و از من می‌خواست شغلم را عوض کنم. من بعد از مدت‌ها در سیرک، شعبده‌بازی‌های بسیار خوبی یاد گرفته بودم که باعث پیشرفت در کارم می‌شد. می‌دانستم که با تمرکز و اعتماد به نفسی که روی صحنه دارم، می‌توانم در این راه بسیار موفق شوم که بتواند حتی مرا به پول بیشتری برساند، اما ساندرا راضی نبود. او می‌گفت که دوست ندارد شوهرش روی صحنه باعث سرگرمی مردم شود و می‌خواهد من هم مثل هزاران مرد دیگر شغلی جدی‌تر داشته باشم که بتواند مرا به اطرافیانش با نام و اعتبار دیگری معرفی کند. کم‌کم ایرادهایش بیشتر و بیشتر شد. هربار که برای دیدن کارهای من می‌آمد، یک مشکل برایم به وجود می‌آورد. اوایل فکر می‌کردم که تنها شدنش سبب مشکلاتمان شده، اما کم‌کم فهمیدم که موضوع شخص ساندراست. او اصلا مرا دوست نداشت و به همین خاطر مدام در حال ایرادگیری از کارهای من بود. بارها و بارها برایش توضیح دادم که من کار دیگری بجز آنچه که انجام می‌دهم، بلد نیستم و تنها روی صحنه است که احساس آرامش می‌کنم، اما زیر بار نمی‌رفت. مدعی بود که ترجیح می‌دهد من در یک سوپرمارکت کارگری کنم تا این که سبب سرگرمی مردم بشوم. حرف‌هایش مثل خنجری روی دلم می‌نشست. فکر می‌کردم آنقدر در زندگی‌اش سختی کشیده که اکنون قدر این آرامش کوچکی را که برایش فراهم کرده بودم، بداند، اما این طور نبود. مدت‌ها بود هر ماه هرچه پس‌انداز داشتیم را برای مخارج خواهر و برادرش می‌فرستاد و هرچه زمان می‌گذشت، نقش من در زندگیش کمتر و کمتر می‌شد. اختلافاتمان هر روز بالا می‌گرفت و توهین‌هایی که نسبت به من روا می‌داشت، بیش از پیش مرا عصبی میکرد. »

رابین تنها یک روز پس از پانزدهمین سالگرد ازدواج با ساندرا با او وارد مجادله لفظی شدیدی شد. ساندرا او را تهدید کرد روز بعد، از وی تقاضای جدایی خواهد کرد و در همه این سال‌ها تنها منتظر بوده تا آنجا که می‌تواند پول پس‌انداز کند. او اعتراف کرد که پول‌هایی را که برای خواهر و برادرش می‌فرستاده در واقع نوعی پس‌انداز بوده که اکنون می‌‌تواند با آن زندگی خوبی داشته باشد و مجبور به زندگی با یک شعبده‌باز نباشد. وقتی ساندرا شروع به تمسخر شوهرش کرد و پای خانواده او را به میان کشید، رابین دیگر چیزی نمی‌فهمید. وقتی به خود آمد، همسرش را با روسری شعبده‌بازی‌اش خفه کرده بود. «او نمی‌دانست شعبده‌باز و دلقک‌ها هم می‌توانند خشن باشند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها