jamejamonline
صفحه نخست عمومی کد خبر: ۲۸۸۵۳۵   ۲۷ مهر ۱۳۸۸  |  ۱۹:۰۰

همیشه از خودش می‌پرسید که چرا بابام اینقدر می‌ره سر کار و دیر میاد خونه؟

یکی، دو باری هم باباش پرسیده بود، بابا هم براش گفته بود که باباها باید برن سر کار تا بتونن برای بچه‌هاشون خوراکی، لباس، وسایل مدرسه و خیلی چیزای دیگه بخرن، اما نسیم بازم به این موضوع فکر می‌کرد. گاهی وقت‌ها به خودش می‌گفت شاید بابا خونه رو دوست نداره که همه‌اش سر کاره؟!

بعدازظهرها به بابا زنگ می‌زد و چند دقیقه‌ای با هم حرف می‌زدن. یکی از روزهایی که تلفن کرده بود به باباش گفت:

بابا جون نمی‌شه زودتر بیای خونه؟ یه کاری باهات دارم.

چه کاری داری دخترک قشنگ من؟

اگه راست می‌گی شما زودتر بیا خونه تا بهت بگم.

ای شیطون‌بلا، این چه کاریه که نمی‌تونی الان بگی؟

حالا شما زودی بیا.

آخه عزیز دل من نمی‌شه، من باید تا یه ساعتی اینجا باشم.

بابا، آخه دلم برات تنگ می‌شه، می‌خوام با هم بازی کنیم.

اگه بتونم اجازه می‌گیرم و یه کمی زودتر میام.

اجازه می‌گیری، از کی؟ مگه شما اونجا مبصر دارید؟

مبصر؟! نه نداریم.

پس چی؟ ناظم دارید؟

نه دخترم مبصر و ناظم نداریم. بهش می‌گن مسوول یا مدیر.

خب حالا هرچی، می‌خوای بابا من برات ازش اجازه بگیرم.

بابا که خنده‌اش گرفته بود، گفت:

نه دخترم، من خودم می‌گم. ولی یه کمی صبر کن.

نه بابا جون نمی‌شه، شما گوشی رو بده بهش تا باهاش حرف بزنم و بگم.

نمی‌شه نسیم‌جون، اون الان کار داره، من خودم می‌گم.

بابا شما نمی‌تونی، من بهش بگم بهتره.

نسیم اینقدر اصرار کرد تا بابا راضی شد و گوشی رو داد به مسوولشون، اون‌وقت دخترک گفت:

سلام، ببخشید شما مبصر سر کار بابام هستید؟

بله عزیزم.

می‌شه به بابام اجازه بدی بیاد خونه؟

باشه دخترم اما اجازه بده کارش تموم بشه.

من اصلا دوست ندارم بابام بره سر کار. دلم می‌خواد اون بیشتر پیشم باشه تا بازی کنیم.

ببین نسیم‌جون، باباها باید کار کنن تا بتونن برای بچه‌هاشون همه‌چی بخرن، مثل عروسک قشنگ و اسباب‌بازی ‌، شما که این چیزا رو دوست داری.

بله دوست دارم ولی بابام خسته می‌شه، دوستش دارم.

بابا هم شما رو دوست داره، برای همینه که کار می‌کنه تا دختر گلش راحت باشه. اصلا می‌دونی چیه نسیم‌جون، همه پدر و مادرها به‌خاطر بچه‌هاشون زحمت می‌کشن. حالا چون دختر خوبی هستی، منم بهت قول می‌دم بابا امشب زودی بیاد خونه، باشه؟

نسیم از آقای مبصر خداحافظی کرد! و توی دلش گفت:

ای خدای مهربون

«مواظب همه مامانا و باباها باش.»

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
شنبه ساعت 4 اتفاق افتاد

شنبه ساعت 4 اتفاق افتاد

ساعت چهار بار نواخت.../به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»/گفتم: «همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد/باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...»

محتوای موفق را در اوج تمام کنیم

محتوای موفق را در اوج تمام کنیم

موفق‌ترین محتواها را باید در اوج تمام کرد و نباید این‌طور باشد که آن‌قدر یک برنامه را ادامه دهند که بیننده یا شنونده، زده شود.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
وضعیت قرمز گیشه

سینما سال جدید را هم با بحران شروع کرده و ظاهرا مردم هنوز رغبتی به فیلم دیدن ندارند

وضعیت قرمز گیشه

پیشخوان

بیشتر