داستانک

فالی

کد خبر: ۲۸۸۵۱۴

‌ خدا جون آخه چرا من باید این‌جوری باشم. نه پولی، نه کاری، نه بساطی. اینم شد زندگی؟ توی این هوای سرد با این کسادی کار و این کفش پاره و ...

خلاصه هرچی به دلم می‌آمد تو ذهنم مرور می‌کردم. سرم را برگرداندم، دیدم روی دیوار خانه‌ای با زغال نوشته شده بود: «گریه می‌کردم که کفش ندارم، مردی را دیدم که پا نداشت.»

از خجالت سرخ شدم.

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها