در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تصور کن، وقتی پدرم متوجه شد که من دانشگاه یزد قبول شدهام، یک هفته تمام شبها تا صبح ناله میکرد، طوری که من از خواب بیدار میشدم. از شهر ما تا یزد حدودا 5 تا 6 ساعت راه است و من اگر میرفتم، میتوانستم هر چند هفته یک بار به شهرمان برگردم و خانوادهام را ببینم، اما این موضوع آنها را بشدت ناراحت میکرد. من هم مثل تو یک سال دیگر صبر کردم و دوباره کنکور دادم اما قبول نشدم. امسال هم دوباره در یک شهر دیگر قبول شدهام. یک سال تمام درس خواندم و برای مرحله دوم که عملی بود، شبها تا نیمهشب تمرین میکردم و اتود میزدم. فکر این که اگر بروم، پدر و مادرم عذاب خواهند کشید یک طرف، همه آرزوها و زحماتم برای ادامه تحصیل یک طرف. آن زمان به خودم گفتم من تازه اول راهم. درست است که یک سال عقب میافتم، اما دانشگاه رفتن و رسیدنم به آرزوها به عذاب کشیدن پدر و مادرم نمیارزد. اگر من از یک آرزویم برای آنها میگذرم در عوض آنها از خیلی چیزها و خیلی آرزوها برای ما گذشتند و میگذرند.
حالا من دارم برای سومین سال درس میخوانم. در این یک سال خیلی سعی کردم کاری کنم که از شدت وابستگی والدینم نسبت به من کم شود و فکر کنم اگر امسال دوباره یزد قبول شوم، پذیرش این قضیه برای آنها خیلی راحتتر از قبل باشد. این کاری است که تو هم صددرصد میتوانی انجام دهی.
از طرفی، این موقعیت میتواند فرصتی باشد برای تو و مادرت. خودت بهتر میدانی که تو و مادرت نمیتوانید تا آخر عمر کنار هم باشید. این را هم بدان، مادری که میتواند در آن شرایط سخت منظورم از دست دادن پدرت است افسار زندگی را در دست بگیرد و خودش و شما را با آن شرایط وفق بدهد و این طور فرزندانش را پشتیبانی کند صددرصد میتواند با این شرایط کنار بیاید. سایه جان، من هر دو حالت را برایت توضیح دادم، چون خودم در این شرایط گرفتار بودم. البته من راه اول را انتخاب کردم و پشیمان هم نیستم، چون به خاطر پدر و مادرم این کار را کردم. اما هنوز که هنوز است گاهی اوقات حسرتش را میخورم. امیدوارم در هر شرایطی موفق باشی. برایت دعا میکنم و تصمیم را بر عهده خودت میگذارم.
عماد از گرگان 25 ساله: ابتدا اجازه دهید به خاطر لحن صحبتم عذرخواهی کنم. خانم عزیز، اصلا خودت را نارحت نکن. فکرش را هم نکن! جواب این معما که برای ما جوانها همیشه مشخص بوده است. برو دنبال درس، دنبال تحصیل و تبدیل کردن تک تک لحظاتت به خاطرههای قشنگ. برو و راهی جاده رسیدن به آرزوهای بزرگ شو. برو تا جایی که فکرت قد میدهد. اصلا برو دور... «به دست بیاور آنچه را که میتوانی و میخواهی به دست آوری» و «از دست نده آنچه را که نمیتوانی و نمیخواهی از دست بدهی.»
واقعا دارید از چه حرف میزنید؟ میخواهید خدای نکرده از قبال از دست دادن چه کسی چه چیزی را به دست بیاورید؟ ما بدهکاریم، من بدهکار، شما بدهکار، به پدر و مادر. هرچند آنها میگویند همه این کارها وظیفهمان بوده است و ما هر کاری که بتوانیم برای بچههایمان انجام میدهیم، ولی این که دلیل نمیشود. شما خودت یک لحظه کلاهت را قاضی کن. این که وظیفه نیست، این عشق است، عشق.
به خدا این تردید در شما نیست، این زمزمههای شیطان است. این اصلا معما یا دوراهی نیست، این یک راه است آن هم سعادت ما جوانان یعنی: «انتخاب مادر.»
شما از درس که سهل است، از هر چیز مهم دیگر هم باید بگذرید، چون دارید چیز مهمتری را حفظ میکنید. شما اگر راهی غیر از ماندن با مادرتان بروید و اگر خدای ناکرده در این اثنا اتفاقی برای او بیفتد، تا آخر عمر پشیمان خواهید بود و خودتان را مقصر میدانید. ولی اگر کنار مادرتان ماندید و روزی حسرت آرزوهایتان را خوردید، کافی است لحظهای به چشمان مهربان مادرتان نگاه کنید. آنگاه خواهید فهمید که چه دارید. از نظر من شما باید در کنار مادرتان بمانید و به سعیتان ادامه دهید و البته به آینده هم امیدوار باشید. خدا کریم است و از آینده کسی خبر ندارد. شاید روزهای قشنگ آرزوهایتان در کنار مادرتان شکل بگیرد.
زهرا از مشهد: سایه عزیز سلام! نامهات را خواندم و کلی به فکر فرو رفتم. اولین واکنش من هم شاید مثل هر کس دیگری این بود که نه، تو باید در کنار مادرت بمانی و حق نداری او را تنها بگذاری. اما بعد که خوب فکر کردم و خودم را جای تو گذاشتم دیدم انتخاب چنین راهی اصلا ساده نیست و شاید کار درستی هم نباشد. اول از همه بگذار به یک نکته کلیدی اشاره کنم. میدانم که مادر تو هم مثل هر مادر دیگری خیلی زحمت کشیده و بخصوص در شرایط سخت فقدان پدرت توانسته خوب شما را مدیریت کند، اما هیچ از خودت پرسیدهای او برای چه این کارها را کرده است؟ برای این که آینده شما تامین باشد و شما مشکلی نداشته باشید. درس خواندن تو و ادامه تحصیل یکی از همان هدفهایی است که مادر و پدرت سالهای سال برای آن تلاش کردند، جنگیدند و از جان، زندگی و جوانیشان مایه گذاشتند. حالا تو میخواهی هدف به این مهمی را به خاطر چه از دست بدهی؟ بعد هم من فکر میکنم با کمی برنامهریزی براحتی میتوانی به تهران بیایی. به این ترتیب که با خواهرانت صحبت کنی و از آنها خواهش کنی که روزهای هفته را تقسیم کنند و هر کدام یک روز در میان به مادرت سر بزنند و کارهایش را انجام دهند. جمعهها هم در کنار او باشند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: