یک تار مو

38 سال قبل کارم را با انرژی و توان زیادی شروع کردم. بافق شهر محرومی بود و من روزهای اول کاری‌ام را آنجا تجربه می‌کردم. هیچ امکانات و وسایلی نداشتیم. همه چیز خیلی سطحی و معمولی بود. ارتباط با خارج از شهر بسختی برقرار می‌شد و تا اولین شهر کیلومتر‌ها فاصله داشتیم.
کد خبر: ۲۸۸۹۴۴

با این حال تمام توان خودم را برای انجام درست وظایفم به کار گرفته بودم و شبانه‌روز کار می‌کردم. اولین پرونده‌ای که به من دادند، پرونده مرگ دلخراش یک دختر 14 ساله بود که شب عروسی به قتل رسیده بود. چند دقیقه بعد از این‌که پلیس موضوع را به من اطلاع داد، راه افتادم. یک ماشین قدیمی در اختیار اداره بود که بسختی حرکت می‌کرد.هرطور بود، آن را روشن کردم و راه افتادم.

نیمه‌شب بود که به روستا رسیدم. خانه کاملا تمیز و نو بود، درست مثل خانه یک عروس. با سلیقه خاصی چیده و با وجود امکانات کم، بسیار زیبا تزیین شده بود. معلوم بود دخترک علاقه زیادی به همسرش داشته و ساعت‌ها به زندگی مشترکش فکر کرده است. کمی آن طرف‌تر، روی یک تشک، جسد دخترک رها شده بود. چهره معصومی داشت. اهالی روستا می‌گفتند از خانواده آبرومندی است و خیلی از جوانان روستا آرزو داشتند با او ازدواج کنند.

همه چیز نشان می‌داد دختر قربانی یک سوء‌ظن شده است. قرمزی چشمان داماد و این‌که اصلا ناراحت مرگ نوعروسش نبود، مشکوک به نظر می‌رسید. تصمیم گرفتم خودم از او بازجویی کنم. قبل از این‌که پلیس از تازه‌داماد پرس‌وجو کند، او را به اتاقم بردم و از او خواستم در مورد زندگی‌اش بگوید. با اضطراب صحبت می‌کرد و می‌گفت نمی‌خواهد مسائل خصوصی‌اش را مطرح کند.

مرد متعصبی به نظر می‌آمد. از او خواستم توضیح دهد شب عروسی بین او و همسرش چه گذشته. مرد لب باز کرد و همه چیز را از زمانی که خواستگاری رفته تا روزی که مراسم عروسی برگزار شده بود، تعریف کرد. زمانی که از او خواستم درباره لحظاتی قبل از قتل حرف بزند، چهره‌اش برافروخته شد. چشمانش قرمز شده بود و نمی‌توانست درست حرف بزند.

یقین پیدا کردم قاتل است. سوالات را پشت سر هم ردیف کردم. مرد جوان دیگر کنترلی بر اعصابش نداشت. ضدونقیض می‌گفت. از او خواستم در مورد قتل توضیح دهد. دهانش کاملا خشک شده بود، گفت: «من بیرون از اتاق رفته بودم. همسرم داشت آماده می‌شد که بخوابد. رفتم دستشویی و برگشتم. یک دفعه جسد همسرم را دیدم که در رختخواب افتاده.» گفته‌های این مرد با آنچه در صحنه قتل دیده می‌شد، تفاوت داشت. سعی می‌کرد از سوالات من فرار کند. بلافاصله دستور دادم تا ماموری تمام بدن او را تفتیش کند.

عرق سردی روی پیشانی مرد جوان نشسته بود و نفس‌هایش را می‌شد شمرد. از او خواستم در آخرین لحظات، هر چه می‌داند بگوید اما باز هم امتناع کرد. زمانی که تفتیش بدنی انجام شد، مامور پلیس روی پای داماد تار مویی پیدا کرد که ظاهرش بسیار شبیه موهای مقتول بود.

تار مو را به آزمایشگاه فرستادم و از متخصصان خواستم جسد را هم به طور دقیق معاینه کنند. راه دور بود و هیچ امکاناتی نبود. جسد باید به تهران می‌آمد. ماه‌ها طول کشید تا سرانجام نتیجه مشخص شد. تار مو متعلق به نوعروس بود و مرگ هم به دلیل خفگی اتفاق افتاده بود.

وقتی مرد جوان از این نتیجه مطلع شد، به قتل اعتراف کرد و گفت: «شب اول عروسی بود. متوجه شدم همسرم قبل از من با فرد دیگری رابطه داشته است. از زنم خواستم آن شخص را معرفی کند، اما همسرم امتناع می‌کرد. آنقدر به او فشار آوردم تا این‌که اسم یکی از پسران روستا را گفت. از خود بی‌خود شدم، با 2 پا روی سینه‌اش نشستم و آنقدر فشار دادم که مرد.»

تازه‌داماد در حالی این ادعا را مطرح کرد که پزشکی قانونی بر پاک بودن آن دختر تاکید کرده بود و در واقع علت این اشتباه داماد، نادانی‌اش بود. پدر مقتول برای دامادش تقاضای قصاص کرده بود، اما بعد از مدتی از خون دخترش گذشت.

نورالله عزیزمحمدی
رئیس شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها