سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
خدا جون آخه چرا من باید اینجوری باشم. نه پولی، نه کاری، نه بساطی. اینم شد زندگی؟ توی این هوای سرد با این کسادی کار و این کفش پاره و ...
خلاصه هرچی به دلم میآمد تو ذهنم مرور میکردم. سرم را برگرداندم، دیدم روی دیوار خانهای با زغال نوشته شده بود: «گریه میکردم که کفش ندارم، مردی را دیدم که پا نداشت.»
از خجالت سرخ شدم.
نیما اکرامیفر
سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
بازگشت باشکوه اسطوره طنز