ایستگاه قطار

کد خبر: ۲۸۷۰۱۶

یاد چند شب پیش افتاد که چطور بعد از اون همه خواهش و اصرار، پدر و مادر پیرش رو راضی کرد تا بهش اجازه دادن با بچه‌های مسجد محل به جبهه اعزام بشه.

خیلی خوشحال شده بود، احساس غرور می‌کرد. موقع خداحافظی همون‌جا جلوی در خونه با پدر و مادر‌ و خواهرش وداع کرد، اما بهشون گفت که نمی‌خواد بیان راه‌آهن، آخه اصلا نمی‌تونستن! ولی نفهمید چرا داداش بزرگش برای خداحافظی نیومده بود؟

توی همین فکرها بود که اعلام کردن همه آماده سوار شدن باشن. احساس عجیبی داشت. از یه طرف خوشحال بود که داره می‌ره و از طرفی خیلی دلش می‌خواست مثل بقیه، خانواده اونم اونجا بودن و اینقدر غریب نبود. اما خودش رو دلداری می‌داد و می‌گفت که عیبی نداره؛ پسر تو دیگه بزرگ شدی، فرق نداره خداحافظی اینجا باشه یا جلوی در خونه.

اما دیگه واسه این حرف‌ها دیر شده بود و باید سوار می‌شد.تا غروب آفتاب چیزی نمونده بود، نم‌نم بارون شروع به باریدن کرده بود و خلاصه همه‌چیز دست به دست هم داد تا کمی دلتنگ بشه. به کوپه خودش رفت و کنار پنجره نشست. تکیه داد و بیرون رو نگاه کرد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد با تمام ذوق و شوقی که برای رفتن داشت، جدایی این‌قدر سخت باشه. توکل بر خدا کرد و صلواتی فرستاد، کمی آرامش پیدا کرد سرش را به دیوار کوپه چسبوند و چشماشو بست که یه‌دفعه در باز شد. یه لحظه فکر کرد بچه‌ها هستن یا شاید هم مامور قطار باشه، اما صدای آشنایی گفت: «بچه‌جون، چطوری؟ مهمون نمی‌خوای؟ هرچند؛ بخوای نخوای من اومدم.»

سرش رو به طرف صدا چرخوند، باورش نمی‌شد. «داداش اصغر» جلوی در ایستاده بود! بغض گلوش رو گرفت. بی‌اختیار بلند شد و مثل اون موقع‌ها که کوچیک بود و هر وقت اتفاقی براش می‌افتاد یا از یه چیزی می‌ترسید، می‌پرید تو بغل داداش، برادرش رو بغل کرد و گفت: «کجا بودی داداش؟ دیر اومدی، اما خیلی کار خوبی کردی»! حالا دیگه تنها نبود.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها