خدا جون آخه چرا من باید اینجوری باشم. نه پولی، نه کاری، نه بساطی. اینم شد زندگی؟ توی این هوای سرد با این کسادی کار و این کفش پاره و ...
خلاصه هرچی به دلم میآمد تو ذهنم مرور میکردم. سرم را برگرداندم، دیدم روی دیوار خانهای با زغال نوشته شده بود: «گریه میکردم که کفش ندارم، مردی را دیدم که پا نداشت.»
از خجالت سرخ شدم.
نیما اکرامیفر
گفتوگو با فروغ زال، نویسنده
اردشیر صالحپور در گفتوگو با روزنامه «جامجم»
محمد نوازی در گفتوگو با جامجم: